پلکان

برای علاقه مندان به فقه و حقوق

پلکان

برای علاقه مندان به فقه و حقوق

قرار بود کاملا فقهی باشد؛ اما کم کم سیاسی هم شد؛ با رویکرد انتقاد از روشهای غیر اخلاقی دسته های سیاسی.

دنبال کنندگان ۱ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

در شناعت فوتبال

جمعه, ۱۳ مرداد ۱۳۹۶، ۰۸:۰۵ ب.ظ

دوره ی ارشد، با «سعید» هم اتاق بودم. از دانشجویان برترِ فنی بود. شب ها در آزمایشگاه می ماند و فعالیت داشت. شبی هزار تومان می گرفت{ سال 87}. طرحی داشت برای ساخت فلزاتی که رادارگریز بودند. کانادا از او دعوت کرد. با چند میلیون حقوق ماهانه و تمام امکانات. رفت. اولین بار که برگشت، ندیدمش. دوستانش گفتند افسردگی داشت. غربت، غربت است. اما باز رفت. رفت، چون اینجا جای زندگی نبود.

دوره ی دکتری، با «محمد» هم اتاق بودم. او هم از دانشجویان برترِ فنی بود. گاهی تا 18 ساعت مداوم کار می کرد. عضو بنیاد ملی نخبگان بود. یکبار ناراحت بود و داشت توی راهرو سیگار می کشید. احوال پرسیدم. از مشکلات گفت. گفتم برو! برو یک مملکت دیگر که قدر امثال تو را بدانند. گفت: «نمی توانم؛چون اینجا درس خواندم، باید به مردمِ خودم خدمت کنم». محمد ماند؛ تا اینجا را جایی برای زندگی کند.

سعید رفت؛ چون مملکتش برای او احترامی قائل نبود و هزینه ی زندگی اش را نمی داد؛ محمد ماند؛ چون برای مملکتش احترام قائل بود و می خواست آن را محلی برای زندگی کند. «محمد» و «سعید» این سرنوشت را داشتند تا صدها فوتبالیست پول یا مفت بگیرند و لگد زیر توپ بزنند و صد هزار نفر هم تماشایشان کنند و تازه خانم ها هم شاکی باشند که چرا ما حق دیدن بازیِ آنها را نداریم؟ محمد در زمین خودش ماند تا دو تا فوتبالیست که حقوق نجومی دارند بروند و با نماینده ی یک رژیم نژاد پرست بازی کنند...

فوتبال و حقوق بازیکنانش، یک ستم عمومی به کشور است. یکبار دوستی اعتراض کرد که همین فوتبال موجب شادی مردم می شود. من فقط یک سوال پرسیدم: اگر هزینه ی این صنعت را به کودکان پروانه ای می دادیم، به کودکان کار می دادیم، بیماران فقیر را درمان می کردیم، «سعید» ها را نگه می داشتیم و... موجب نشاط بیشتری نمی شد؟ اگر این هزینه ها را صرف تامین آب شرب و کشاورزی اصولی می کردیم، بهتر نبود؟


پ.ن: مضمون جملاتی که « عده ای رفتند چون اینجا جای زندگی نبود و عده ای ماندند تا اینجا را جای زندگی کنند» را از یکی از نشریات دانشجویی به یاد دارم.

پ.ن2: ماجرا واقعی است؛ فقط اسم ها تغییر کرده اند.

 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ مرداد ۹۶ ، ۲۰:۰۵
محمدرضا‍ حمیدی

قصاص بوسه! { در حکایت استخدام فارغ التحصیلان}

پنجشنبه, ۱۲ مرداد ۱۳۹۶، ۰۷:۱۸ ق.ظ

سالهاست که بر اثر تجربه ی خودم و دوستانم فهمیده ام که دانشگاهها غالباً علاقه ای به جذب و استخدام نیروی جدید ندارند؛ در واقع هر استخدام جدیدی، علاوه بر اینکه بار مالی بر دانشگاه دارد، موجب کسر حقوق سایر اساتید نیز خواهد شد و کلا دانشگاهها ترجیح می دهند افراد شناخته نشده را وارد در دایره ی رسمی تدریس نکنند. داستان مصاحبه هایی که در این سالها رفته ایم و سوالات چرندی که در برخی از این مصاحبه ها پرسیده می شود و... خودش می تواند مایه ی نوشتاری در حد و اندازه ی «چرند و پرند» مرحوم دهخدا باشد...

