پلکان

برای علاقه مندان به فقه و حقوق

پلکان

برای علاقه مندان به فقه و حقوق

قرار بود کاملا فقهی باشد؛ اما کم کم سیاسی هم شد؛ با رویکرد انتقاد از روشهای غیر اخلاقی دسته های سیاسی.

دنبال کنندگان ۱ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

چشم های روشن مادربزرگ!

دوشنبه, ۱۹ تیر ۱۳۹۶، ۰۱:۰۶ ب.ظ

چشمهایش از ناگفته ها پر بود؛ بیش از نود سال داشت و می گفت از سه سالگی، همه چیز را یادش هست. از خشک سالی هفت ساله می گفت، و از سختی های دوران ارباب رعیتی. از سالهای جنگ، از فرهنگ هایی که رنگ باختند. از شادی آب سالی ها، از شادمانی بازگشت امام و...

دست و دل باز بود؛ هر چه را در خانه داشت، برای میهمان می آورد. با آن حال جسمانی اش، مهمان را تا درب حیاط بدرقه می کرد. نی نامه ی مولانا را حفظ بود و خیلی از اشعار دیگر را. بعد از نماز، خیلی از شعرهای مناجات گونه را می خواند. این اواخر که گاهی نام ها را هم به یاد نداشت، هنوز آن شعر ها را می خواند. نود سال داشت و رنج و شادی فراوان به یاد داشت؛ تمام این رنج ها و شادی ها را می شد در چشمش دید. گاهی به چشمهایش خیره می شدم؛ در آن چشم ها می شد ساعت ها خیره ماند... . خیلی دوست داشتم برای چشم هایش شعری بگویم، ولی نمیشد. چشم هایش اله ی مهربانی بودند، سبزِ روشن. همان چشم ها، خانه نشینمان می کرد تا اتاق کوچکش را دنج ترین جای دنیا بدانیم؛ یک بار ناگهان گفتم:

سبب حصر خانگی شدنم؛       فتنه ی سبزِ چشم های تو بود!


بالاخره، روزی شد و غزلی را برای آن چشم ها گفتم:

پاکی پردیس در چشمان تو       بهترین تندیس در چشمان تو

زیر محراب بلند ابرویت             راهبی قدیس در چشمان تو

سجده بر آدم کند گر بنگرد       یک نظر ابلیس در چشمان تو!

سبز؛ اما راه من را بسته است      یک چراغ خیس در چشمان تو

مهربانی نرم نرمک کرده است    مکتبی تاسیس در چشمان تو

آشنایی با خداوند جهان             می شود تدریس در چشمان تو

تا جهان برپاست، بختت یار باد     چشمهایت تا ابد بیدار باد

 

اما آن چشم ها،آن پنجره ی سبز که به روی ملکوت باز می شد، برای همیشه فروبسته شد و تنها تسلای ما این است که آن چشم های پاک، رو به جهانی پاک تر، سبز تر، و آرام تر گشوده خواهند شد...

پ.ن: قرار بود دوشنبه مهمانش باشیم، اما یکشنبه چشم از دنیا فروبست؛ در کار خیر نباید تاخیر کرد...

 

 

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۶/۰۴/۱۹
محمدرضا‍ حمیدی

نظرات  (۱)

با سلام و عرض تسلیت. خداوند رحمتشون کنه.
شعر خانه ( مادربزرگ) استاد شهریار را به یادم آورد...
خان ننه کجا ماندی؟ الهی که دورت بگردم دیگر همتایی برای تو پیدا نمی شود روزی که تو مُردی
عمه ام آمد مرا به روستای دیگری برد من بچه بودم از کجا باید می فهمیدم؟ سرم به بازی با بچه ها گرم بود
چند روزی در آن روستا ماندم زمانی که برگشتم دیدم محل مخصوص نشستن  تو را جمع کرده اند نه خودت هستی و نه جای تو
پرسیدم «خان ننه (مادر بزرگ) کجاست؟» گفتند که : خان ننه را به کربلا برده اند تا شفای بیماری خود را از آنجا بگیرد. سفرش، سفری دور و دراز است یکی دو سالی طول می کشد تا برگردد شروع کردم به گریه های سوزناک دو سه روزی همینطور جیغ می کشیدم سر و صدایم گرفت
آخر، مادر بزرگ من بدون من به هیچ کجایی نمی رود، این بار چه شده است؟ که مرا تنها گذاشته و رفته است؟
در حالی که از همه قهر کردم به همه با عصبانیت نگاه کردم بعد شروع کردم به پافشاری که من هم
به دنبال او خواهم رفت گفتند: برای تو زود است بر سر مقبره امام  نمی شود بچه را برد تو بشین و قرآن را زود ختم کن شاید تا وقتی که تو آن را ختم کنی خان ننه هم از سفر برگردد با عجله و سرعت قرآن را خواندن و تمام کردم تا برایت بنویسم که: بیا  قران را ختم کرده ام برای من سوغاتی بخر  
اما هر بار که من نامه می نوشتم اشک در چشمان پدرم جمع می شد تو هم که بر نگشتی چند سالی با همین انتظار روز و هفته ها را شمردم تا کم کم متوجه شدم که تو مرده ای!
دانسته و ندانسته هنوز هم گمشده ای در قلبم هست چشمانم همیشه به دنبال گمشده می گردد
چقدر سخت هستند این گمشده ها مادر بزرگ چه می شد که دوباره پیدایت می کردم دوباره روی پاهایت پهن می شدم و گریه می کردم دستانم را دور پاهایت گره می زدم و پاهایت را می بستم
که دیگر نتوانی از پیشم بروی تو هم شبها موقع خواب مرا در کنار خودت می خواباندی
مرا بغل می کردی گاهی مرا روی دستت می خوابواندی در حالی که دنیای تلخ را فراموش می کردیم دوتایی به خواب شیرین فرو می رفتیم من در خواب خودم را خیس می کردم و لباس تو هم کثیف می شد
شبانه اب گرم می کردی خودت را تمیز می کردی با این حال، باز هم مرا می بوسیدی و از من عصبانی نمی شدی هر کسی که با من دعوا می کرد تو از من طرفداری می کردی وقتی مادرم می خواست با من دعوا کند تو مرا از وسط دعوا خلاص می کردی
آن گرمی بین ما، آن محبت بین ما آیا امکان دارد بین کس دیگری باشد؟قلبم می گوید که : نه ، نه
آن محبت عمیق و با صفا مانند آن عزیز قلبم  با رفتن تو، از بین رفت و تمام شد
 مادر بزرگ خودت می گفتی که در بهشت خداوند هر چیزی که بخواهی به تو می دهد این حرفت یادت باشد قولش را به من داده ای اگر چنان روزی در بهشت داشته باشم می دانی چه خواهم خواست از خدا؟ به حرفم درست گوش کن: «تو و زمان بچگی»
مادر بزرگ، چه می شد که دوباره بچگی را می یافتم دوباره به تو می رسیدم دوباره بغل تو می آمدم دوباره در آغوش تو گریه می کردم دوباره بچه می شدم و  در آغوش تو به خواب می رفتم
اگر چنین بهشتی وجود داشت
من از خدای خودم
هیچ چیز دیگری نخواهم خواست
پاسخ:
خداوند درگذشتگان شما را نیز رحمت کند؛ مطلب بسیار تاثیرگذاری بود

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی