پلکان

برای علاقه مندان به فقه و حقوق

پلکان

برای علاقه مندان به فقه و حقوق

قرار بود کاملا فقهی باشد؛ اما کم کم سیاسی هم شد؛ با رویکرد انتقاد از روشهای غیر اخلاقی دسته های سیاسی.

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

آبلوموف و آبلوموییسم. قسمت اول

چهارشنبه, ۷ شهریور ۱۳۹۷، ۱۱:۴۸ ق.ظ

آبلوموییسم.

رمان آبلوموف  نوشته ی گنچاروف به بررسی روحیات شخصی به نام آبلوموف می پردازد و در ضمن کتاب از یک بیماری به نام ابلوموییسم سخن می گوید. این رمان فوق العاده مورد تحسین نویسندگان بزرگ روس همچون تولستوی و داستایوفسکی و حتا افرادی مانند لنین قرار گرفته است. قسمت اول رمان (حدود 170 صفحه ی اول) توصیف روحیات اوست. در این قسمت با مردی از طبقه ی اربابان متوسط روبرو هستیم که دهی در اختیار دارد و در شهر نشسته و از درآمد آن ده استفاده می کند. آبلوموف هرگز از خانه ی اجاره ای خود و غالباً از تخت خواب خارج نمی شود، اندک امور شخصی اش را نوکرش (زاخار) انجام می دهد و در واقع انجام نمی دهد. او با دو مصیبت روبروست: صاحب خانه از او می خواهد خانه را تخلیه  کند و کدخدا هم نامه زده که روستا به دلیل خشکسالی درآمد چندانی ندارد. آلبلوموف می خواهد به صاحب خانه نامه بزند که مدتی را به او وقت بدهد و نیز در فکر نقشه ای برای آباد کردن روستاست. اما نامه نوشتن راحت نیست! یک روز کاغذ پیدا نمی شود، یک روز قلم، یک روز افکارش مرتب نیست، یک روز میهمان دارد و... در مورد روستا او سالهاست که به آنجا سر نزده، نقشه های زیادی در ذهنش میکشد اما هنوز زمان اجرایی کردن آنها نرسیده. آبلوموف با یک دشداشه ی قدیمی و ظاهری به هم ریخته، تمام اوقات خود را در تخت خواب صرف نقشه کشیدن می کند، اما به ندرت حاضرست از تخت خارج شود. غیر از فکر کردن، تمام اوقات او به خواب و سرو کله زدن با نوکرش می گذرد. لمیدن آبلوموف از بیماری یا خستگی نیست، حالت طبیعی اوست! در این بین البته افرادی هم به او سر می زنند که برخی از آنان قصد سرکیسه کردنش را دارند و موفق هم می شوند. تنها یک رفیق آلمانی به اسم «شتوتلس» هست که به این وضع شاکی و در اندیشه ی تغیر در وضعیت آبلوموف است این قست رمان در نظر اول خیلی کشدار و تقریبا خسته کننده به نظر می رسد.

در قسمتهای بعدی، رمان ما را به کودکی آبلوموف می برد. کودکی نازپرورده و ارباب زاده که دهها نوکر و خدمه دارد. او تقریبا هیچ کاری انجام نمی دهد. پدر و مادرش از ترس بیمار شدن به او اجازه ی خروج از خانه نمی دهند. به بهانه های مختلف مدرسه اش را تعطیل می کنند. آنها در روستایی هستند که نیاز به فعالیت زیادی ندارد. بیشتر وقت مردم، صرف نقشه کشیدن های بی سرانجام می شود. مثلا وقتی یک خانه ی قدیمی دارد خراب می شود، چند هفته فکر می کنند که باید چه کار کرد و بعد از خراب شدنش خدا را شکر می گنند که آبلوموف آن نزدیکی ها نبوده. در این قسمت، ریشه های تنبلی آبلوموف بیان می شود و خواننده کم کم می فهمد گه چرا آبلوموف در 32 سالگی قادر به انجام مستقلانه ی هیچ کاری نیست و از دنیای غیر از تخت خواب خودش وحشت دارد.

شتوتلس البته بیکار نیست، او با سختی زیاد آبلوموف را از تخت جدا کرده و اندک اندک با دختری آشنا می کند. آبلوموف عاشق می شود! الگا سعی می کند از این عشق برای دگرگون کردن آبلوموف استفاده کند. کم کم آبلوموف خواب بعد از ظهر را ترک می کند، خانه اش مرتب تر می شود؛ همسر زاخار، انقلابی در وضع خانه ایجاد می کند، آبلوموف تیپ اعیانی می زند، میهامانی های اعیانی را آبرومند شرکت می کند، در جریان امور روز قرار می گیرد و... . همه ی اینها در سایه ی عشق به الگاست. البته آبلوموف در این عشق خیلی خوددار و پاکدامن است و فقط دست الگا را می بوسد! یکبار که خواست کمی جلوتر برود، با نهیب الگا روبرو شده و دیگر از این خیال خارج می شود. آبلوموف دست زدن به الگا را خیانت دانسته و کم کم از او اله ای میسازد که خود را لایق او نمی داند. البته این ظاهر کارست! آبلوموف دو چیز را می داند: الگا به آبلوموفی دل باخته که قرارست ساخته شود؛ و آبلوموف قرار نیست تغییرات بیشتری بکند!  آبلوموف خواه ناخواه تنبل است و حوصله ی مشقات این عشق را ندارد؛ پس ناخودآگاه توجیهی برای خود می سازد که من لایق الگا نیستم. پس به تدریج از او فاصله می گیرد و رهایش می کند. بدون هیچ عذاب وجدانی. اما الگا در این بین آسیب روحی بزرگی می بیند؛ از نظر او آبلوموف یک تنبل تن پرور بی کاره ای هست که «می تواند» چیز دیگری بشود؛ به علاوه چیزی دارد که به ندرت در افراد دیگر قابل پیدا شدن است: انسانیت.

الگا به شتوتلس ازدواج می کند و آبلوموف از این بابت بسیار خوشحال است. البته ظاهرا شتوتلس قصد دارد با این کار الگا را موقتا نگه دارد تا وقتی که آبلوموف مجددا به عشق سابقش برگردد. آبلوموف خانه ی دیگری را اجاره می کند که متعلق به یک بیوه است. در واقع او فقط اجاره نامه ای را امضا می کند که یکی از آشنایانش آماده کرده. بعدها می فهمد آن آشنا و برادر آن بیوه، چه کلاه گشادی بر سرش گذاشته اند. در این بین هر چه پول از روستا می رسد( روستا را نماینده ی شتوتلس آباد کرده) خرج اجاره خانه و باج خواهی برادر آن بیوه زن می شود. البته بیوه زن بدون هیچ چشمداشتی از صمیم دل به رفت آبلوموف کمک می کند و کارهای خانه اش را راه می اندازد. حتا وقتی آبلوموف تقاضا می کند او را ببوسد، به سادگی اجازه می دهد چون « خدا مهربانی را دوست دارد». آبلوموف به او علاقه مند می شود و سرانجام ازدواج می کنند. البته بعد از آنکه شتوتلس او را از شر باجخواهی ها نجات می دهد. همسر جدید آبلوموف چیزی از حساب و کتاب و.. نمی داند، اهل هنر و عشقولانه های متعارف هم نیست. او می شوید و می سابد و می پزد و برای آبلوموف دعا می کند. صادقانه و ساده گیرانه

روزی که الگا و شتوتلس به دنبال آبلوموف می روند تا او را به روستای آباد شده اش ببرند، متوجه می شوند او با زن بیوه – که در واقع خدمتکارش بوده- ازدواج کرده. آبلوموف علاوه بر ازدواج، بر اثر تن پروری و پرخوری سکته هم کرده. شتوتلس ناباور و اندوهگین خانه را ترک می کند و به الگا می گوید دیگر امیدی به آبلوموف نیست؛ او دچار آبلومویسم شده! آبلوموف اندکی بعد در اثر سکته می میرد و یگانه بچه اش تحت سرپرستی شتوتلس قرار می گیرد.

آبلوموف به نظر اول رمانی ساده می نمایاند، اما روحش ژرف و دست نایافتنی است. نوعی تنبلی که ریشه در تربیت کودکی و ناامیدی بزرگسالی دارد. روزگاری پر دغدغه اما غیر سودمند، مرگی تدریجی که با یک سکته به پایان می رسد! من با این آبلوموف به شدت احساس هم ذات انگاری دارم، نه شخصاً بلکه به عنوان یک ایرانی و یک دهه شصتی و یک ...

ایران ما دچار آبلوموییسم هست. ادامه دارد...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ شهریور ۹۷ ، ۱۱:۴۸
محمدرضا‍ حمیدی

خون یمن به گردن گردنکشان غرب

يكشنبه, ۲۸ مرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۳۸ ق.ظ



عکسها را که دیدم، خواستم از جنگ بگویم، از یمن، از آن چهره ی لاغر، از سکوت سران سازمان ملل، اما این حرف ها تکراری و بهداشتی است. این خون ها گردن غرب است نه هیچ کس دیگری. خواستم این را بگویم، دیدم مفصل است. ناچار چند بیت مختصر می نویسم. خیلی جلوی خودم را گرفتم فحش ناجور ندهم.


ناله ی مرغ اسیر این همه بهر «یمن» است.

قصه این است بخوان: کودک من در کفن است.

مهر ایران به دلم هست، ولی می دانم.

مرزها مرز دروغند، جهان یک وطن است.

خویش من: هر که رگ از آدم و حوا دارد.

روح من هست که در جان هزاران بدن است.

 آدمی وحشی اگر شد، چه فضیلت دارد؟

کمتر از فضله ی خشکیده ی مرغ زغن است.

آه ای کودک مجروح تر از روح یمن.

صورتت صورتی از باطن مجروحِ من است.

صورتت، گوشه ای از نیمه ی پنهانی غرب.

صورتت، صورت نادیدنی «منهتن» است.

 غرب! این خوک تر از خوک تر از خوک ترین.

سگِ هاری است که با خوک در آمیختن است.

سگِ هار است: توحش ز وجودش ساری است.

خوک بی غیرت و پرغارت و غرق عفن است.

 غرب، این بی پدرِ هرزه ی پتیاره ی پست.

لجن اندر لجن اندر لجن اندر لجن است.

غرب این است: اگر پوشش مخمل دارد.

آهن و بشکه ی باروت و برنج و چدن است.

اهرمن هست اگر گنج سلیمان دارد.

خاتم اش هست ولی باز همان اهرمن است.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۳۸
محمدرضا‍ حمیدی

اسفندی های عاشق و مغرور

شنبه, ۴ فروردين ۱۳۹۷، ۱۰:۱۷ ب.ظ



ایامی که آسمان دست و دل باز تر بود، از نیمه های اسفندماه تا اواسط فروردین، می شد روییدن شقایق های وحشی را در گوشه و کنار دید؛ شقایق ها گلهای عجیبی هستند: سرخ یک دست و البته با نقطه ای سیاه در انتهای گلبرگ ها که موجب شده آن را «لاله ی داغدار» بنامند. زود می رویند، چند روزی دل صحرا را خون می کنند و دامن کوه را به آتش می کشند و باز به همان زودی، در گذر باد پرپر می شوند... . رازی هست در این رویش. گلهایی که «گریبان دریده» سر از خاک بیرون می آورند، با داغ زاده می شوند؛ مژده ¬ی بهار می دهند، آبی از جوی و رودخانه نمی نوشند و «خونین کفن» به خاک می افتند... . گفته اند این گلها، آخرِ عاشقی اند. اگر عاشقان در فراق یار گریبان می درند، شقایق ها گریبان دریده از عدم پا به وجود می گذارند و داغ عشق را از همان اول بر سینه دارند؛ شقایق ها خشک نمی شوند؛ در گذر باد، گلبرگ گلبرگ به خاک می افتند... اما در رستاخیز بعد بهار سال دیگر- بار دیگر خونین کفن و داغدار سر از خاک بیرون می آورند... شقایق ها، اسفندی های عاشق و مغرورند که عاشق زاده می شوند و بی که منتی از آب جوی بکشند، در اوج ایستادگی و طراوت، تن به خاک می دهند...

شهید را به آب نمی شویند و کفن نمی کنند، با همان لباس های خودش، فقط بند کفش ها را باز می کنند. چرا؟ چون شهید رسیده است و اولین کار هنگام رسیدن، گشودن بند کفش هاست... . شهید را کفن نمی کنند، چون مقدس تر از لباسی که در آن شهید شده باشی وجود ندارد؛ کسی حق خارج کردن این لباس افتخار را ندارد. شهید را به آب نمی شویند، چون آب، پاک تر از آن خون نیست.

بیهوده نیست که لاله و شقایق را از قدیم نماد شهید می دانسته اند؛ آنکه در میدان جنگ کشته شود، داغی به دل دارد. انسان بدون داغ، نه دست به تیغ می کند و نه جان خودش را دریغ؛ شهید است که خونین کفن به خاک می افتد و بهار را مژده می دهد؛ و پیش از آنکه خزان بر او بگذرد، در بهاری ترین فصل عمرش سر به زمین می گذارد...

اما شهیدان نیز مانند هر گروه دیگری، سرآمدی دارند: لاله ای داغدار؛ گفته اند پیش از تولد، ندای «انا المظلوم» اش را مادرش شنیده بود. و گفته اند که چون با بدنی مجروح و لباس خونین به خاک افتاد، بر بدنش جسارت رفت و لباس هایش به غارت؛ و گفته اند و درست گفته اند- که آبروی عشق را خرید و منت آبِ جوی نکشید و تشنه، سر به دشنه داد. و گفته اند و گاه از شرم نگفته اند که در خاک سپردنش را مشکلی بود؛ شهید را با لباس خویش می باید به خاک سپرد، و او را که لباسی بر تن نبود و به خاک سپارندگانش کفنی نداشتند، گلبرگ گبرگ بخوان تکه تکه- در بوریا گذاشتند... . و گفته اند که در رستاخیز، با همان بدن و شاید با همان بوریای خونین- برانگیخته می شود...

این است که اگر در اسفند و فروردین ماه لاله ای را دیدیم، شگفت نیست که زیر لب زمزمه کنیم: السلام علیک یا اباعبدلله؛ و علی الارواح التی حلّت بفنائک.


https://t.me/tashir

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ فروردين ۹۷ ، ۲۲:۱۷
محمدرضا‍ حمیدی

تولد هاوکینگ در جهانی دیگر

چهارشنبه, ۲۳ اسفند ۱۳۹۶، ۱۲:۵۷ ب.ظ

«برخی او را بزرگترین نابغه ی بعد از اینشتاین می دانند؛ دانشمندی که نخست توان بستن بند کفش را از دست داد، کم کم فلج شد، قدرت پلک زدن را هم از دست داد و نهایتاً قدرت گویایی اش نیز به خاموشی گذاشت. اما او کماکان دانشمندی رو به رشد باقی ماند؛ با حسگر های مخصوص، قادر به گونه ی خاصی از تکلم شد؛ کتاب نوشت، جوایز علمی را گرفت و نام خودش را در صدر نگه داشت. خواستار پایان نبرد سوریه و از اعضای پویش تحریم علمی رژیم صهیونسیتی بود و در عین حال دلیلی برای باور به خدا نداشت. پیشبینی او این بود که تا 40 سال آینده، زمین قابل سکونت نیست؛ لذا برای فرار از این کابوس در حال طراحی ابزاری بود که انسان را با شتاب به سیارات قابل سکونت برساند»
امروز هاوکینگ چشم از دنیا فروبست؛ از دنیایی که با انواع معلولیت ها او را آزرد اما نتوانست جلوی نیروی اراده اش را بگیرد. هاوکینگ  نمونه ی عالی برای همه ی ماست؛ از این جهت که مشکلات و ناتوانی ها نمی توانند مانع از قدرت انگیزه شوند...


پ.ن: فکر می کنم  الان هاوکینگ گوشه ای نشسته و می اندیشد که آیا انسان از این کوره ی در حال ذوب شدن فرار خواهد کرد؛ شاید هم دارد فکر می کند که آیا بهتر نبود به جای طراحی برنامه ای برای فرار از زمین، برنامه ای ارائه داد تا زمین به کوره ی آتش تبدیل نشود؟ شاید می شد چنین برنامه ای ارائه داد؛ اگر اداره ی زمین به جای آنکه در چنگ سیاستمداران بود، در دست افرادی مثل خود هاوکینگ قرار می گرفت. به نظرم الان خدا و هاوکینگ دارند در این مورد صحبت می کنند!


https://t.me/tashir


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ اسفند ۹۶ ، ۱۲:۵۷
محمدرضا‍ حمیدی

فصلی برای کوچ پرستوها

جمعه, ۲۴ شهریور ۱۳۹۶، ۱۱:۰۳ ق.ظ

آدمیان را همواره سودای سفر در زمان بوده است؛ سفر به گذشته ها و نیامده ها. شاید اما کمتر اندیشیده ایم که ما در یک قطار، همسفر گذشتگان و آیندگان هستیم؛ کودکانی که متعلق به دهه ای بعد هستند و پیرانی که به دهه های قبل تعلق دارند و ما که به آنها تعلق خاطر داریم. ما سفر در سفینه ی خاکی را از یک جا آغاز نکردیم؛ در یک جا هم به پایان نمی بریم؛ اما همسفریم. در یک کوپه. در یک قطار.

مخاطبم نسل دهه ی شصت و حومه هست. مایی که مادربزرگان و پدر بزرگانی اگر داریم، در سالمندی اند و یا تنها تکه سنگی و خاطراتی از آنها برایمان مانده است. و اندک اندک و به رغم ناباوری و دلخوشی ما، گرد پیری بر سر پدران و مادرمان هم نشستن می گیرد و کم کم تارهای سفید را در میان موهای سیاه خودمان هم می بینیم...

پاییز آدم را به یاد این ماجرا می اندازد؛ درختانی و گیاهانی که با هم همسفر بودند. با هم به خواب می روند و بی هم از خواب بیدار می شوند. پاییز، فصل کوچیدن پرستوها، گیاهان، درختان و آدمیان است؛ و آدم مگر جز در پاییز می میرد؟ حالا یا پاییز طبیعت، یا پاییز عمر و یا هر دو با هم.

ریشه های سترگ و بزرگ ما که ریشه در زمان و زمین کهن دارند، اندک اندک دل از خاک بر می گیرند و تن به خاک وامی نهند. کوچ بی بازگشت از کوچه باغ های زندگی شروع شده است. اندک اندک در جدال زندگی و مرگ، پیرانمان با گیسوی سپید به نشانه ی تسلیم- پرچم زندگی را بر زمین می گذارند. می شود. شیشه ی عمر می شکند و چهارچوب ها در هم میریزد؛ تنها عکسی پشت شیشه ای در چهارچوب قاب عکس باقی می ماند. اینها فال بد زدن نیست؛ حقایقیست که می شود به چشم انکار نگریست و زمانی بعد در تلخی شان به تلخی گریست. پاییز فصلی برای سر زدن به مسافران زمان- پدربزرگان و مادربزرگان- است؛ کسی نمی داند بعد از این تونل سرد و زرد و تاریک، کدامیک از مسافران هنوز بیدارند...

  با مهر می رسی؛ اما نگفته ای. در پشت مهرماه خود آذر نهفته ای. پاییز! با برگ های سبز چه کردی...



 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ شهریور ۹۶ ، ۱۱:۰۳
محمدرضا‍ حمیدی

قربانی ها

جمعه, ۱۰ شهریور ۱۳۹۶، ۱۲:۴۷ ق.ظ

« سمع ایل» یعنی خدا شنید! خدا دعای پدر و مادر را شنید و فرزندی به آنان عطا کرد. فرزند ابراهیم که بزرگ زاده بود تا قربانگاه رفت؛ اگر چه قربانی شدنش اتفاق نیفتاد اما ابراهیم آنچه را باید قربانی می کرد، قربانی کرد...

«حسین» فرزند صالح امیر مومنان و حضرت زهراست. به قرانگاه رفت و قربانی شد؛ خواهرش جز زیبایی ندید و دعا کرد که این قربانی، پذیرفته شود. حسین هم قربانی شد و هم قربانی داشت؛ شبیه ترین افراد به پیامبر را به قربانگاه فرستاد و ناظر قربانی شدنش بود...

...

فرزند آقای فلانی هم رتبه اول بوده و ژن خوبی هم دارد! پدرش هم بر سفره ی انقلاب نشسته است. من نمی گویم برود سوریه؛ نمی گویم برود لبنان؛ اما آیا حاضر است پا به پای جوانان این کشور که مرزداری می دهند و در لباس خدمت، مظلومانه «قربانی» می شوند یک شب «پُست» بدهد؟ خیر. ایشان باید «پست» بگیرد و «قربان» بشود. قربانی شدن برای کسانی است که ژن خوب ندارند و رتبه اول هم نبوده اند. ای دنیای پَست... .

آقا زاده های کاخ نشین دارند «قربان» می شوند و کم کم خودشان هم یک پارچه آقا می شوند؛ و کوخ نشینان دارند قربانی می شوند. استخوان های قربانیان گمنام را هنوز می آورند؛ بدن های بی سر قربانیان را می آورند. حتی قربانیان دزدی ها و اهمال کاری مسئولان را هر روز از بین لاستیک ها و آسفالت های خیابان بیرون میکشند. قربانیان بی تدبیری ها را می شود در کنار پیاده روها دید. قربانیان فرهنگ بی صاحبمان « آتنا» و«بنیتا» و هزاران نفر دیگر هستند. آیا در میان این قربانیان، یکی از فرزندان «قربان» ها وجود دارند؟ نه قربان!

این عید را نه چنین مسئولانی حق دارند تبریک بگویند؛ نه ما حق داریم به آنها تبریک بگوییم؛ آخر کجای دنیا، قربانی به قربانی کننده تبریک می گوید؟ این عید فقط بر کسانی مبارک هست که چند روز بعد در زیر تابوت فرزندشان زمزمه می کنند

«اللهم تقبل منا هذا القربان»...

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۴۷
محمدرضا‍ حمیدی

اصلاح امور یا اصلاح آمار؟

شنبه, ۴ شهریور ۱۳۹۶، ۱۰:۳۸ ب.ظ

اصلاح امور یا اصلاح آمار؟

 

امروز رهبر انقلاب در دیدار با هیات دولت، سخنی بر زبان آورد که آتش زیر خاکستر مانده ی دل خیلی ها را دوباره برافروخت. برآیند آن سخن این بود: « طبق آمارها، امور دارد درست میشود اما در میدان واقع، چیزی اتفاق نمی افتد و این یعنی یک جای کار ایراد دارد

ذهنم می دود به مدت ها پیش. این حرف را جایی زده بودم، مثالش را هم گفته بودم و همان جا هم گفته بودم که ایرادِ کار کجاست. فقط یک مثال ساده اش این است: اگر دانشجویی در یک درس 2 بگیرد و دانشجوی دیگر 19 بگیرد و در آزمون بعدی، دانشجوی اولی 3 بگیرد و دانشجوی دومی 1875، اینجا می توان به زبان آمار گفت که دانشجوی اولی 50 درصد رشد مثبت داشته و دانشجوی دومی، بیست صدم  رشد منفی داشته است. به همین سادگی می شود به جای اصلاح امور، به اصلاح «آمار» پرداخت...