دیروز یکی از چهره های ماندگار و اساتید شناخته ی شده ی دانشگاه شهید چمران نیز بر این حقیقت صحه گذاشت که اساتید رسمی، علاقه ای به جذب و استخدام شدن اساتید جدید ندارند؛ نتیجه ی این وضع، بیکاری خیلی از فارغ التحصیلان و یا استخدام موقت آنهاست که داستانی طولانی و غم انگیز دارد.

حالا وزارت علوم هم اعلام کرده است اگر دانشگاهی فراخوان داد و نیروی جدید استخدام نکرد، حق جذب استاد را از آن دانشگاه خواهند گرفت!! یعنی در واقع مجازاتی برای آنها در نظر گرفته که برای آنها پاداش است.

 

یاد ماجرایی افتادم که روایت شده است:

 در صدر اسلام، جوانی یک دختر نامحرم را در کوچه بوسید! آن دختر به پیامبر شکایت کرد؛ پیامبر، جوان را حاضر کرد و از صحت و سقم ماجرا پرسید. جوان، اتهامش را قبول کرد و گفت « آماده ی قصاص هستم«!

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ مرداد ۹۶ ، ۰۷:۱۸
محمدرضا‍ حمیدی

تنوع یا تهوع؟ مسئله این است

چهارشنبه, ۱۱ مرداد ۱۳۹۶، ۰۹:۲۴ ب.ظ

در سکانسی از فیلم «فروشنده»، شهاب حسینی بعد از مراجعه به خانه با سفره ای رنگارنگ مواجه می شود؛ شادمان غذا در دهان می گذارد و ناگهان متوجه میشود پول این غذا از پولی که یک مرد هوسران برای زنش آورده فراهم شده است. هر کسی که فیلم را می بیند، تهوع حاصل از آن لقمه را احساس می کند؛ حالا هرچه غذا خوشمزه تر، تهوع بیشتر.

 

یکبار قبلا ها نوشته بودم که عاشق برخی مظاهر دنیای مدرن بودم{ تامکت ها}. برخی دیگر از دوستانم، مظاهر دیگری را در نظر داشتند و دارند: برج های روشن چرخان، خودروهای هوشمند، گوشی های ...، مارک های...،

میشود به عنوان یک احتمال در نظر گرفت، شاید اگر منشاء و معنای پیدایش این «دنیای قشنگ نو»  و تنوع های رنگ رنگ آن را بدانیم، شاید همان حس تهوع را تجربه کنیم. حقیقت این است که نمی توان پیشرفت صنعتی غرب را بدون ویرانی های مشرق زمین درک کرد...

 

یک پله جلوتر، آیا می توان قصرهای برافراشته در تجریش و شهرک غرب و ... را بدون ویرانی های خوزستان و سیستان درک کرد؟ حاشا که من از آبادانی این شهر ها ناراحت نیستم، اما این کاخ ها بر کوخ ها و خون ها برافراشته شده اند.

 

آیا فریاد رسای علی، از میان نهچ البلاغه های خاک گرفته بلند خواهد شد؟ آیا حنجره ای هست تا هم آهنگ با علی، قاضی شریح ها، مروان ها، معاویه ها و امثال آنان را که کاخ بر خون مردم ساخته اند، رسوا کند؟ آیا هنوز فردی بر آن عهد باقی مانده است که بر شکم بارگی ستمگران و گرسنگی ستم دیدگان سکوت نکند؟ آیا هنوز پیشوایی مانده است تا بر دست پینه ی بسته ی کارگران بوسه زند سوزش شمشیر را بر گردن گردنکشان بچشاند؟

 

دنیای قشنگ نو و مظاهر آن بر خون سرخ سرخپوستان، روزگار سیاه سیاهان، بر نجابت غریبانه ی جنوب شهر، بر حاشیه ی زندگی حاشیه نشینان و بر استخوان های شکسته ی مستضعفان بنا شده است. نیازی به آشوب و بلوا نیست، همین قدر که زشتی این لقمه ی خون آلود و متعفن را ببینیم و بدانیم، صدای شکستن تمدن ننگین غرب شنیده خواهد شد.

 

پ.ن1: قبلا نوشته بودیم که منظورمان از تمدن غرب، غرب جغرافیایی نیست؛ غرب فرهنگی هست که امروز بر جهان سیطره دارد.

پ.ن2: اگر حوصله ی مطالعه دارید، دوره ی پنج جلدی و جذاب «روایت تفکر، فرهنگ و تمدن از آغاز تاکنون» را ببینید. یک هفته ای تمام می شود اما اثرش باقی می ماند.

پ.ن3: قسمت خیلی تهوع آور و مستند را شاید روزی با هشدار قبلی بنویسم؛ عجالتاً خودم چند روزی هست تهوع گرفته ام.

پ.ن4: نقل سکانسی از فیلم، به معنای تایید این فیلم نیست

https://t.me/tashir

.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ مرداد ۹۶ ، ۲۱:۲۴
محمدرضا‍ حمیدی

مرگ بر...

سه شنبه, ۱۰ مرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۰۵ ق.ظ

داستان تلخ «بنیتا»، دختر بچه ای بیگناه که در خودرو محبوس شد و غریبانه جان داد، کام همه را تلخ کرد؛حتی  قاتلینش تحمل دیدن عکس جنازه اش را نداشتند، شرمساری و پشیمانی. اما این شرمساری، بنیتا را زنده نمی کند و آنها را از مرگ نمی رهاند؛ خیلی ها خواستار مجازات مرگ برای این سارقینی هستند که با « بی مبالاتی» موجبات مرگ کودکی را فراهم آورده اند. و تا سالها، لعنتشان می کنند.

حالا تصور کنیم که فردی عمداً و مستقیماً کودکی را بکشد،  با افتخار به جنازه اش نگاه کند، عذر نخواهد و خانواده ی مقتول را تحقیر کند؛ آیا نباید «مرگ» را برای او آرزو کرد؟ اگر صد کودک را کشته باشد چه؟ اگر هزاران کودک را کشته باشد چه؟ مرگ را نباید بر سر چنین کودکان کشانی فریاد کشید؟؟

داستان ایرباس ایرانی، داستان حلبچه ی عراق، داستان امروز یمن، داستان دیروز ناکازاکی و... همین داستان هست؛ در ابعادی بزرگتر، وحشیانه تر، شیطانی تر و دردناک تر.

ما هرگز از شعار مرگ بر امریکا، شرمنده نیستیم؛ اما کسانی که مرگ دلخراش «بنیتا» را محکوم می کنند و در برابر جنایات مشابه، سکوت کرده یا زبان به ستایش و ماست مالی باز می کنند، خداوند انصافشان بدهد.

 

پ.ن: گفتند آن دختر مظلوم در خودرو و بر اثر گرما و تشنگی جان داده است؛ دخترک چه چاره جز خواندن پدر یا مادر داشته است.

بابا... آب...

و ناگهان دل به خرابه های شام هم سر می زند...


https://t.me/tashir

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۰۵
محمدرضا‍ حمیدی

طنزک: واکنشها به ژن خوب!

دوشنبه, ۲ مرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۵۲ ب.ظ

علت موفقیت من، «ژنِ خوب» بوده است.

حداد عادل: فاجعه هست، ژن خوب نقشی ندارد؛ بفرمایید « دنای خوب»{ معادل فارسی DNA}

روحانی: این ها می خواستند بین ژن های خوب و بد، دیواره ی سلولی بکشند؛ من این بد ژن ها را می شناسم.

حافظ: فلک به مردم نادان دهد زمام مراد!

کیهان: اسناد ما نشان می دهد که وی با پسر «جورج سورس» دیدار داشته است.

قالیباف: همین این «ژن چهار درصدی» ها موجب فاجعه ی پلاسکو شدند!

معتاد اینترنتی: ژان...؛ ژووون! چه ژنی!

ژنِ خوب: شکست نفسی می فرمایید.

دست های پشت پرده: ای نمک نشناس!!

مردم: بوووووووووووووووووووق... { غیر قابل پخش!}

نخبگان کولبر: پس لابد ما « هالو ژن» بودیم! هالو...{ غیر قابل پخش}.

نیچه: این است ابَر مرد!

هیتلر: بیگ لایک.

گزارشگر: به احترام این ژن، کلاه از سرِ مردم بر می داریم!.

عارف: سکوتِ عارفانه!

مرحوم شریعتی: پدر! مادر! ما مقصریم!

سروش غیب: گفتم دین خودم را از عارف ها گرفتم؛ ولی نه از هر «عارفی».

نون به نرخ روز خور: فکر پدر نمی کنند؛ این پسران ناخلف!

جهانگیری: مردم، یادتون هست قبل از برجام، ژن ها چه جوری بودند؟؟

داروین: نگفتم؟!

 



 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۵۲
محمدرضا‍ حمیدی


نه علاقه، نه سواد  و نه گرایش سیاسی دارم ، اما گاهی حرفی می شنوم که فشارش قابل تحمل نیست. مثلاً آقا زاده ای، موفقیت خود را مرهون « ژن خوب» بداند! که معنای التزامی این حرف این می شود که هر کس در این سرای ویران به جایی نرسیده است، «ژن بد» دارد. آیا باید دلخور بشویم؟

خودم  را نگاه می کنم، در سلسله ی اجدادم هیچ فردی مسئول و وزیر و وکیل نبوده است؛ کشاورزان و دامدارانی بوده اند که نان بازو خورده اند؛ نانی که البته مالکان و خوانین و زورگویان و... هم سهم خودشان را از نان گرفته بودند. آیا باید ناراحت شوم اگر فردی موفقیتش را مرهون ژن خوبش بداند؟

این اندیشه البته سابقه ای به قدر تاریخ جاهلیت دارد؛ آن زمان که مردم می پنداشتند در خون شاهان، فره ایزدی هست و کسی جز ایشان نمی تواند به شاهی برسد و شاه شدنشان را هم مرهون همان فره ایزدی بودند؛ و چه ناصرالدین ها و مظفرالدین ها و شاه سلطان حسین ها و اراذل و اوباش های دیگری که با این فره ایزدی، به شاهی نرسیدند و خون پاکان نریختند و خون ناپاک خود را به نسل های بعد، اتقال ندادند! و حتی کسانی با این پندار که خون پاکان و اولیای دین را در رگ دارند، ادعای های گزاف کردند و جعفر کذاب شدند...

اینجاست که اخوان می گوید:

 

«من یقین دارم که در رگهای من خون رسولی یا امامی نیست.

نیز خون هیچ خان و پادشاهی نیست.

وین ندیم ژنده پیرم دوش با من گفت:

کاندرین بی فخر بودنها گناهی نیست»

 

اما جناب اخوان، اتفاقا در این بی فخر بودن ها گناهی هست! گناهی هست که من نوابغ فراوانی را سراغ دارم که به دلیل همین « بی فخر بودن ها» کارهای پاره وقت به دست گرفته اند و خزعبلات آقا زاده ها را تحمل می کنند!  در این بی فخر بودن ها گناهی هست که مردم کوچه و بازار، گیر یک میلیون وام هستند و آقا زاده ها، میلیاردی وارد می کنند، میلیاردی سوار می شوند، خارج از کشور تحصیل می کنند، و «ژن خوبشان» را به رخ دیگران می کشند.

 

من اگر جای آقازاده ها بودم، به خوشگذرانی هایم ادامه می دادم ولی نمک بر زخم چرکین دل مردم نمی زدم! اگر این دمل سر وا کند، آتشش آقا ها و آقا زاده را با هم خواهند سوزاند...

جاهلیت هرگز تمام نشد؛ فقط فکل و کراوات زد، کت و شلوار پوشید و به جای فره ایزدی، واژه ی « ژن» را به کار برد.

#جاهلیت

https://t.me/tashir

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۱۸
محمدرضا‍ حمیدی

اخلاق در میدان جنگ!

يكشنبه, ۱ مرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۲۰ ق.ظ

گیسوانش سیاه بود که می شنید پهلوان عرب، فریاد می کشد و مبارز می طلبد؛ مردان میدان دیده، سر به گریبان فرو برده بودند و پاسخی نمی دادند؛ پهلوان عرب فریاد کشید: صدایم گرفت از بس مبارز طلبیدم و پاسخی نشنیدم...

علی اذن گرفت و به میدان رفت؛ نخست او را به ایمان و صلح دعوت کرد و پاسخ رد شنید.

ایستاد و  ضربتی نزد! برخی از اصحاب، خشمگین شدند اما پیامبر ص آنان را به آرامش خواند و فرمود علی خود علت این کار را خواهد گفت...

«مادرم را دشنام داد و به صورتم آب دهان انداخت؛ ترسیدم اگر او را بکشم، برای خشم خودم باش.»

لباس و زره قاتل را بر خلاف رسم عرب، در نیاورد و او را برهنه بر خاک نگذاشت؛

خواهر عمرو این جوانمردی را ستود و بر عمرو گریه نکرد.

جوان بود که آداب جوانمردی می دانست؛ و چون بازمی گشت، قریش از کینه، دندان به دندان کین فشردند؛ و برخی نیز حسادت خود را در پشت تبریک ها و شادباش ها پنهان کردند...

***

به میدان می رود و خیرخواه دشمن هست؛ دشنام می شوند و آرام می ماند؛ بی ادبی می بیند و جانب ادب را فرو نمی نهد؛ به جنازه ی دشمن بی احترامی نمی کند و عریانش نمیگذارد؛ باز میگردد و می داند که بازماندگان قریش، فرزندش را عریان بر خاک رها می کنند و استخوان هایش را به سم اسبان خرد می کنند.

کدام معلم اخلاق، در میدان جنگ نیز بر باورهای خود استوار مانده است؟

 

ای علی که جمله عقل و دیده‌ای؛             شمه‌ای واگو از آنچه دیده‌ای.

راز بگشا ای علی مرتضی.                     ای پس سؤ القضا حسن القضا...



https://t.me/tashir

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ مرداد ۹۶ ، ۰۱:۲۰
محمدرضا‍ حمیدی

ای پس از سوء القضا، حسن القضا...

شنبه, ۳۱ تیر ۱۳۹۶، ۰۸:۱۶ ب.ظ

سعدی سخنور، زور و زهره ی وصف او را ندارد که خداوند در مناقبش «هل اتی» می فرماید و ملای شیدای رومی، او را « حُسن القضا» می نامد؛ لسان الغیب، گوشه ی ابروی  او را  در نمازش به یاد می آورد و محراب را به فریاد. و مگر نماز، چیزی جز ذکر گوشه ای از ابروی اوست؟ و مگر محراب چیزیست جز دروازه ی وصالِ او به درگاه دوست...

آیا می شود از او نوشت؟ و از سرِّ گیسوی سیاهش و گیسوی سپیدش و گیسوی به سرخی گراییده اش؟

*********************

از علی نوشتن ممکن نیست؛ فردی که شهریارانی که او را دیدند، یا خدایش خواندند یا در اینکه او را چه بنامند متحیر ماندند. از علی نمی توان نوشت و دست کم این کار، کار خسان نیست که در مدح کسان، زبانِ زبون را به کلام خام بگشایند؛ پس برای امثال من همان بهتر که در این عرصه، چشم حیرت را گشود و زبان مدحت را بست...

********************

سخن از مدح علی نیست؛ که مداح او خداست. سخن از ستمکاری ماست: ما که همه جا او را در کنار تیغ آب دیده اش تصور کردیم و تصویرش را این گونه کشیدیم؛ سخن از ماست که به اندک تشابهی، عملی را «علی وار» و اشخاصی را «علی گونه» و... می نامیم. سخن از ماست که این صاحب نظرِ بی نظیر نه شناخته ایم و نه شناخته ایم؛ در واقع، کم شناخته ایم و بد شناسانده ایم؛ اما شاید اگر همکاری و هم یاری کنیم، بهتر بتوان گوشه هایی از این شخصیت  آسمانی را نشان داد.

*******************

معمای تاریکی را رها می کنیم و به روشنای خورشید پناه می بریم؛ دیگر سخن از ستارگانی چون اولورین نیز نخواهد بود؛ که در کنار روشنای علی، هر روشنایی به تیرگی می گراید؛ و مگر ستاره ها جز آیینه داران سیمای خورشیدی او هستند؟ سخن از علیست؛ و از معمای روشنایی؛ و از آنکه اگر چه هیچ دستی را به  سر گیسویش مجالی نیست، اما هیچ سَری از سّرِِ گیسوی او خالی نیست.

https://t.me/tashir

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۱ تیر ۹۶ ، ۲۰:۱۶
محمدرضا‍ حمیدی

کیست این پیر خاکستری پوش؟

چهارشنبه, ۲۸ تیر ۱۳۹۶، ۰۲:۱۹ ب.ظ




کیست این پیر خاکستری پوش که شادمانی را برای کودکان، ترس را برای اهریمنان، روشنایی را برای درماندگان کوی تاریکی و امید را برای نا امیدان عرصه ی مبارزه به ارمغان می آورد؟
کیست این سپید سیرت خاکستری ردا؟
من هرگز باور نمی کنم دست بشر - حتی در داستان ها و فیلم ها - قادر به ساخت چنین شخصیتی باشند. گندالف، همان مولاناست که در عهد باستان چشم به دنیا گشوده هست: او را از نیستان ها بریده اند و او در فکر بازگشت به نیستان هاست؛ مرگ را به بازی می گیرد، او که از هیبتش دل سرسخت ترین دشمنان می لرزد، بازیچه ی کودکان می شود، در میدان جنگ، تکیه گاه سپاهیان هست، در خلوت خود، سخن عارفانه می گوید، در روابطش مرامی عاشقانه دارد. بزرگی نیروهای خیر را نه در فراوانی افراد و تجهیزات، که در صمیمت و پاکی ضمیر افرادش می داند و امید دارد که با این افراد اندک، بر گروهی بسیار چیرگی یابد. تا دم آخر، خیرخواه همه حتی دشمنانش هست. عیب و کاستی ندارد که خرده گیران، زبان به ملامتش بگشایند، جر آنکه لباسی ساده و رفتاری فروتنانه دارد و به ناچار همین دو را اسباب خرده گیری بر او می کنند.  وقتی خنجری را به بیلبو می دهد یادآور می شود که شجاعت حقیقی، نه در گرفتن جانِ افراد بلکه در زندگی بخشیدن است؛ یعنی بصیرتت را بالای شمشیرت حمل کن!
اینجاست که در تحلیل داستان و فیلم، به یک معمای عجیب می خوریم. از یک طرف، این ما و فرهنگ ماست که در جبهه ی شر نشان داده می شود؛ از طرف دیگر، دشمن ما یک اسوه ی مسیحایی- موسایی- مولانایی و حتی علوی است!این پارادوکس را چگونه باید حل کرد؟ تمام این پست ها، برای شرح این سوال بود، چون دوستانم به کرات پرسیده بودندکه این فیلم، آیا از فیلم های شیطانیست یا ضد شیطانی؟


https://t.me/tashir

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ تیر ۹۶ ، ۱۴:۱۹
محمدرضا‍ حمیدی

