پلکان

برای علاقه مندان به فقه و حقوق

پلکان

برای علاقه مندان به فقه و حقوق

قرار بود کاملا فقهی باشد؛ اما کم کم سیاسی هم شد؛ با رویکرد انتقاد از روشهای غیر اخلاقی دسته های سیاسی.

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

و ما ادراک ما البانک؟

چهارشنبه, ۲۴ شهریور ۱۳۹۵، ۰۱:۲۹ ق.ظ

تورم بالای کشور و خرد بودن نسبی ارزش اسکناسها و خطر حمل فیزیکی آنها مردم را وا می دارد که پولهایشان را در بانک بگذارند و با کارت های اعتباری خرید کنند. به یک مغازه می رویم و مبلغی خرید می کنیم و کارت می کشیم؛ ظاهرا پول به حساب مغازه دار منتقل می شود اما عملاً پول در بانک باقیمانده و هیچ فرقی برای بانک ندارد آن پول به اسم چه کسی باشد؟ مغازه دار هم نمی تواند آن پول را بردارد؛ چرا که باید برای خرید از عمده فروشان، از کارت بانکی استفاده کند؛ باز هم پولی جا به جا نمی شود. عمده فروش هم نمی تواند پول را از حساب خود بردارد؛ او هم برای خرید از تجّار، نیاز به اعتبار بانکی دارد... پول در بانک باقی می ماند و همان پول با سود 50 درصدی{ همان نرخ بهره ی بانکی!} به مردم وام داده می شود؛ این گونه می شود که هر روز بانک هایی با دیواره های شیشه ای در کنار خیابان ها سبز می شوند  و وام های میلیاردی وپاداش های میلیونی می دهند و هر روز کارگاه ها و کارخانه هایی از کار می افتند... .

مرتضای آوینی سال ها پیش در نقد توسعه و تمدن غربی و شیوع آن در جامعه ی ایرانی  فریاد می زد که بانک یک سیستم فاسد است؛ حرفش را کسی نخرید. حالا از فراز آسمانها این روزها را می بیند...

من به جد معتقدم معضلی که نظام اسلامی ایران را شدیدا تهدید می کند، ناکارآمدی در عرصه های اقتصادی و فرهنگی است؛ هنوز کسی به طور جدی دنبال نظام اقتصادی اسلامی را نگرفته و حاصلش همین شده که رباخوار ترین سیستم بانکی جهان، به اسم بانکداری اسلامی به مردم غالب می شود. اگر کسی امروز بتواند یک سیستم اقتصادی مبتنی بر هنجارهای شرعی ارائه دهد که مانند زالو خون جامعه را خشک نکند، ارزش کارش هزاران بار بیشتر از نوشتن و سخنرانی های کلی پیرامون دین و مذهب  است.

این وطیفه بر دوش دانشجویان فقه خواهد بود...

 

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ شهریور ۹۵ ، ۰۱:۲۹
محمدرضا‍ حمیدی

فجایع معمولی!

يكشنبه, ۲۱ شهریور ۱۳۹۵، ۰۳:۰۴ ب.ظ

امروز روز اول شروع کلاس ها بود؛ صبح خودم را به دانشگاه رساندم و با دانشگاه خالی از سکنه روبرو شدم! گفتم شاید کلاس را اشتباه آمده باشم، به بخش آموزش رفتم و معلوم شد هنوز ورودی های جدید انتخاب واحد نکرده اند. کسی هم به من اطلاع نداده بود. ساعتی را با نوشتن سرگرم شدم و به کلاس دوم رفتم که دیدم آنجا هم کسی نیست. نیم ساعتی منتظر ماندم کسی نیامد. در راه برگشت اتفاقی دو تا از دانشجوها را دیدم. خوشحال شدم و کلاس کوتاهی تشکیل دادیم. مزدشان هم حرفهایی بود که سر کلاس عمومی نمی شود گفت. نه من چندان دل و دماغ گفتن داشتم نه آنها دل و دماغ شنیدن. در همین حین برادرم که چند روز پیش از پایان نامه ی ارشدش دفاع کرده بود تماس گرفت؛ با اینکه با نمره ی 20 پایان نامه را گذرانده همچنان در گیر و دار مزخرفات ویرایشی پایان نامه هست: مدام ایراد پشت ایراد که چرا فونت عنوانش بی نازنین نیست؟ چرا ت هایش گرد است؟ مثل داستان مقاله ها که بیشتر وقت آدم صرف می شود که حاشیه ی بالا و پایینش را درست کند و همه ی دقت داوران هم در همین حواشی صرف می شود. چرا... حیف عمر دانشجوها که در این خزعبلات به هدر می رود. نمی دانم خود شیخ انصاری با این وضعیت آیا می توانست یک مقاله ی اصولی چاپ کند یا نه؟

خسته به طرف خانه راه افتادم. در راه یکی از همسایه ها مرا دید. قبلاً خیال می کرد قاضی دادگستری هستم. امروز سوال پیچم کرد و من گفتم معلم هستم. ناگهان نگاهی حقارت آمیز به من انداخت. خیلی اندوهگین شدم از وضع جامعه ای که معلم و مدرسش شانی کمتر از نیروی دادگستری دارد. بعد هم اصرار پشت اصرار که برو استخدام شو! گفتم در استخدام ها بسته است. گفت برو پیش فلانی سفارشت را بکند تا استخدام شوی و بچه های آقای فلانی هم همه استخدام شده اند. گفتم همین آشنا بازی ها مملکت را به این خاک سیاه نشانده، ترجیح می دهم با همین حقوق سر کنم تا اینکه با پارتی بازی وارد جایی شوم؛ گفت تو آدم خوب و لایقی هستی! گفتم همه خودشان را خوب و لایق می دانند؛ نگاهی عاقل اندر سفیه به من انداخت؛ خداحافظی کردیم...

حالا نشسته ام و به همین فجایع فکر می کنم؛ فجایعی که از بس تکرار شده اند، معمولی به نظر می رسند

 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۰۴
محمدرضا‍ حمیدی

به خاطر چند قوطی رنگ!

يكشنبه, ۷ شهریور ۱۳۹۵، ۰۴:۱۷ ب.ظ

سالها پیش یک روز چند قوطی رتگ گرفته بودم تا در و پنجره های خانه را رنگ کنم. در راه برگشت، در خیابان یک دعوا رخ داده بود؛ دو پسر اوباش با یک راننده ی مرد نسبتاً جوان. مردم زیادی جمع شده بودند و تنها کاری که می کردند آن بود که راننده را ترغیب به ترک آن محل می کردند.راننده به دلیل غرورش حاضر به ترک صحنه نبود و زورش هم به آن اوباش ها نمی رسید؛ دو دو تا چهاتایی کردم و دیدم زورم به اوباش ها نمی رسد؛ از طرفی هم می ترسیدم که وسط دعوا، قوطی های رنگ هم از دستم برود. گفتم زورم نمی رسد و تکلیفی ندارم. وجدانم این توجیه ها را قبول نمی کرد اما بی وجدانی ام بر وجدانم چیره شد...

سالهاست وقتی رنگ در و پنجره خانه را می بینم، شرمنده می شوم، وقتی از آن محل می گذرم شرمنده می شوم، وقتی ماشین رنو می بینم شرمنده می شوم؛ این اتفاق از تلخ ترین خاطرات گذشته ام هست...

اما امروز ناگهان دیدم چندان هم تغییر نکرده ام؛ یک جا حقی را می بینم و می خواهم دفاع کنم، از آینده ام می ترسم؛ از اینکه زورم نرسد می ترسم؛ از اینکه داشته هایم را از دست بدهم می ترسم. یک نفر راهنمایی می خواهد، می ترسم راستش را بگویم؛ سوال می پرسد، می ترسم راستش را بگویم. تنها کاری که به سختی می کنم اینست که سعی می کنم دروغ نگویم: راستش را هم نمی گویم.

تلاش می کنم روزی برسد که از گفتن حرف حق نترسم؛ خواه «خار و خس» نامیده شوم خواه «دلواپس»؛ خواه « روشن اندیش» دانسته شوم خواه «روان پریش». خواه داشته هایم را ازدست بدهم، خواه بیشتر به دست آورم. اگر این آرزو دست نیافتنی باشد، دست کم باید به جایی برسم که زبان به نکوهش مردانی که  تن برهنه ی خود را آماج طوفان حقایق قرار داده اند نگشایم

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ شهریور ۹۵ ، ۱۶:۱۷
محمدرضا‍ حمیدی

...1 ماشا ا... !!!

چهارشنبه, ۳ شهریور ۱۳۹۵، ۰۴:۰۳ ق.ظ

با مسرت و شادمانی، مفتخر شدیم که ایران رتبه ی دوم رشد کمیتی علمی جهان را به دست آورد . تعداد مقالات و همایش ها و... به شدت رو به رشد است؛ تا کور شود چشم هر آنکه نتواند دید... . البته حقیر باید اعترافی کنم تا وجدانم کمی آسوده شود. در واقع «من» مقصر هستم که در این رنکینگ رتبه ی اول را به دست نیاوردیم! چپ و راست ایمیل و پیامک می آید که شما را به خدا مقالات خود را برای همایش فلان بفرستید و اگر دست به جیبمان خوب باشد، قبل از برگزاری همایش، مقاله ی یاد شده پذیرش معتبر جهانی هم خواهد گرفت! منِ خسیس، منِ بخیل، و منِ مغرور در این همایش ها شرکت نکردم. من مقصرم، چون وقتی سردبیر مجله ی معتبر ... پیام فرستاد که اگر می خواهی مقاله ات چاپ شود باید اسم فلان کس را از پایینش خط بزنی، زیر بار نرفتم و مقاله ام بعد از دو سال رد شد. من و دکتر م.ص مقصریم که توانمان را گذاشتیم تا از حقوق زنان قربانی تجاوز های خشن دفاع کنیم و هر جا رفتیم مقاله مان را نپذیرفتند؛ البته موضوعات مهم تری وجود دارد؛ مثلاً یکی از مجلات فقهی و حقوقی جدیداً مقاله ای چاپ کرده در مورد بانکِ شیر! یعنی زن ها بروند و شیر خودشان را در یک بانک بگذارند و ... ! تا وقتی چنین موضوعات مهمی وجود دارد که نوبت به حقوق زنان قربانی تجاوز نمی رسد. دکتر م.ص مقصر است که می رود در همایش « فقه و اخلاق» و می گوید : دشنام دادن به مخالفان فکری کار درستی نیست و همه ی اعضای آن همایش به او و مقاله اش حمله می کنند و از دشنام دادن دفاع می کنند! حالا دکتر م.ص دارد با رتبه ی تک رقمی ارشد و دکتری در پادگان تمرین خبردار و از جلو نظام می کند؛ من هم به جای نوشتن مقاله و کمک به رشد علمی! دارم وبلاگ می نویسم.

کاش یک کشیش پیدا شود و حوصله ی اعترافات بی شرمانه ی  ما را داشته باشد! ما مقصریم...

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ شهریور ۹۵ ، ۰۴:۰۳
محمدرضا‍ حمیدی

پایگاه نوژه و معادله ی چند مجهوله:

دوشنبه, ۱ شهریور ۱۳۹۵، ۰۹:۳۳ ب.ظ

خبر نشست و برخاست جنگنده های روسی در پایگاه هوایی همدان از خبر های چالش برانگیز بود. برخی شادمانه از آغاز اتحاد شرقی ایران روسیه دم زدند؛ عده ای از تحت استعمار روسیه رفتن نگران شدند؛ برخی نمایندگان آن را مغایر با مواد قانون اساسی برشمردند و برخی وزرا گفتند این مسئله ربطی به مجلس ندارد. همه ی این سخنان می تواند در جای خود مهم باشند و نباید به گویندگان آن فوراً انگ چسباند: از طرفی اتحاد نظامی ایران و روسیه می تواند داعش را زودتر نابود کند و از طرف دیگر نباید به روسیه اجاره داد با ادبیات و ژست ابرقدرت گرایانه این مسئله را به نفع خود و به ضرر آبروی ما تمام کند. از یک طرف نمی توان صلاحیت مجلس را در تذکر دادن نسبت به اموری که امکان مخالفت با قانون اساسی را دارند انکار کرد و از طرفی مجلس هم باید بداند اظهار نظرهای علنی در خصوص تصمیمات کلان نظامی می تواند آسیب زا باشد. نکته ای که فکر می کنم باید در مردم تقویت شود حس اعتماد است: قرار نیست همه ی تصمیات کلان نظام را مردم هم بدانند؛ مجلس و هیات وزرا و مجلس تشخیص را برای همین وقت ها گذاشته اند دیگر. تصمیمات راهبری نظامی معمولاً نمی توانند با همه ی جزئیاتشان علنی شوند. آگاهان امور نظامی می دانند که ایران سالهاست پیگیرانه به دنبال دریافت جنگنده های نظامی است. تقریبا ناوگان هوایی ایران متعلق به 5 دهه پیش است: ایران شدیداً به سوخوهای روسی نیاز مبرم دارد؛ از طرفی روسیه نیز نمی تواند نسبت به به دست آوردن  فن آوری تامکت های موجود در  ایران بی تمایل باشد، شاید در پشت صحنه، معامله ای در حال وقوع باشد و این ماجرای نوژه و... هم سرپوشی بر این توافق باشند؛ شاید... . به هر حال من ترجیح می دهم در چنین شرایطی به کمیسیون های مجلس و فرماندهان نظامی و مسئولین کلان نظام اعتماد کنم. کما اینکه در برجام هم معتقد بودم باید به مسئولین اعتماد کرد. اگر اعتماد نکنیم، چه کنیم؟

 

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۳۳
محمدرضا‍ حمیدی

غیبت های ناموجه وحید..

سه شنبه, ۲۶ مرداد ۱۳۹۵، ۰۱:۲۰ ق.ظ

دبیرستان که بودیم با « وحید» رفاقتم پر رنگ تر از یقیه شده بود؛ روحیات مشابهی داشتیم و قصد کرده بودیم با هم دانشگاه برویم: زنگ های ورزش که همه فوتبال می رفتند، با وحید و یکی دیگر از دوستان به شطرنج می نشستیم؛ موقع نماز جماعت با هم جیم می شدیم در یکی از کلاس ها( نماز جماعت در دبیرستان ما تقریباً اجباری بود)؛ با هم شعر « بی تو مهتاب» فریدون مشیری می خواندیم. این اواخر یک عکس و امضا هم به من داده بود؛ عکسش به نحو غیر عمدی از دستم افتاده بود زیر صندلی؛ ناراحت شد از این اتفاق...

یک روز با هم به اردوی مدرسه رفتیم؛ خیلی شاد بودیم و تئاتر همه ی کلاسها و معلم ها را بازی کردیم و فیلم گرفتیم؛ هر چند cd لو رفت و دست ناظم افتاد و دیگر به دستمان نرسید... . در اردو با وحید شوخی شوخی دست به سنگ شدیم؛ یکی از سنگهای من به پایش خورد: وحید با پای خونی و لنگان لنگان عقب نشست؛ دلخور بود اما دلخوری اش یک ساعتی بیشتر طول نکشید...

قرار بود از طرف دبیرستان برویم مشهد؛ وحید هم دوست داشت بیاید؛ جایش نشد؛ خیلی از من دلگیر شد که چرا زودترخبرش نکرده بودم تا ثبت نام کند؛ وحید عاشق زیارت امام رضا بود و در تب این اشتیاق می سوخت؛ بعد از رفتن ما، وحید چند روزی را سر یک کار رفته بود؛ ظاهراً برای جمع کردن پول برای رفتن به زیارت؛ اما از بالابر به پایین افتاد و بالا بر به پایین آمد و وحید را برای همیشه برد که برد...

از زیارت که آمدیم، خیر رفتن وحید را شنیدیم؛ تلخ و ناباور؛ در تشییع جنازه اش شرکت کردم: آن دستها که چقدر با هم مچ انداخته بودیم و جر زده بودیم، آن موها که چقدر سر مدلش سر به سر وحید گذاشته بودم؛ آن پایی که سنگ خورده بود... همه در یک کفن سفید؛ وحید صدای یکی از هم کلاسی ها را خیلی دوست داشت؛ همو ایستاد و بالای جنازه ی وحید زیارت عاشورا خواند؛ با اینکه خیلی به ندرت بغضم می شکند، آن روز  ساعتی از ته دل گریه کردم؛ بعد از آن هم دیگر تا سالها کمتر از ته دل خندیدم... . مرگ ناگهانی و ناباور  وحید نگاه مرا به خیلی چیزها تغییر داد.

باری اگر امروز در کلاس دبیرستان یا دانشگاه یا انجمن فلان و... دوستانی دارید، قدر با هم بودنشان را بدانید؛ زندگی چیزهای عجیبی در آستین دارد؛ از جدایی های اجتناب ناپذیر تا آن رویداد تلخ و ناگزیر؛ باری اگر دوستتان یادگاری به شما داد، مراقب باشید روی زمین نیفتد، اگر خواستید بازی کنید مراقب باشید آسیب نبیند و اگر خواستید به اردو و تفریح بروید، حتما خبرش کنید...

امروز بچه های دبیرستان کانالی را راه انداخته اند؛ جای وحید حیلی خالیست...

 

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ مرداد ۹۵ ، ۰۱:۲۰
محمدرضا‍ حمیدی

الکی تر از اخلاق عمومی

دوشنبه, ۲۵ مرداد ۱۳۹۵، ۰۳:۳۲ ق.ظ

 

سال 1383 در دانشگاه شیراز یک کلاس عمومی برگزار می شد؛ هیچ گاه حضور و غیاب نداشت؛ با این همه هیچ کس هم غیبت نمی کرد و حتی نفرات زیادی به عنوان مهمان در کلاس حاضر می شدند. قسم می خورم صدای بال مگس هم در کلاس نمی آمد. همه تیپ آدمی در این کلاس بودند؛ موضوع کلاس « چگونه اخلاقی زیستن» بود. استاد بزرگوار دکتر کشفی این کلاس را اداره می کردند؛ روزی که دکتر کشفی از دانشگاه شیراز رفت، برخی دانش جو ها در مراسم تودیع گریه می کردند...

دیروز به کلاس رفتم و دیدم حدود 25 دانشجوی غریبه سر کلاس بودند؛ گفتم اینجا کلاس درس من است، شما چه درسی دارید؟ گفتند اخلاق داریم و گفته شده در این کلاس بنشینیم. از من اصرار که کلاستان اشتباه است و از آنها انکار. دیدم دست بردار نیستند، ماژیک برداشتم و شروع به درس دادن کردم: مجازات سرقت! جالب اینکه برخی هاشان   همچنان سر کلاس نشستند و سوال هم می پرسیدند( رشته ی مهندسی بودند!) با این استدلال که بالاخره هر چه باشد الکی تر از اخلاق عمومی نیست!! کم کم وقتی دیدند من از آنها کله شق ترم، کلاس را ترک کردند. هنوز حتی یکی از دانشجوهای کلاس خودم نیامده بودند.

چه می شود که کلاس دکتر کشفی بدون حضور و غیاب هیچ غائبی نداشت و حلاوت آن کلاس برای همه دانشجویان باقی ماند؛ من باید منتظر دانشجو های تاخیری باشم و دانشجوهای کلاس اخلاق عمومی، ترجیح می دهند به جای کلاس اخلاق در کلاس «متون فقه جزایی» بنشینند؟

استاد اگر استاد باشد، حضور و غیاب فقط تشریفاتی خواهد بود...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ مرداد ۹۵ ، ۰۳:۳۲
محمدرضا‍ حمیدی

تردمیل روزگار و روزگار تردمیلی

پنجشنبه, ۲۱ مرداد ۱۳۹۵، ۱۲:۵۹ ق.ظ

اگر هنوز آخرین کتابی که خوانده ایم بیشتر در یادمان باشد تا آخرین مد لباس؛

اگر هنوز « مرکب خوانی نوای» شجریان را به بی معناهای رپر ها ترجیح می دهیم

اگر هنوز معتقد باشیم سیاهان آفریقا همانقدر سهم از دنیا دارند که سفیدان آسیا و اروپا و آمریکا

اگر هنوز « خانه ی سالمندان» را نقطه ی ننگ روزگار مدرنمان می دانیم...

اگر هنوز وقتی باران می بارد یا آفتاب داغ تابستان می تابد، لحظه ای هم به یاد بی خانمان ها می افتیم

اگر هنوز اخلاق را بر منافع حزبی و دسته ای و فرقه ای وحتی منافع ملی و فراملی ترجیح می دهیم و اخلاق مخالفت را رعایت می کنیم.

یعنی هنوز سر جایمان ایستاده ایم؛

در دنیایی که با سرعت پیشرفت و توسعه به سمت انحطاط می رود، وقتی سر جای خودمان ایستاده ایم یعنی خیلی حرکت رو به جلو داشته ایم...

هر کس روی این تردمیل زمین نخورد، انسان است.

و انسان بودن کافیست.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ مرداد ۹۵ ، ۰۰:۵۹
محمدرضا‍ حمیدی

ما علم را به مهلکه بردیم

دوشنبه, ۱۸ مرداد ۱۳۹۵، ۱۱:۴۱ ب.ظ

راستش دیگر دل و دماغ انتقاد ندارم؛ اما سخن آن پیر خردمند همچنان در گوشم هست که « همیشه کوچکترین آدم ها هم می توانند مسیر دنیا را تغییر دهند». امید دارم که شاید این حرف ها و حرف های مشابه، روزی بر اثر اتفاق، به گوش فرد دلسوزی برسد. قبلا در نوشته ای گفته شد که ما ایرانی ها، استاد به هم زدن معیار ها هستیم؛ مثلا وقتی می خواهیم آمار بیکاری را پایین بیاوریم، به جای ایجاد شغل های جدید اعلام می کنیم که دانشجو بودن هم شغل است و یک شبه چند میلیون از نرخ بیکاران کشور کم می کنیم. بلایی که امروز بر سر معیارهای علمی دارد می آید، یک فاجعه است. چپ و راست پیام می آید که فلان همایش علمی در تاریخ فلان برگزار می شود: پول بدهید تا مقاله چاپ شود و حتی در ملات معتبر هم چاپ خواهد شد؛ علناً علم دارد خرید و فروش می شود. چند روز پیش با یکی از اساتید صحبت می کردم؛ می گفت کتابی در دست چاپ دارد و انتشارات به او گفته که در ابتدای کتاب، تیراژ را چند هزار می زند اما عملا فقط 50 کتاب چاپ می کند!! از فردا هم پز بدهیم که بله؛ کتابی با تیراژ چند هزار چاپ کردم و یک شبه تمام شد. دیگر به هیچ چیز اعتمادی نیست؛ نه به تعداد مقالات، نه به تعداد کتاب ها و نه به میزان شرکت در همایش ها. سایه ی انسان ها، بزرگتر از خودشان شده است و در جایی که سایه ها بزرگتر از قامت انسان باشد، آفتاب در حال غروب است...

پ.ن: مرحوم قیصر امین پور شعری دارد که در آن می گوید« ما عشق را به مدرسه بردیم» ما هم علم را مهلکه بردیم

پ.ن.2: همچنان به پیروی از آن پیر خردمند، معتقدم امید ناباورانه ای به بهبود وضعیت علمی وجود دارد؛ امیدی به مجلات و همایش ها نیست؛ امید ها به دانشجویانی است که بدون رانت، بدون حقوق نجومی، بدون بورسیه، در فکر آنند که فلک را سقف بشکافند و طرحی نو در اندازند...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۴۱
محمدرضا‍ حمیدی

برسد به شهاب حسینی عزیز.

جمعه, ۱۵ مرداد ۱۳۹۵، ۰۱:۵۲ ق.ظ


شاید این آخرین نوشته در مورد مطلب نفرت برانگیز «یالثارات» باشد؛ به هر حال این فریاد ها به جایی نمی رسند؛ تنها شاید مانع از بدبینی عده ای نسبت به اخلاق مداری دین اسلام شود.

نزدیک به ده سال است که در دانشگاه درگیر واحدهای فقه و اصول بوده ام و اگر چه بهره ام از این اقیانوس آرام به قدر رودخانه ی خشک هم نبوده، اما دست کم فهمیده ام کشیدن و حتی چشیدن از آب چنین دریایی، ادعایی گزاف است و همه کس را نرسد که لاف چنین ادعایی بزند. در نوشته های پیشین هم تلاشم بر آن بود که همین نکته را نشان دهم. باری، این جماعت که در روزگار نه چندان پیشین چوب و چماق دار بودند، حتی اگر ریگی به کفش قلم نداشته باشند، پای چوبین در کفش بزرگان دین کرده و بر مسند فتوا نشسته اند؛ و شگفتا از بزرگانی که بر این بدعت ناروا، چشم بسته و زبان به کام گرفته اند. دیریست که بر ظرفیت داعش پروری در جامعه ی خودمان اندیشیده ام و اجتهاد خودسرانه را کوتاه ترین راه رسیدن خودمان به داعش دیده ام و آنروز که تیتر «یالثارات» منتشر شد، مجال را برای طرح بحث فراخ یافتم؛ باری، من دست کم در حد واحد های دانشگاهی فقه خوانده ام و به شباهت این گروه با داعش اشاره کردم؛ نمی دانم شهاب حسینی عزیز، چگونه چنین نکته ای را به فراست دریافت؛ من به او دسترس ندارم، اگر روزی بر حسب اتفاق این متن را دید، تبریک مرا به خاطر چنین تیز بینی بپذیرد؛ اگر شهاب حسینی « فقه و اصول» خوانده بود، به اعتقاد من فقیه نام آوری می شد.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ مرداد ۹۵ ، ۰۱:۵۲
محمدرضا‍ حمیدی