پلکان

برای علاقه مندان به فقه و حقوق

پلکان

برای علاقه مندان به فقه و حقوق

قرار بود کاملا فقهی باشد؛ اما کم کم سیاسی هم شد؛ با رویکرد انتقاد از روشهای غیر اخلاقی دسته های سیاسی.

دنبال کنندگان ۱ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

... جدای از این فروعات، من دوست دارم ماجرای بیلبو را «قمار عاشقانه­ ی یک هابیت» بدانم. اصطلاح قمار عاشقانه عبارتی است که دکتر سروش برای توصیف ماجرای شمس و مولانا به کار می­برد. مولانا مردیست با زندگی عابدانه و در عین حال تمام و کمال. به شریعت پایبندست و مورد احترام همه مردم شهر قرار دارد؛ سجاده نشینی با وقارست که سرانجام بازیچه ­ی کودکان شهر می­شود؛ دیدار با شمس، خورشیدی را در سینه­ ی مولانا برمی ­تاباند که او را بدانسان بی­تاب کرده که هیچ چیز و هیچ کس را جز شمس بر نمی­تابد. شمس او را دعوت به یک قمار جذاب می­کند؛ همه چیزش را به گرو می­ستاند: آبرو، خوشنامی و مقام و موقعیت­اش را. در مقابل به او چه می­دهد؟ هیچ چیز قطعی وجود ندارد؛ او فقط شانس شرکت در یک قمار عاشقانه را به دست می­آورد! همه چیزش را از دست می­دهد جز آرزوی شرکت در قماری دیگر را.

خنک آن آن قماربازی که بباخت هر چه بودش، بنماند هیچش الّا هوس قمار دیگر»

رابطه­ ی بیلبو و گندالف نیز به گونه­ای شبیه همین ماجراست؛ البته به گونه­ ای! بیلبو در یک زندگی هابیتی همه چیز دارد. خانه ­ای راحت در دهکده ­ای سرسبز، غذا، آواز، کتاب، چپق و این یعنی همه ­ی ملزومات یک زندگی هابیتی. به همین خاطرست که او در برابر پیشنهاد گندالف برای شرکت در یک ماجراجویی مقاومت سرسختانه نشان می­دهد. شرکت بیلبو در این ماجراجویی بر خلاف اصول حاکم بر هابیت­ها و حتی انسان­هاست. شرکت در ماجراجویی که اولاً هیچ تضمین بازگشتی ندارد و ثانیاً اگر هم بازگشتی باشد دیگر همان بیلبوی سابق نخواهد بود و این یعنی یک سفر بی بازگشت. در نهایت نیز همین می­شود و حتی برخی از هابیت­های شایر تا آخر عمر بیلبو به او نگاهی مشکوک داشته ­اند: آیا او واقعاً بیلبوست، با این خلقیات و حتی قیافه­ ی متفاوت! سهم طلای وعده داده شده به بیلبو نیز نمی­تواند انگیزه­ای قوی برای شرکت در این سفر پرماجرا باشد. هابیت­ها بیشتر به زندگی شاد و سبز خود می­اندیشند تا طلا و نقره. آنچنانکه بیلبو در نهایت دل از حلقه­ی یگانه نیز می­کند. به علاوه با یک حساب سرانگشتی نیز می­توان دانست که شانس موفقیت بیلبو در حد صفرست؛ پیدا کردن آرکون استون در میان انبوهی از طلا و جواهراتی که اسماگ شرور حریصانه از آن نگهبانی می­کند. پس بیلبو در این قمار تنها یک دستآورد قطعی دارد: شرکت در قمار. و البته دوستی شکل­ گرفته میان او و دورف­ها به استحکام بیلبو در این زمینه کمک شایانی می­کند. بیلبو شصت سال بعد نیز همچنان در تب و تاب یک قمار دیگرست؛ او رودخانه­های بزرگ و کوه­های سر به فلک کشیده را دیده و دیگر نمی­تواند به تپه­ های کوتاه و جویبارهای باریک شایر و مردمی که همیشه خاطرات او را به چشم یک افسانه نگریسته­ اند دل ببند. این قضیه در ابتدای ارباب حلقه­ ها به تصویر کشیده می­شود؛ بیلبو شایر را به قصد ریوندل ترک می­کند. یک نظریه است که می­گوید افراد فقیر در حالت طبیعی میلی به خودکشی ندارند؛ مگر آنکه مدتی را در میان زندگی مرفه سرکرده و باز به زندگی قبلی خود بازگردند. در آخر ماجرای ارباب حلقه­ ها نیز با آغوش باز به استقبال یک ماجراجویی دریایی به قصد سرزمین سبز می­رود. سرزمینی که استعاره­ای از مرگ است و شاید در نوشته­ای دیگر آن را بیان کنم.

نکاتی پیرامون فیلم و داستان ارباب حلقه ها:

https://t.me/tashir

با هشتگ #معمای_تاریکی

 

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۶/۰۴/۲۷
محمدرضا‍ حمیدی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی