پلکان

برای علاقه مندان به فقه و حقوق

پلکان

برای علاقه مندان به فقه و حقوق

قرار بود کاملا فقهی باشد؛ اما کم کم سیاسی هم شد؛ با رویکرد انتقاد از روشهای غیر اخلاقی دسته های سیاسی.

سند 2030 و چالش تمدنی

جمعه, ۵ خرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۳۶ ب.ظ

در مورد 2030 منتظر بودم کمی اطلاعاتم کامل شود و خب البته به حمد الله دوستان زیادی هم دست به قلم شدند و گفتنی ها را گفتند؛ چیزی هم مد نظرم بود که آیت الله مکارم شیرازی امروز بیان کردند؛ حرف خیلی تازه ای نیست؛ جز تشریح آنچه گفته شده:

در کل، دولت قبول دارد که برخی قسمت های سند مطابق با فرهنگ دینی و بومی نیست؛ لذا آن را به قید استثناء پذیرفته است و همین را هم وجه توجیه کارِ خود قرار داده است. دوستی عزیز نوشته بود که این استثناء، استثنای اکثر است: یعنی بیشتر مواد را در بر می گیرد و لذا چنین استثنائی صحیح نیست و باید کل سند را رد کرد؛ همچنانکه کسی نمی تواند بگوید من تمام الفبای فارسی را بلدم؛ به جز حروف نقطه دار و دندانه دار! چنین کسی باید بگوید من الفبا را بلد نیستم.

این سخن البته متین است؛ اما اِشکال کار سند 2030 عمیق تر از این حرف هاست. فرض کنید یک نفر تصمیم به قتل فرد دیگری می گیرد؛ برای این منظور می رود پشت در خانه اش و در می زند؛ با او حال و احوال می کند؛ با اجازه به داخل خانه اش می رود؛ کفش هایش را در جاکفشی می گذارد؛ میوه ای را برداشته و پوست می گیرد؛ می خورد؛ و ناگهان همان چاقو را در شاهرگ میزبان فرو می کند! سپس جسد را در پتو پیچیده و به خارج از شهر می برد

تمام این اقدامات دارای یک روح و یک هدف پلید است: قتل. حالا ما نمی توانیم بگوییم قسمت های انسانی اش را قبول داریم{ در زدن؛ در آوردن کفش؛ سلام و احوال پرسی} و قسمت های غیر انسانی اش را محکوم می کنیم{ فرو کردن چاقو و انتقال دادن جسد}. این کار یک کلیت دارد؛ همه با هم یا درستند؛ یا نادرست. استثناء کردن در اینجا مخالف با روح عمل است.

مشکل اصلی در سند 2030، روح و کلیت آن یعنی یک دست کردن آموزش های جهانی در راستای اهداف لیبرال دموکراسی غربی است: حتی اگر در این سند آمده باشد که باید به دانش آموزان قرآن آموخت، باز هم این بند محکوم است. این خیلی نکته ی مهمی است. وقتی مشکل با یک مجموعه و یک تمدن و یک بینش باشد، تمام اجزای آن با هم محکومند و فرضا که برخی کارها حُسن فعلی داشته باشند، حُسن فاعلی ندارند. مگر در دل آمریکا در همین ماه رمضان چراغ سبز روشن نمی شود؟ مگر کاخ سفید تبریک نمی گوید و حتی گاه افطاری نمی دهد؟ اصلا مگر در فرهنگ غربی، گاه دین داری شخصی ترویج داده نمی شود تا جلوی برخی افسردگی ها گرفته شود؟ مگر مراکز خیریه ندارند؟ مگر مثلا در کاباره ها و مشروب فروشی ها، نظم را رعایت نمی کنند؟ آیا می شود گفت نظمتان را قبول داریم ولی مشروب خوردتان را نه؟

مشکل بعدی که ریشه در مشکل قبلی دارد- به تفسیر زمینه ای از متون باز می گردد؛ یک واژه در یک فرهنگ و جغرافیا، معنایی غیر از معنای آن واژه در فرهنگ و جغرافیای دیگری دارد. خدا رحمت کند آن بنده ی خدا را که بعد از شنیدن سخنان کارتر، گفته بود ایشان شدیداً متدین هست و همان چیزی را می گوید که ما هم می گوییم: آزادی، برابری، برادری و... . ایشان متوجه نبودند که آزادی در بیان کاتر، معادل حریت در کلام امام حسین{ع} نیست{ با پوزش از این مقایسه}.

وقتی یک سند غربی با رویکرد حقوق بشری ارائه می شود، خیلی بلاهت می خواهد که ما آن را معادل « کرامت ذاتی انسان در اسلام» بدانیم. اصلاً این واژه در آن فرهنگ یک معنای دیگر دارد؛ خشونت در آن فرهنگ یک معنای دیگر دارد؛ خانواده یک معنای دیگر دارد. توسعه یک معنای دیگر دارد و...

واژه ها در فرهنگ های گوناگون، معانی مختلفی می گیرند. خدا رحمت کند مولانا را؛ مثالی می زند و می گوید فردی آمد و طوطی خود را نگهبان انبارش قرار دادو گفت اگر دزد به سراغ اموال قیمتی آمد، من را خبر کن؛ صبح آمد و دید دزد همه ی طلا و جواهرات را برده است؛ از طوطی پرسد؛ طوطی گفت بله؛ فردی آمد و جواهرات را برد؛ گفت چرا بیدارم نکردی؟ طوطی گفت: چون آنچه نزد من گرانبهاست، قند و شکر است و آن فرد به سمت قند و شکر ها نرفت!!

تازه اینها در فرضی هست که فقط اختلاف فرهنگ باشد؛ آنچه امروز بین فرهنگ اسلامی و غربی در جریان هست، یک جنگ تمام عیار است. نمی دانم مشکل کجاست اما می دانم اهمیت این موضوع خیلی مهم تر از مسئله­ ی حرمت استعمال تنباکو  و آن مسئله­ ی مشهور هست.

پ.ن : مشکلی دیگر که برخی اساتید و دوستان اشاره داشتند، این است که این سند اصلا قابل استثناء خوردن نیست{ حق تحفظ ندارد}؛ یعنی اگر مواد اصلی آن را استثناء کنیم، از مزایای آن بی بهره خواهیم بود...




 

 

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ خرداد ۹۶ ، ۱۲:۳۶
محمدرضا‍ حمیدی

اگر فقط یک موشک داشتیم...

دوشنبه, ۱ خرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۵۰ ق.ظ

 در دوران جنگ قرار بود کنفرانس عدم تعهد در بغداد برگزار شود؛ تحقیری بزرگ برای ایران. با مذاکره چیزی درست نمی شود: یک خلبان اف چهار ایرانی، بغداد را به آتش می کشد و هواپیمای آتش گرفته ی خود را به میدانی در حوالی سالن کنفرانس می کوبد؛ آتش؛ تنه ی سوخته ی هواپیما؛ و تن خاکستر شده ی فرزند وطن.

دوستانی عزیز سیاستمدار؛ دوستان انقلابی؛ بی رنگ ها! خوشرنگ ها! آبی ها! سبزها! بنفش ها!

اگر یک موشک، فقط یک موشک داشتیم، عباس در آتش نمی سوخت

شما را به خدا موشک ها را خرج دعواهای سیاسی نکنید

شما را به خاکستر عباس قسم، موشک ها را تحقیر نکنید

مذاکره اثر دارد، ولی هنوز در وقت حساس، حرف حساب را باید از لانچرهای موشکی بیان کرد؛ وگرنه گوش کسی خریدار حرف منطقی نیست...

پ.ن: در نامه با تأکید بر اهمیت اجلاس ، تلاش های عراق در این باره و تصریح به این که اهمیت این موضوع از "خرمشهر" کمتر نیست ، آمده بود:"سرنوشت محل برگزاری کنفرانس را یک حرکت نظامی می تواند روشن کند."


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۵۰
محمدرضا‍ حمیدی

آن 313سوار آمده اند...

پنجشنبه, ۲۱ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۷:۵۲ ب.ظ

ما معتقـدیم عشــق سر خواهد زد                 بر پشت ستـم کســی تبـــر خواهـد زد

ســوگنـــد به هر چهــارده آیـه نــور          سوگنـــد به زخمهـــای سرشـار غــرور

آخــر شب سرد ما، سحــر می گردد              آشــوب جهــان فتنـــه ســر می گردد

چشمــان زمیـن زعشـق تر می گردد               مهـــدی به میـان شیعـــه بر می گردد

تفسیـر بلنـد ذوالفقـار است این مـرد               انگــار بهــار در بهـــار است این مـرد

با تیغ حسیــن (ع)در نیـام آمده است               انگـار علــی(ع) به انتقـــام آمـده است

ای کوفه دلان دوباره دیـن آمده است                 این است علـی(ع) فتح مبیـن آمده است

ای مــرد علـم بدوش من، یا مـولا!                  ای سیـــد سبـــز پوش من، یا مـولا!

برگـــرد هنـــوز بی قــرارت هستند                  یک عـده عجب در انتظــــارت هستند

آن مــرد که بـوی سبز باران می داد                    آن پیــر که روح بر جمــــاران می داد

می گفت که عاقبــت کسـی می آید                     از نسـل علــی(ع) دادرســــی می آید

امـا، تـو نیـــامدی بهـــارانم رفـت                   افســوس دگــر پیـر جمــــارانم رفت

طفلان نجیب بیشــه ها شیــر شدند                   مــردان غـریب جبهـــه ها پیـر شدند

یک عده به ذکـر توبـه تطهیـر شدند                   یک عـده زدوری ات زمیـن گیـر شدند

ای مـرد علـم بدوش من، یا مــولا!                      ای سیــد سبـــز پوش من، یا مـولا!

 برگـرد که بر بهــارمـان می خنــدند                   یک عـــده به انتظـارمان می خنـدند

دستان سیاهی که به خون آلوده است                    گوینـد که انتظـــارتان بیهــوده است

افسوس کسی نیست، بیــا داد برس                      ای صـــاحب ذوالفقـار! به فریاد برس

امــواح دلـت آبــی دریـای غـریب                     غربت کده ات کجاست مولای غریب!

غـربت کده ای که بـوی دریــا دارد                     صد خاطــره از غــربت زهرا(س) دارد

برگرد علی(ع)، چشم به راه است هنوز                اســرار غمش در دل چــاه است هنوز

آن چــاه پر از ستــاره را پیــدا کن                     آن سینـــه پـاره پـاره را پیـــدا کـن

برگـرد که سبــز و استــوار آمده اند                    آن 313 ســــــــــوار آمــــده اند

ای مـرد علـم بدوش من، یا مـولا!                        ای سیــد سبـــزبدوش من، یا مـولا!

پ.ن: متاسفانه نام شاعر را نمی دانم.

 


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۹:۵۲
محمدرضا‍ حمیدی

کلاس های تعطیل

چهارشنبه, ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۳:۴۹ ب.ظ

امروز کلاس جبرانی داشتیم؛ به جای کلاس هایی که دانشجوها قبل از عید و بعد از عید تعیل کرده بودند. قبلاً گله کرده بودم که وقتی می خواهید کلاس را تعطیل کنید، نصفتان بیایید تا نیازی به جبرانی نباشد. کلاس با حدود نیم ساعت تاخیر شروع شد؛ حدود 8 نفر آمده بودند. بعد که کلاس اول تمام شد، آن عده رفتند و دو سه نفری باقی ماندند. کلاس را یک ساعته تمام کردم که سه نفر دیگر هم آمدند. باز نیم ساعتی تکرار مکررات کردیم و تمام.

به خانه می آیم. انگشت های پایم را که بر اثر زیاد ماندن در کفش آسیب دیده اند، به روش خودم پانسمان می کنم. فشار کلاس های جبرانی موجب شده آسیب دیدگی انگشت هایم بیشتر شوند. شاید آنهایی که غائب بودند، نمی دانند که عذر من برای غیبت از آنها موجه تر بوده است. دانشجو ها مشغول کار در ستادهای انتخاباتی هستند؛ و من هنوز معتقدم بحث « دلالت نهی بر فساد در معاملات» مهم تر از کارهای ستادی است. باید فکر کنم: کجای کار تدریسم اشکال دارد که دانشجوها، چسباندن پلاکارد را مهم تر از مباحث مبنایی اصول فقه می دانند؟

پ.ن: من دانشجویی را که سیاسی نباشد و کار سیاسی نکند، دانشجو نمی دانم. اما ترسم از این است که واقعا یک عده به این نتیجه رسیده باشند که می توان نظام مبتنی بر ولایت فقیه را به جای آموختن فقه و اصول- با کارهای ستادی تقویت کرد...

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۵:۴۹
محمدرضا‍ حمیدی

قضاوت؛ از دید پیر سپید سیرت خاکستری ردا

يكشنبه, ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۰:۵۰ ب.ظ

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۲:۵۰
محمدرضا‍ حمیدی

پیش بینی تصویری انتخابات؛ با دقت 85 درصد!

شنبه, ۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۸:۰۶ ب.ظ


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۰:۰۶
محمدرضا‍ حمیدی

خواستگاری یک گور خواب از دختر عالیجناب

شنبه, ۱۶ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۲:۰۱ ب.ظ

خواستگاری یک گور خواب از دختر جناب عالیجناب

امروز شندیم که فرزند مظلوم و تحصیل کرده ی یکی از وزرای محترم که ظاهراً بیکار بوده اند، 200 میلیون پوشاک وارد کرده است و به ناحق مورد اتهام واقع شده است. خیلی دلم گرفت؛ چون خودم هم تحصیل کرده ام و نسبتاً بیکار و غالباً در مظان اتهام. در واقع هر سه دوره ی تحصیلات عالی را گذرانده ام و چون رشته ی من دوران پسادکتری نداشت، ناچار متوقف شدم؛ به لطف خدا، کار پاره وقتی دارم که اگر هیچ چیز از حقوقم خرج نکنم، 20 سال بعد می توانم 200 میلیون پس انداز داشته باشم که قاعدتاً با حساب نرخ تورم، نهایتاً یک جین جوراب می توان با آن خرید. در واقع من همین الان هم یک گورخواب بالقوه هستم که به لطف خانه ی پدر و مهر پدری، این قوه هنوز به فعلیت نینجامیده است. اما خب تقصیر خودِ پدرم بوده است که وزیر نشده است؛ بعد حساب کردم و دیدم وزیر نشدن پدرم نه تقصیر خودش بوده و نه تقصیر من؛ اما اگر پدر زنم از عالیجنابان نباشد{ حالا سرخپوش و سبزپوش و بنفش پوشش توفیری نمی کند} هم تقصیر من است هم تقصیر پدرم! لهذا از همین جا اعلام می کنم که خواستگار هر دختری از دختران عالی جناب ها که بنده را به غلامی بپذیرند، هستم؛ در هر شرایط سنی، مذهبی، ظاهری و باطنی.

شاه دختان جناب مستطاب!                                    دختران حضرت عالی جناب.

گرچه هستم گیج و درهم ریخته                               لیک هستم آدمی فرهیخته!

دارم اینک گفته ای رُک باشما؛                                مدرک از من، کار گمرک با شما.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۲:۰۱
محمدرضا‍ حمیدی

پیر سپید سیرت خاکستری ردا 1

سه شنبه, ۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۱۱:۱۰ ق.ظ

Image result for ‫گندالف‬‎


 

می خواستم یک متن عریض و طویل در مورد انتخابات بگذارم که خب منصرف شدم! یک نکته ی درسی و انتخاباتی! امروز در یکی از کلاسها بحث شد که چرا وقتی حضرت امیر{ع} در جنگ صفین عمرو عاص را دید، او را نکشت؟ عمروعاص برهنه شده بود؛ آیا این دلیل خوبی برای نکشتن ام الفسادِ شام هست؟ و چرا مسلم بن عقیل، ابن زیاد را در خانه ی هانی نکشت؟ شاید فقط با کلیدی که مولانا از شخصیت حضرت امیر به دست می دهد مروت و مردانگی- بتوان این معما را حل کرد. در مرام علی و فرزندانش، نمی توان دشمن را به ناجوانمردی یا در حال فرار و خواری یا به نیرنگ و ناجوانمردی کشت.

این ترم بحثی در مباهته هم داشتیم که نمی توان به دشمنان دین، بهتان زد. زیباترین حرفی را که در این زمینه شنیده ام، از مرد فرزانه و بی مانندِ سرزمین میانه است« اگر با ابزار شیطانی به مصاف دشمن برویم، چه تفاوتی با شیطان داریم؟ ». شاید این عمیق ترین جملاتی باشد که بر زبان یک غیر معصوم، رانده شده است. من فراوان می بینم در چالش های انتخاباتی، از تهمت و دروغ و مغلطه استفاده میشود، با این توجیه که مصلحت چنین ایجاب می کند. وای بر گفتمانی که مصلحتش را باید در بهتان و دروغ به دست آورد! خیلی باید مراقب باشیم که دین خودمان را به دنیای دیگران نفروشیم و اخلاق علوی را در میدان رقابت، با خنجرِ منفعت آلودِ مصلحت قربانی نکنیم. شرح این ماجرا در فایل مربوط به تعارض و تزاحم خواهد آمد.ان شا الله.

پ.ن: کاش به یقین می دانستم که آن افسونگر افسانه ای پیر سپید سیرت خاکستری ردا-  در این انتخابات چه کسی را اصلح می داند؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۱:۱۰
محمدرضا‍ حمیدی

دست آقای روحانی و پابوس امیر علی!

شنبه, ۲ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۳:۰۴ ق.ظ

خواهر زاده ای دارم که نو نهال است و به کلمات قصار گویی، مشهور.

دیروز ظاهراً در خیابان به طور اتفاقی ماشین آقای روحانی را دیده است{ پدرش قضیه را تایید کرده است} که در یکی از خیابان های خلوت شیراز می رفته. آقای روحانی هم دست تکان داده و ظاهراً به او نگاه کرده است. امیر هم به خانه آمده، پایش را دراز کرده و می گوید: بیایید پابوس من! آقای روحانی برایم دست تکان داد!!

اول خیلی خندیدم؛ بعد فکر کردم خیلی ها هستند و هستیم که اگر فردی برایمان دستی به اشارت یا به ارادت تکان دهد، انتظار داریم مردم به دست بوس و پابوس مان بیایند. این بچه ی معصوم هم در همین جامعه دارد رشد می کند دیگر.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۳:۰۴
محمدرضا‍ حمیدی

... به انگشت های نرم فراغت { برای سید مرتضی آوینی}

سه شنبه, ۲۲ فروردين ۱۳۹۶، ۰۴:۴۶ ب.ظ




آن تصویر را که می بینم، نمی توانم نگاه برگردانم. گفته اند و گفته ای که در جوانی راههای بسیار رفته­ ای؛ سالها قبل، در برابر سازِ سازندگی ها و برازندگی ها فریاد کشیدی؛ وقتی همه را پندار اسلامی کردن همه چیز در سر بود، ناله زدی که بانک ها اسلامی نخواهند شد؛ وقتی صوت عبدالباسط داشت عده ای را مسلمان می کرد، آن را نکوهش کردی که موسیقی اش بر پیامش چیرگی دارد. آرمانِ « آرمان­شهر» را در شهرِ بی آرمان به تمسخر گرفتی...

نمی دانم کجاها را درست گفتی و کجا را اشتباه؛ اما می دانم که در شهر طوطیان، تقلید را وانهادی و پی آواز حقیقت دویدی  و ماندی و همه را باد با خود برد..

«مسافرانه» راه پیمودی و به جاده ها دل نبستی؛ می رفتی و خاک، جای پای تو را در ذهن نگه می داشت؛ تا ناگهان...

در کویرِ رفتن، نشان قدم ناتمام ماند و بند کفشت را به انگشت های نرم فراغت گشودی؛ رسیدی و بی خیال نشستی در چشمه­ی سرخ حقیقت، دست و رو شستی...

شاید سهراب، فقط سهراب توانسته باشد این تصویر را با شعر نقاشی کند.

مرا سفر به کجا می برد؟

کجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند

و بند کفش به انگشت های نرم فراغت

گشوده خواهد شد؟

و در کدام زمین بود که روی هیچ نشستیم و در حرارت یک سیب دست و رو شستیم!

...

و حال ما را هم، در جهان بی راویان فتح، دوباره سهراب خوب نقاشی کرد:

 

و بار ها دیدیم که با چقدر سبد برای چیدن یک خوشه بشارت رفت

 و رفت تا لب هیچ

 و هیچ فکر نکرد

که ما میان پریشانی تلفظ درها

برای خوردن یک سیب چقدر تنها مانده ایم.

 

پ.ن:

کاش مانده بودی؛ و دوربینت را دوباره روشن می کردی. و عکس می گرفتی از کسانی که روایت فتحت را امروز « روایت شطح» می دانند. و از نجومی ها؛ و از گورخواب­ها؛ و از خان گزیده ­ها...

 

 


۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ فروردين ۹۶ ، ۱۶:۴۶
محمدرضا‍ حمیدی