پلکان

برای علاقه مندان به فقه و حقوق

پلکان

برای علاقه مندان به فقه و حقوق

قرار بود کاملا فقهی باشد؛ اما کم کم سیاسی هم شد؛ با رویکرد انتقاد از روشهای غیر اخلاقی دسته های سیاسی.

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

جای خالی یک مثقال اخلاق!

جمعه, ۹ تیر ۱۳۹۶، ۰۱:۵۷ ق.ظ

فردی گفته بود : هر کسی را که از من غیبت کند، حلال می کنم؛ به جز روحانیون را!

گفته بودند چرا؟ گفته بود چون روحانیون وقتی می خواهند از کسی غیبت کنند، اول ثابت می کنند که فاجر است و جایز الغیبه؛ بعد راحت غیبت می کنند. یا اول ثابت می کنند که آن حرف، غیبت نیست، بعد غیبت می کنند.

این قضیه البته کلیت ندارد ولی به طور کلی هم نادرست نیست. این روزها بحث از توهین به رئیس جمهور فعلی و پیشین است. آن زمان که عده ای می خواستند به  رئیس جمهور سابق توهین کنند، اول می گفتد «او تقلب کرده و رئیس جمهور نیست» بعد توهین می کردند.

حالا هم کسانی که می خواهند به رئیس جمهور فعلی توهین کنند، میگویند « این حرف ها توهین نیست» بعد توهین می کنند!

خدا را شکر همه هم فقه خوان و حقوق دان! و توجیه بلد!

چقدر جای یک مثقال اخلاق این وسط خالیست. چقدر این وسط جای یک مثقال اخلاق خالیست؛ این وسط چقدر جای یک مثقال اخلاق خالیست...

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۹ تیر ۹۶ ، ۰۱:۵۷
محمدرضا‍ حمیدی

آتش به اختیار زیر شرشر باران!

سه شنبه, ۶ تیر ۱۳۹۶، ۰۲:۴۸ ق.ظ

همیشه مسئله ی آب و نابودی منابع آبی ایران برایم دغدغه بود. همیشه حسرت می خوردم که چرا به طور جدی فکری برای حفظ منابع آبی نمی شود؟ چرا این همه آب شیرین باران، بی خود و بی استفاده می ماند؛ چرا در این آب و خاک، « آخر برگ سفرنامه ی باران این است: که زمین چرکین است...» و چرا...

یک روز در تاکسی بودم؛ راننده ی تاکسی هم همین دغدغه را داشت و می گفت محاسبه کرده است سالی چند میلیارد متر مکعب آب شیرین باران در شیراز، به هرز می رود.

آخرین بارهایی که باران گرفت، طاقت نیاوردم. رفتم پشت بام و  ورودی ناودان را با پلاستیک بستم! آب باران پشت بام جمع می شد؛ بعد شیلنگی را در محل جمع شدن آب گذاشتم و سر دیگر شیلنگ را گذاشتم توی حیاط. چند بار آزمون و خطا کردم تا فهمیدم چطور آب را با شیلنگ به طرف حیاط بیاورم؛ نزدیک بود خفه بشوم، سرما خوردم، ولی بالاخره آب را به طرف حیاط آوردم. پدرم در تمام این مدت عاقل اندر سفیه نگاهم می کرد. من هم توضیحی ندادم، چون می ترسیدم اگر بگویم جلوی ناودان را گرفته ام، جلوی ادامه ی پروژه را بگیرد. فقط گفت «خودت را خسته نکن، آب سربالا نمی رود!» { پدرم تصورش را هم نمی کرد که من ناودان را بسته ام و شاید فکر می کرد می خواهم  از منبع آب توی حیاط، آب را به سمت پشت بام ببرم} خلاصه ی مطلب اینکه آب را گذاشتم توی باغچه؛ باغچه یک آب حسابی خورد و من هم کلی کیف کردم. نهایتا پدرم هم پروژه !  را با لبخندی تایید کرد . گفتم سال بعد یک منبع بزرگ آب توی حیاط می گذاریم و زمستان با آب باران پرش می کنیم برای آبیاری درختان.

روزی که رهبری حکم آتش به اختیار داد، من اصلا حواسم به قانون شکنی نرفت؛ یاد همین ماجرا افتادم؛ وقتی وزارت نیرو نمی تواند یا نمی خواهد فکری برای روان آبها کند، من منتظر نمی مانم و در حد خودم جلوی هدر رفت آب را می گیرم. حالا این اقتصادی بود؛ فرهنگی هم همین هست؛ وقتی جای مولانا و فردوسی در کتابهای آموزشی خالی باشد، من منتظر وزیر نمی مانم؛ برای بچه های خواهر و برادرم  کتاب مولوی و فردوسی را می خریم و می خوانیم...

وقتی می بینیم پلیس راهنمایی و رانندگی در کار فرهنگ سازی ضعیف هست، خودمان پشت ماشین ها هشتگ می زنیم که « من بین خطوط می رانم». ما سالهاست که آتش به اختیاریم، ولی خودمان شاید دقت نکرده بودیم...


https://t.me/tashir

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۶ تیر ۹۶ ، ۰۲:۴۸
محمدرضا‍ حمیدی

ماه نو در خسوف الوهیت!

دوشنبه, ۵ تیر ۱۳۹۶، ۰۱:۰۵ ق.ظ

نماز را آدابیست که که می توان در کتاب سر صلوه امام خمینی{ره} دنبال گرفت؛ رکوع و سجده و... هر یک دنیای عجیبی دارند و معانی شگفتی که معمولاً همه از آن بی خبرند. شاید یکی از امور جالب «سلام» باشد. نمازگزار که به معراج رفته است، وقتی معراجش تمام می شود و به زمین خاکی برمی گردد، به رسم ادب و به عنوان کسیکه تازه به از محضر آفریننده به جمع آفریدگان وارد شده است، به آنها سلام می دهد!

شاید جشن عید فطر هم همین طور باشد، بنده ای که یکماه آمرزش خواسته و آمرزیده شده، به سان انسان تازه متولد شده ای است که هم خود و هم دیگران  این تولد معنوی و روحانی را به او تبریک می گویند. مزرع سبز فلک و داس ماه نو را می بینند و از یادآوری آنچه که کاشته اند و برداشت خواهند کرد، شاد می شوند.

هر سال می گفتم که بهره ی امسالم از رمضان، فقط گرسنگی بود؛ اما امسال همین بهره را هم نداشتم؛ روزها در سایه استراحت می کردم و شب ها هم در دنیای مجازی سیر و سلوک داشتم. عجیب اینکه امسال حتی زولبیا و بامیه هم طعم رمضانی نداشتند؛ در وقت سحرش هم از غصه نجاتم نمی دادند؛ غروب هایش هم ربنایی نبود. خدا کند این حالت شخصی باشد؛نمی دانم 150ستاد استهلالی که بر فراز ساختمان های بلند، ماه را دنبال می کنند، آیا چیزی مشکوک را متوجه نشده اند؟

چیزی مثل «خسوف الوهیت» در جهان مدرن...

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ تیر ۹۶ ، ۰۱:۰۵
محمدرضا‍ حمیدی

دموکراسی عسلی!

يكشنبه, ۴ تیر ۱۳۹۶، ۰۲:۱۰ ق.ظ

دموکراسی عسلی!

گفته اند و شنیده ایم که در فرنگستان، نخست رایو اختراع شد، بعد از آن تلویزیون، بعد، سینما. هر کدام هم تابع نیازمندی و پیشرفت علمی همان روز جامعه بود. رادیو جای خودش را باز کرد، بعد تلویزیون و بعد سینما. چون این ابزار در همان جامعه ساخته شده بود، فرهنگ استفاده از آن هم در همان جامعه شکل می گرفت. در ایران اما قبل از رادیو، سینما آمد! نه تجربه ای، نه بازیگری، نه نیازی، نه فرهنگ استفاده ای. بعد از گذشت نزدیک به یک قرن هم هنوز دقیق نفهمیدیم فایده ی سینما و تلویزیون و رادیو برای این ملت چه بود؟ سینما محلیست برای تخمه شکستن و احیاناً کاربرد های دیگر...

در مورد خودرو هم همین ماجراست؛ وقتی خودرو به ایران آمد، هنوز نیاز چندانی به آن نبود؛ کالسکه چی ها، کالسکه ها را فروختند و تاکسی خریدند و فرهنگ کالسکه سواری با همه ی مصائبش وارد در فرهنگ مسافرکشی جدید شد. اصلا ورود یک اختراع به جامعه ای که نیاز یا ظرفیت  یا فرهنگ آن را ندارد، آغاز مصیبت هاست.

حالا کاری نداریم که دموکراسی چیز خوبی هست یا نه؟ ولی حقیقت امر این است که شکل دموکراسی، وارد کشور شد و فرهنگش وارد نشد. من یادم هست سال 88، یک عده می گفتند که مثلا عوام و روستایی ها به آقای احمدینژاد رای دادند و اساتید و فرزانگان به آقای موسوی و نباید این آراء را مساوی با هم قرار داد{ چون خودم روستایی هستم، راحت تر این حرف را می گویم}. حتی کسانی که تقلب را قبول نکردند، این استدلال را کمابیش داشتند.

 حالا هم یک عده می گویند رای این حلال بوده است و رای آن حرام! یک عده می گویند اصلا سیستم رای گیری مشروعیت ندارد! یک عده که اصلا می گفتند مجلس باید قبل از تنفیذ، رئیس جمهور را عزل کند{ آدم های حسابی این حرف را می زدند که من تعجب می کردم، آخر فرضا که این اتفاق بیفتد و فرضاً که آشوبی رخ ندهد، چطور دیگر می شود مردم را دعوت کرد پای صندوق رای؟ آبروی نظام چه می شود؟ اصلا مگر انتخابات بازیچه هست که وقتی نتیجه را نپذیرفتیم، چنین طرح هایی بدهیم؟}

واقعیت، دموکراسی در کشور ما عسلی هست؛ نه مزه اش! شکلش. مثل تخم مرغ عسلی. نه خام هست که امید داشته باشیم جوجه ای از آن دربیاید، نه پخته هست که رنگش کنیم برای سفره ی عید.

دموکراسی هم مثل روشنفکری در این کشور، بیمار به دنیا آمد...

 

 

 

 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ تیر ۹۶ ، ۰۲:۱۰
محمدرضا‍ حمیدی

قرآنِ سفره ی عقد{ داستانک}

پنجشنبه, ۱ تیر ۱۳۹۶، ۰۳:۵۹ ب.ظ
عاقد بعد از مراسم عقد داشت دفتر ها و وسایلش را جمع  می کرد؛ نگاهی به این  طرف و آن طرف کرد و گفت: قرآن کجاست؟
یکی گفت: همین جا بود. عروس و داماد بعد از عقد بوسیدن و گذاشتنش کنار!
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ تیر ۹۶ ، ۱۵:۵۹
محمدرضا‍ حمیدی

باد ما را با خود خواهد برد

چهارشنبه, ۳۱ خرداد ۱۳۹۶، ۰۶:۵۵ ب.ظ

امروز بعد از مدت ها دست به کتاب شدم:  خاطرات گل آقا. گفتم لابد در مورد طنز هست و مجله ی توفیق و مشکلات توقیف و...

اما در مورد اینها نبود؛ اصلا نمی دانستم مردی که او را به اسم گل آقا می شناسیم، با امام خمینی دیدار و مطایبه داشته، نزدیک ترین مشاور شهید رجایی بوده، با رهبری در موضوع رابطه با آمریکا شوخی داشته! از خجالت مرحوم هاشمی هم درآمده و در روزگای که همه علیه بهزاد نبوی بودند، به نفع او شهادت داده است... . نمی دانستم این مردی که ریش می تراشید و فکل و کراوات می زد، این قدر آیت الله بوده ! تحلیل، روشنفکری، عشق و...

خاطره های زیادی از مرحوم شهید رجایی نقل کرده است: شاید یکی از زیباترین هایش این بود: یک روز شهید رجایی می خواسته یکی از مسئولین دفترش را اخراج کند؛ چون آن مسئول، به آبدارچی گفته بود برای «آقا» چایی ببر! مرحوم رجایی هم شدیدا دلخور بوده است که این واژه در خور مولای متقیان و امام خمینی است، نه در خور او!

گاهی فکر می کنم که آیا آوینی ها و رجایی ها رفتند که ما به این روزگار افتادیم؟ یا اول ما به این روزگار افتادیم که آنها ترکمان کردند. بعد یادم می آید که آنها جایی نرفته اند؛ آنها مانده اند و زمان ما را با خویش برده است...

 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۱ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۵۵
محمدرضا‍ حمیدی

اردیبهشت اردیجهنمی!

دوشنبه, ۲۹ خرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۱۳ ب.ظ

سال تحصیلی 90- 91 از جهاتی برای من سخت ترین سال تحصیلی بود. بعد از 18 سال، اولین مهری بود که کیف و کتاب نداشتم. شهریور ماه دفاع کرده بودم اما چون آزمون تافل را آماده نبودم، نتوانستم در ورودی دکترا شرکت کنم. در آزمون وکالت هم شرکت کردم که 150 نفر قبول می شدند و من شدم 156. مقاله ای هم داشتم که با آن از خدمت معاف می شدم، اما مجله پاسخ نمی داد. در آزمون دکترای بهمن ماه شرکت کرده بودم و داشتم برای مصاحبه اماده می شدم که ناگهان برگ اعزام به خدمتم رسید و مصاحبه ها با دوران آموزشی تداخل پیدا کرد. اردیبهشت ماه بود که اعزام شدیم. وسط تمرین ها و با آن لباس های برزنتی، گرمای هوای جهرم دیوانه کننده بود. اردیبهشت مان اریجهنمی شده بود. اصلا آن پادگان را جهنم سبز می گفتند. فقط منتظر رسیدن تیر ماه بودم، تیر ماهی که دوران آموزشی تمام می شد و یک مصاحبه ی دکتری هم برایم می ماند که امید قبولی داشتم. روی دفترچه ام نوشته بودم:
ای تیر بیا ببر مرا از جهرم؛ کز تیر و تفنگ پادگان، دلتنگم!
تیر ماه از راه رسید؛ مقاله چاپ نشد، با سر تراشیده به مصاحبه ی دکترا رفتم و قبول نشدم؛ از میان نزدیک به 450 نفر، فقط خدمت من مجددا در همان پادگان افتاد! ماه رمضان هم از راه رسید؛ پاهایم بر اثر رژه و تنبیه جمعی، آسیب دیدگی پیدا کردند. در حالیکه تا چند ماه پیش، با وزیر و وکیل کلاس داشتیم، حالا بر سر نریختن چایی برای یک مقام مافوق، تا آستانه ی بازداشتگاه می رفتم... همه چیز برای ویران شدن جسم و روح فراهم بود.
در آن روزهای تاریک، فقط یک فانوس امید در دستم بود. فانوسی که هرگز زمینش نگذاشتم و روز به روز با روشنایی اش بیشتر انس می گرفتم؛ فانوسی که روشنایی های گذشته  را برایم تداعی می کرد و روشنی های آینده را نوید می داد.
کتاب شهید اول و ثانی؛ الروضه البهیه فی شرح لمعه الدمشقیه!
این شعر که شاعرش را نمی شناسم، حال روز آن روزها بود:
امید کمی در دل، می باشد و می باید
طی کرد زمستان را، با گرمی این فانوس!
و آن زمستان، با گرمی آن فانوس طی شد. و اکنون، آن فانوس در دست شماست.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۱۳
محمدرضا‍ حمیدی

سند 2030 و چالش تمدنی

جمعه, ۵ خرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۳۶ ب.ظ

در مورد 2030 منتظر بودم کمی اطلاعاتم کامل شود و خب البته به حمد الله دوستان زیادی هم دست به قلم شدند و گفتنی ها را گفتند؛ چیزی هم مد نظرم بود که آیت الله مکارم شیرازی امروز بیان کردند؛ حرف خیلی تازه ای نیست؛ جز تشریح آنچه گفته شده:

در کل، دولت قبول دارد که برخی قسمت های سند مطابق با فرهنگ دینی و بومی نیست؛ لذا آن را به قید استثناء پذیرفته است و همین را هم وجه توجیه کارِ خود قرار داده است. دوستی عزیز نوشته بود که این استثناء، استثنای اکثر است: یعنی بیشتر مواد را در بر می گیرد و لذا چنین استثنائی صحیح نیست و باید کل سند را رد کرد؛ همچنانکه کسی نمی تواند بگوید من تمام الفبای فارسی را بلدم؛ به جز حروف نقطه دار و دندانه دار! چنین کسی باید بگوید من الفبا را بلد نیستم.

این سخن البته متین است؛ اما اِشکال کار سند 2030 عمیق تر از این حرف هاست. فرض کنید یک نفر تصمیم به قتل فرد دیگری می گیرد؛ برای این منظور می رود پشت در خانه اش و در می زند؛ با او حال و احوال می کند؛ با اجازه به داخل خانه اش می رود؛ کفش هایش را در جاکفشی می گذارد؛ میوه ای را برداشته و پوست می گیرد؛ می خورد؛ و ناگهان همان چاقو را در شاهرگ میزبان فرو می کند! سپس جسد را در پتو پیچیده و به خارج از شهر می برد

تمام این اقدامات دارای یک روح و یک هدف پلید است: قتل. حالا ما نمی توانیم بگوییم قسمت های انسانی اش را قبول داریم{ در زدن؛ در آوردن کفش؛ سلام و احوال پرسی} و قسمت های غیر انسانی اش را محکوم می کنیم{ فرو کردن چاقو و انتقال دادن جسد}. این کار یک کلیت دارد؛ همه با هم یا درستند؛ یا نادرست. استثناء کردن در اینجا مخالف با روح عمل است.

مشکل اصلی در سند 2030، روح و کلیت آن یعنی یک دست کردن آموزش های جهانی در راستای اهداف لیبرال دموکراسی غربی است: حتی اگر در این سند آمده باشد که باید به دانش آموزان قرآن آموخت، باز هم این بند محکوم است. این خیلی نکته ی مهمی است. وقتی مشکل با یک مجموعه و یک تمدن و یک بینش باشد، تمام اجزای آن با هم محکومند و فرضا که برخی کارها حُسن فعلی داشته باشند، حُسن فاعلی ندارند. مگر در دل آمریکا در همین ماه رمضان چراغ سبز روشن نمی شود؟ مگر کاخ سفید تبریک نمی گوید و حتی گاه افطاری نمی دهد؟ اصلا مگر در فرهنگ غربی، گاه دین داری شخصی ترویج داده نمی شود تا جلوی برخی افسردگی ها گرفته شود؟ مگر مراکز خیریه ندارند؟ مگر مثلا در کاباره ها و مشروب فروشی ها، نظم را رعایت نمی کنند؟ آیا می شود گفت نظمتان را قبول داریم ولی مشروب خوردتان را نه؟

مشکل بعدی که ریشه در مشکل قبلی دارد- به تفسیر زمینه ای از متون باز می گردد؛ یک واژه در یک فرهنگ و جغرافیا، معنایی غیر از معنای آن واژه در فرهنگ و جغرافیای دیگری دارد. خدا رحمت کند آن بنده ی خدا را که بعد از شنیدن سخنان کارتر، گفته بود ایشان شدیداً متدین هست و همان چیزی را می گوید که ما هم می گوییم: آزادی، برابری، برادری و... . ایشان متوجه نبودند که آزادی در بیان کاتر، معادل حریت در کلام امام حسین{ع} نیست{ با پوزش از این مقایسه}.

وقتی یک سند غربی با رویکرد حقوق بشری ارائه می شود، خیلی بلاهت می خواهد که ما آن را معادل « کرامت ذاتی انسان در اسلام» بدانیم. اصلاً این واژه در آن فرهنگ یک معنای دیگر دارد؛ خشونت در آن فرهنگ یک معنای دیگر دارد؛ خانواده یک معنای دیگر دارد. توسعه یک معنای دیگر دارد و...

واژه ها در فرهنگ های گوناگون، معانی مختلفی می گیرند. خدا رحمت کند مولانا را؛ مثالی می زند و می گوید فردی آمد و طوطی خود را نگهبان انبارش قرار دادو گفت اگر دزد به سراغ اموال قیمتی آمد، من را خبر کن؛ صبح آمد و دید دزد همه ی طلا و جواهرات را برده است؛ از طوطی پرسد؛ طوطی گفت بله؛ فردی آمد و جواهرات را برد؛ گفت چرا بیدارم نکردی؟ طوطی گفت: چون آنچه نزد من گرانبهاست، قند و شکر است و آن فرد به سمت قند و شکر ها نرفت!!

تازه اینها در فرضی هست که فقط اختلاف فرهنگ باشد؛ آنچه امروز بین فرهنگ اسلامی و غربی در جریان هست، یک جنگ تمام عیار است. نمی دانم مشکل کجاست اما می دانم اهمیت این موضوع خیلی مهم تر از مسئله­ ی حرمت استعمال تنباکو  و آن مسئله­ ی مشهور هست.

پ.ن : مشکلی دیگر که برخی اساتید و دوستان اشاره داشتند، این است که این سند اصلا قابل استثناء خوردن نیست{ حق تحفظ ندارد}؛ یعنی اگر مواد اصلی آن را استثناء کنیم، از مزایای آن بی بهره خواهیم بود...




 

 

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ خرداد ۹۶ ، ۱۲:۳۶
محمدرضا‍ حمیدی

اگر فقط یک موشک داشتیم...

دوشنبه, ۱ خرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۵۰ ق.ظ

 در دوران جنگ قرار بود کنفرانس عدم تعهد در بغداد برگزار شود؛ تحقیری بزرگ برای ایران. با مذاکره چیزی درست نمی شود: یک خلبان اف چهار ایرانی، بغداد را به آتش می کشد و هواپیمای آتش گرفته ی خود را به میدانی در حوالی سالن کنفرانس می کوبد؛ آتش؛ تنه ی سوخته ی هواپیما؛ و تن خاکستر شده ی فرزند وطن.

دوستانی عزیز سیاستمدار؛ دوستان انقلابی؛ بی رنگ ها! خوشرنگ ها! آبی ها! سبزها! بنفش ها!

اگر یک موشک، فقط یک موشک داشتیم، عباس در آتش نمی سوخت

شما را به خدا موشک ها را خرج دعواهای سیاسی نکنید

شما را به خاکستر عباس قسم، موشک ها را تحقیر نکنید

مذاکره اثر دارد، ولی هنوز در وقت حساس، حرف حساب را باید از لانچرهای موشکی بیان کرد؛ وگرنه گوش کسی خریدار حرف منطقی نیست...

پ.ن: در نامه با تأکید بر اهمیت اجلاس ، تلاش های عراق در این باره و تصریح به این که اهمیت این موضوع از "خرمشهر" کمتر نیست ، آمده بود:"سرنوشت محل برگزاری کنفرانس را یک حرکت نظامی می تواند روشن کند."


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۵۰
محمدرضا‍ حمیدی

آن 313سوار آمده اند...

پنجشنبه, ۲۱ ارديبهشت ۱۳۹۶، ۰۷:۵۲ ب.ظ

ما معتقـدیم عشــق سر خواهد زد                 بر پشت ستـم کســی تبـــر خواهـد زد

ســوگنـــد به هر چهــارده آیـه نــور          سوگنـــد به زخمهـــای سرشـار غــرور

آخــر شب سرد ما، سحــر می گردد              آشــوب جهــان فتنـــه ســر می گردد

چشمــان زمیـن زعشـق تر می گردد               مهـــدی به میـان شیعـــه بر می گردد

تفسیـر بلنـد ذوالفقـار است این مـرد               انگــار بهــار در بهـــار است این مـرد

با تیغ حسیــن (ع)در نیـام آمده است               انگـار علــی(ع) به انتقـــام آمـده است

ای کوفه دلان دوباره دیـن آمده است                 این است علـی(ع) فتح مبیـن آمده است

ای مــرد علـم بدوش من، یا مـولا!                  ای سیـــد سبـــز پوش من، یا مـولا!

برگـــرد هنـــوز بی قــرارت هستند                  یک عـده عجب در انتظــــارت هستند

آن مــرد که بـوی سبز باران می داد                    آن پیــر که روح بر جمــــاران می داد

می گفت که عاقبــت کسـی می آید                     از نسـل علــی(ع) دادرســــی می آید

امـا، تـو نیـــامدی بهـــارانم رفـت                   افســوس دگــر پیـر جمــــارانم رفت

طفلان نجیب بیشــه ها شیــر شدند                   مــردان غـریب جبهـــه ها پیـر شدند

یک عده به ذکـر توبـه تطهیـر شدند                   یک عـده زدوری ات زمیـن گیـر شدند

ای مـرد علـم بدوش من، یا مــولا!                      ای سیــد سبـــز پوش من، یا مـولا!

 برگـرد که بر بهــارمـان می خنــدند                   یک عـــده به انتظـارمان می خنـدند

دستان سیاهی که به خون آلوده است                    گوینـد که انتظـــارتان بیهــوده است

افسوس کسی نیست، بیــا داد برس                      ای صـــاحب ذوالفقـار! به فریاد برس

امــواح دلـت آبــی دریـای غـریب                     غربت کده ات کجاست مولای غریب!

غـربت کده ای که بـوی دریــا دارد                     صد خاطــره از غــربت زهرا(س) دارد

برگرد علی(ع)، چشم به راه است هنوز                اســرار غمش در دل چــاه است هنوز

آن چــاه پر از ستــاره را پیــدا کن                     آن سینـــه پـاره پـاره را پیـــدا کـن

برگـرد که سبــز و استــوار آمده اند                    آن 313 ســــــــــوار آمــــده اند

ای مـرد علـم بدوش من، یا مـولا!                        ای سیــد سبـــزبدوش من، یا مـولا!

پ.ن: متاسفانه نام شاعر را نمی دانم.

 


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۹:۵۲
محمدرضا‍ حمیدی