در طول 4 دولت گذشته، طبق همین آمار مزخرف بود که ما دارای رشد علمی جهانی شدیم! طبق همین آمار مزخرف بود که ما در ایجاد اشتغال خیلی موفق بودیم! طبق همین آمارهای مزخرف بود که به نحو اعجاز گونه ای فقر زدایی کردیم و هی هم پز دادیم و این آش شور را شورتر کردیم...

آیا من خیلی می فهمم که چند سال پیش این را می گفتم و مسخره می شدم؟ هرگز

آیا این مسئله خیلی سخت است که تا به حال حل نشده باقی مانده است؟ بعید می دانم.

واقعیت این است که سالهاست مسئولین ما فهمیده اند که اصلاح آمار، خیلی راحت تر از اصلاح امورست. و سالهاست که اخلاق در سیاست جای خودش را به مغلطه داده است. و سالهاست که ...

 

شاید بیانات امروز رهبری، نقطه ی شروع خوبی برای نقد این جریان باشد. حداقل دیگر محکوم به سیاه نمایی و نفهمی نمی شویم.

 

پ.ن: «مردم فهمیده بودند هر سال آمار بهتر می شود اما معیشت شان سخت تر از سال پیش است»{ جورج اورول، 1984}


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ شهریور ۹۶ ، ۲۲:۳۸
محمدرضا‍ حمیدی

حج ابراهیمی و حج اینستاگرامی

دوشنبه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۶، ۰۲:۰۵ ب.ظ


حج در صورت نمادین خود، از دید بسیاری از مردم تقریباً هیچ است. عده ای از دور دنیا گرد هم می آیند و گرد خانه ای میچرخند! سنگ می اندازند و لبیک می گویند؛ کفن می پوشند و قربانی می کنند. سر می تراشند و برمی گردند... . این مراسم با این شکل و شمایل از دیرباز مورد انتقاد بود است. چنانکه مولوی فریاد برمی دارد:

ای قوم به حج رفته، کجایید کجایید         معشوقه همین جاست! بیایید بیایید.

در سالهای اخیر این اعتراضات وجه دیگری هم پیدا کرد؛ خیلی ها اعتراض کردند که آیا مثلاً دادن پول حج به جوانانی که قصد ازدواج دارند، واجب تر نیست؟ و به علاوه این پول عملاً در جیب کثیف دولتی می رود که از هیچ گونه عنادی نسبت به ما رویگردان نبوده است. آیا این اعتراض وارد است؟

در جواب به این سخت باید میان حج به صورتی که هست و حج به صورتی که باید باشد، تفکیک گذاشت.

حج در آن چهره ای که غالباً هست، یک سفر سیاحتی زیارتی است. باج و خراجی دادن و لقب حاجی ستاندن. با تشریفاتی که قبل از سفر هست و بعد از سفر. و با چمدانی از سوغاتی های چین و ماچین برگشتن و سفره ای دادن و اینستاگرام را معنوی کردن و همین. در این صورت، این عمل در بهترین حالت خود ی عمل بی فایده و بلکه ابلهانه هست. نهایتاً یک تفریحِ غیر مفرّح و به انواع بیهودگی ها مشوّه.

حج در آن صورتی که باید باشد یک سفر به تاریخ گذشته و داستان های اساطیری ست. حتی در مذاهب منحرف شده و عرفان های خود ساخته بر سفر به عنوان یک لازمه ی کامل شدن تاکید هست{مثلاً کتاب کوه پنجم از پائلو کوئیلو}. حج نیز یک سفرست؛  سفر به سرزمینی افسانه ای: جایی و نخستین جایی که کشتن حیوانات و قطع گیاهان و بحث و جدال و حتی آسیب رساندن به خود ممنوع است. همه ی مردم در یک طبقه اند: لباسی یکدست و دوخته نشده. سرزمینی که به تصریح قرآن، مقیم و غیر مقیم در آن مشترکند و این خانه، منادی آرمان برداشته شدن مرزها و ملیت ها و قومیت هاست. و نخستین کنگره ی عظیم گرد همایی مردمان کشورهای اسلامی.  قدم بر جای ابراهیم نهادن و با یاد او، سنگ زدن به شیاطینی که انسان را از قربانی کردن متعلقاتش باز می دارند. و همگام با هاجر دویدن و شکرانه ی جوشیدن آب از بیابان را به جای آوردن. آیا این تصویر تصویری از آرمان شهر اسلامی نیست؟ و آیا روزی وسعت حرم به وسعت کره ی زمین خواهد رسید؟ امیدی هست.

در این حالت، این مغلطه هست که بگوییم هیچ کسی نباید به حج برود و باید هزینه ها را هزینه ی فقیران کرد. آری؛ رفع فقر از جامعه ی اسلامی یک آرمان است و مسئله ی حج ابراهیمی{ نه حج لاکچری و اینستاگرامی}هم یک آرمان است. این دو هیچ یک نباید فدای دیگری شوند. البته باید کسانی به این سفر بروند، که سفیرانِ چنین دیدگاهی و مبلغان وحدت در چنین نگاهی باشند. در حج است که مسلمانان مستقیماً می بینند نه ایرانیان آتش پرستند، نه اهل سنت دشمن اهل بیتند؛ نه فلسطینی ها وطن فروشند. در حج است که مرزهای احمقانه ی ملیت و قومیت فرومی ریزد و در کنار زنده شدن و معنا گرفتن اساطیر و اسطوره های دینی، چهره ای نمادین از آرمان شهر اسلامی نشان داده می شود. آیا این فراخوان عظیم و سترگ را باید با بهانه های واهی کنار گذاشت؟ هرگز.

قطعاً برای اینکه حج به چنین رویایی تبدیل شود، نیاز به آموزش به حجاج داریم؛ نیاز به فرهنگ سازی داریم؛ حتی می شود در این بین فرهنگ های جدیدی نیز پی ریزی کرد: رسمی را شروع کنیم که هر کس به حج واجب می رود، سرپرستی یک کودک بی سرپرست را نیز به عهده بگیرد. این کارها شدنی است. این خانه را باید به این گونه ساخت نه اینکه از بیخ و بن برانداخت.

در مورد جنایات رژیم سعودی و چگونگی مقابله با آن مطالبی خواهد آمد. بدیهی است که نوشته های بالا، در صورتی است که خطر جانی یا آبرویی حاجیان را تهدید نکند.



۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ مرداد ۹۶ ، ۱۴:۰۵
محمدرضا‍ حمیدی



در مورد مطلب آقای یامین پور که اعدام قاچاقچیان را مستند به فتوای آیت الله منتظری دانسته است، توضیح مفصلی نوشته ام که چون امکان دارد مستمسکی در دست معاندان انقلاب باشد، فعلا از بارگذاری آن خودداری می کنم؛ اما اهم مطالبش از این قرار است:

فتوای آیت الله منتظری در مورد جواز اعدام مفسدین، یک حکم کلی است و اگر قانونگذار در تعیین مصادیق آن اشتباه کرده است، این اشتباه پای قانونگذار است نه پای صاحب فتوا. کما اینکه اگر کسی فتوا بدهد که  مجازات تخریب محیط زیست، شلاق هست و  قانونگذار هم اعلام کند «کشتن مورچه، تخریب محیط زیست هست!!» اینجا باید گریبان قانونگذار را گرفت نه صاحب فتوا را ! اتفاقا مرحوم منتظری در مورد مصداق یابی جرم افساد فی الارض، ملاک های قابل توجهی دارند که به سختی  شامل همراه داشتن 30 گرم هروئین می شود!

مسئله ی دوم: جناب آقای دکتر یامین پور ظاهرا اطلاع ندارند که مرحوم موسوی اردبیلی، با اجازه ی امام خمینی در این مسئله به فتوای آیت الله منتظری رجوع کرده است. کما اینکه در مسئله ی جواز مجازات مالی نیز امام خمینی دستور اجازه دادند به فتوای آیت الله منتظری عمل شود. وگرنه الان باید سر چهار راههاف پلیس به جای برگ جریمه، شلاق در دست می گرفت. سوال اینجاست که اگر فتوای ایشان نادرست - و به قول برخی از همفکران آقای یامین پور این فتوا غیر اجتهادی بوده- چرا امام خمینی (ره) اجازه ی رجوع به آن فتوا را دادند؟

مسئله ی سوم: بسیاری از مواردی که امام خمینی(ره) در آن حکم به مجازات اعدام داده اند، از دید برخی فقهای دیگر مستوجب اعدام نیست. مثلا مجازات فاعل لواط { در فرض مجرد بودن} اعدام دانسته شده و امام خمننی (ره) نیز همگام با مشهور فقها  به این فتوا گراییده اند. اما در قانون مجازات جدید، فتوای غیر مشهور مورد استناد قرار گرفت و مجازات اعدام به مجازات شلاق تغییر یافت. آیا رواست که شبهه در اندازیم که در این سالهای قبل از تصویب قانون مجازات جدید، چند نفر با فتوای فقهای معاصر اعدام شده اند؟ موارد از این دست بسیار فراوان است که شرح مفصلش را برای خود ایشان می فرستم.

مسئله ی چهارم  را با نهایت احتیاط می نویسم؛ من هرگز ادعای شناگری در دریای نا آرام فقه را ندارم. اما می توانم توابع برخی سخنان ناپخته را دریابم. لازمه ای این طعن جناب یامین پور، گشوده شدن باب طعن نا صواب  بر بسیاری از فقها و حتی امام امت است؛

 من فکر می کنم الان موقع این اندیشه هست که به چه سبب و با چه منطقی، همراه داشتن 30 گرم هروئین افساد فی الارض دانسته می شود اما سهل انگاری برخی مسئولان که گاه موجب فلاکت یک نسل را فراهم می آورد، فساد نیست؟ چرا در همه ی این سالها، به اعدام مفسدین یا به مفسد اعلام شدن قاچاقچی ها یک اعتراض جدی از سوی حوزه و مراجع و دانشگاه ها وارد نشد یا شنیده نشد؟  آیا این ماجرا بیشتر از ضعف ساختار  حکایت دارد یا اشتباه افراد؟  واقعیت این است که طعن وجود چنین قوانینی، بیش از آنکه بر رفتگان روا باشد، بر بازماندگان رواست!  و به جاست که جناب یامین پور و دوستانشان که پست های مشابه گذاشته به جای فرصت طلبی و تسویه ی حساب به فکر  ریشه یابی واقعی ماجرا باشند...

مسئله ی پنجم: جناب آقای دکتر محبی نیز همزبان با جناب دکتر یامین پور طبان بر این طعن ها گشوده اند و پرسیده اند که چرا با وجود چنین فتاوی، آقای منتظری را از مخالفین اعدام برشمرده اند؟ . پاسخ روشن است: به دلیل صحیت با امام خمینی که منجر به تاسیس هیات عفو و نجات جان بسیاری از افراد شد و به دلیل مخالفت با اعدام زنان که مورد قبول امام خمینی(ره) واقع شد. بستن چشم، حقایق را تغییر نمی دهد.

حرفهای دیگر هم هست که می ترسم گفتن شان موجب شود مفسد شناخته شوم و استثناً جناب یامین پور نیز با ارجاع به فتوای مرحوم منتظری و نیز با اجتهاد شخصی در مصداق یابی، اعدام را برای حقیر جایز بدانند!



۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ مرداد ۹۶ ، ۱۳:۲۴
محمدرضا‍ حمیدی

دوپا آمدن و چهار پا برگشتن!!

يكشنبه, ۲۲ مرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۳۴ ب.ظ

روزگار سربازی در مراسمی شرکت کردیم و وقتی بیرون آمدیم، دمپایی یکی از سرباز ها گم شده بود و حیران مانده بود. سرهنگ که آشفتگی او را دید گفت بالاخره کسی که دمپایی تو را پوشیده، دمپایی خودش را جا گذاشته، نگران نباش. همه رفتند و دمپایی دوستم پیدا نشد و هیچ دمپایی هم زیاد نیامد. جناب سرهنگ، با عمری تجربه ی انتظامی و شم کارآگاهی، تاملی کرد و گفت: جور در نمی آید. حتما یکی دو پا آمده و چهار پا برگشته!!!!

 

 

امروز پا برهنه های زیادی را می بینیم؛ پا برهنه هایی که کفش دارند اما ریگی به کفش ندارند و لذا پا برهنه اند...

بانک ها، وزارت خانه ها، کمیته های اقتصادی، موسسات خیریه و... جایی هایی بودند که قرار بود ملجا پا برهنه گان باشند. اما آدم ها خیلی زود گرگ می شوند، خیلی زود اختاپوس می شوند و چیزهای دیگر هم میشوند...

لذا هر وقت یک پا برهنه را دیدیم، می توانیم به قطع بگوییم برخی ها دو پا وارد شده اند و چهار پا برگشته اند. یا مثلا چهارپا وارد شده اند و هشت پا برگشته اند. یا مثلا مثل کرم خزیده اند و وارد شده اند و هزار پا برگشته اند. هر وقت هم یک هزارپا را دیدیم که در اعیان نشین ها خانه گزیده و اولاد و دوستان خود را به کار گماشته و بر ریش مستمدان می خندد، هزار پایی را دیده ایم که هزاران پای برهنه را زیر پا گرفته است.

 

اگر توانستیم، حق خود را می گیریم و اگر نتوانستیم، می دانیم که همه ی پاها روزی به سوی قبله کشیده خواهند شد...

https://t.me/tashir

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ مرداد ۹۶ ، ۲۲:۳۴
محمدرضا‍ حمیدی