... جدای از این فروعات، من دوست دارم ماجرای بیلبو را «قمار عاشقانه­ ی یک هابیت» بدانم. اصطلاح قمار عاشقانه عبارتی است که دکتر سروش برای توصیف ماجرای شمس و مولانا به کار می­برد. مولانا مردیست با زندگی عابدانه و در عین حال تمام و کمال. به شریعت پایبندست و مورد احترام همه مردم شهر قرار دارد؛ سجاده نشینی با وقارست که سرانجام بازیچه ­ی کودکان شهر می­شود؛ دیدار با شمس، خورشیدی را در سینه­ ی مولانا برمی ­تاباند که او را بدانسان بی­تاب کرده که هیچ چیز و هیچ کس را جز شمس بر نمی­تابد. شمس او را دعوت به یک قمار جذاب می­کند؛ همه چیزش را به گرو می­ستاند: آبرو، خوشنامی و مقام و موقعیت­اش را. در مقابل به او چه می­دهد؟ هیچ چیز قطعی وجود ندارد؛ او فقط شانس شرکت در یک قمار عاشقانه را به دست می­آورد! همه چیزش را از دست می­دهد جز آرزوی شرکت در قماری دیگر را.

خنک آن آن قماربازی که بباخت هر چه بودش، بنماند هیچش الّا هوس قمار دیگر»

رابطه­ ی بیلبو و گندالف نیز به گونه­ای شبیه همین ماجراست؛ البته به گونه­ ای! بیلبو در یک زندگی هابیتی همه چیز دارد. خانه ­ای راحت در دهکده ­ای سرسبز، غذا، آواز، کتاب، چپق و این یعنی همه ­ی ملزومات یک زندگی هابیتی. به همین خاطرست که او در برابر پیشنهاد گندالف برای شرکت در یک ماجراجویی مقاومت سرسختانه نشان می­دهد. شرکت بیلبو در این ماجراجویی بر خلاف اصول حاکم بر هابیت­ها و حتی انسان­هاست. شرکت در ماجراجویی که اولاً هیچ تضمین بازگشتی ندارد و ثانیاً اگر هم بازگشتی باشد دیگر همان بیلبوی سابق نخواهد بود و این یعنی یک سفر بی بازگشت. در نهایت نیز همین می­شود و حتی برخی از هابیت­های شایر تا آخر عمر بیلبو به او نگاهی مشکوک داشته ­اند: آیا او واقعاً بیلبوست، با این خلقیات و حتی قیافه­ ی متفاوت! سهم طلای وعده داده شده به بیلبو نیز نمی­تواند انگیزه­ای قوی برای شرکت در این سفر پرماجرا باشد. هابیت­ها بیشتر به زندگی شاد و سبز خود می­اندیشند تا طلا و نقره. آنچنانکه بیلبو در نهایت دل از حلقه­ی یگانه نیز می­کند. به علاوه با یک حساب سرانگشتی نیز می­توان دانست که شانس موفقیت بیلبو در حد صفرست؛ پیدا کردن آرکون استون در میان انبوهی از طلا و جواهراتی که اسماگ شرور حریصانه از آن نگهبانی می­کند. پس بیلبو در این قمار تنها یک دستآورد قطعی دارد: شرکت در قمار. و البته دوستی شکل­ گرفته میان او و دورف­ها به استحکام بیلبو در این زمینه کمک شایانی می­کند. بیلبو شصت سال بعد نیز همچنان در تب و تاب یک قمار دیگرست؛ او رودخانه­های بزرگ و کوه­های سر به فلک کشیده را دیده و دیگر نمی­تواند به تپه­ های کوتاه و جویبارهای باریک شایر و مردمی که همیشه خاطرات او را به چشم یک افسانه نگریسته­ اند دل ببند. این قضیه در ابتدای ارباب حلقه­ ها به تصویر کشیده می­شود؛ بیلبو شایر را به قصد ریوندل ترک می­کند. یک نظریه است که می­گوید افراد فقیر در حالت طبیعی میلی به خودکشی ندارند؛ مگر آنکه مدتی را در میان زندگی مرفه سرکرده و باز به زندگی قبلی خود بازگردند. در آخر ماجرای ارباب حلقه­ ها نیز با آغوش باز به استقبال یک ماجراجویی دریایی به قصد سرزمین سبز می­رود. سرزمینی که استعاره­ای از مرگ است و شاید در نوشته­ای دیگر آن را بیان کنم.

نکاتی پیرامون فیلم و داستان ارباب حلقه ها:

https://t.me/tashir

با هشتگ #معمای_تاریکی

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ تیر ۹۶ ، ۰۰:۱۲
محمدرضا‍ حمیدی