پلکان

برای علاقه مندان به فقه و حقوق

پلکان

برای علاقه مندان به فقه و حقوق

قرار بود کاملا فقهی باشد؛ اما کم کم سیاسی هم شد؛ با رویکرد انتقاد از روشهای غیر اخلاقی دسته های سیاسی.

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

غیبت های ناموجه وحید..

سه شنبه, ۲۶ مرداد ۱۳۹۵، ۰۱:۲۰ ق.ظ

دبیرستان که بودیم با « وحید» رفاقتم پر رنگ تر از یقیه شده بود؛ روحیات مشابهی داشتیم و قصد کرده بودیم با هم دانشگاه برویم: زنگ های ورزش که همه فوتبال می رفتند، با وحید و یکی دیگر از دوستان به شطرنج می نشستیم؛ موقع نماز جماعت با هم جیم می شدیم در یکی از کلاس ها( نماز جماعت در دبیرستان ما تقریباً اجباری بود)؛ با هم شعر « بی تو مهتاب» فریدون مشیری می خواندیم. این اواخر یک عکس و امضا هم به من داده بود؛ عکسش به نحو غیر عمدی از دستم افتاده بود زیر صندلی؛ ناراحت شد از این اتفاق...

یک روز با هم به اردوی مدرسه رفتیم؛ خیلی شاد بودیم و تئاتر همه ی کلاسها و معلم ها را بازی کردیم و فیلم گرفتیم؛ هر چند cd لو رفت و دست ناظم افتاد و دیگر به دستمان نرسید... . در اردو با وحید شوخی شوخی دست به سنگ شدیم؛ یکی از سنگهای من به پایش خورد: وحید با پای خونی و لنگان لنگان عقب نشست؛ دلخور بود اما دلخوری اش یک ساعتی بیشتر طول نکشید...

قرار بود از طرف دبیرستان برویم مشهد؛ وحید هم دوست داشت بیاید؛ جایش نشد؛ خیلی از من دلگیر شد که چرا زودترخبرش نکرده بودم تا ثبت نام کند؛ وحید عاشق زیارت امام رضا بود و در تب این اشتیاق می سوخت؛ بعد از رفتن ما، وحید چند روزی را سر یک کار رفته بود؛ ظاهراً برای جمع کردن پول برای رفتن به زیارت؛ اما از بالابر به پایین افتاد و بالا بر به پایین آمد و وحید را برای همیشه برد که برد...

از زیارت که آمدیم، خیر رفتن وحید را شنیدیم؛ تلخ و ناباور؛ در تشییع جنازه اش شرکت کردم: آن دستها که چقدر با هم مچ انداخته بودیم و جر زده بودیم، آن موها که چقدر سر مدلش سر به سر وحید گذاشته بودم؛ آن پایی که سنگ خورده بود... همه در یک کفن سفید؛ وحید صدای یکی از هم کلاسی ها را خیلی دوست داشت؛ همو ایستاد و بالای جنازه ی وحید زیارت عاشورا خواند؛ با اینکه خیلی به ندرت بغضم می شکند، آن روز  ساعتی از ته دل گریه کردم؛ بعد از آن هم دیگر تا سالها کمتر از ته دل خندیدم... . مرگ ناگهانی و ناباور  وحید نگاه مرا به خیلی چیزها تغییر داد.

باری اگر امروز در کلاس دبیرستان یا دانشگاه یا انجمن فلان و... دوستانی دارید، قدر با هم بودنشان را بدانید؛ زندگی چیزهای عجیبی در آستین دارد؛ از جدایی های اجتناب ناپذیر تا آن رویداد تلخ و ناگزیر؛ باری اگر دوستتان یادگاری به شما داد، مراقب باشید روی زمین نیفتد، اگر خواستید بازی کنید مراقب باشید آسیب نبیند و اگر خواستید به اردو و تفریح بروید، حتما خبرش کنید...

امروز بچه های دبیرستان کانالی را راه انداخته اند؛ جای وحید حیلی خالیست...

 

 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۵/۲۶
محمدرضا‍ حمیدی

نظرات  (۱)


خدایش بیامرزد
پاسخ:
ممنون؛ و همه ی ما را بیامرزد

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی