پلکان

برای علاقه مندان به فقه و حقوق

پلکان

برای علاقه مندان به فقه و حقوق

قرار بود کاملا فقهی باشد؛ اما کم کم سیاسی هم شد؛ با رویکرد انتقاد از روشهای غیر اخلاقی دسته های سیاسی.

دنبال کنندگان ۱ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

۴ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

فیش و نیش

پنجشنبه, ۳۱ تیر ۱۳۹۵، ۰۱:۱۲ ق.ظ


در اینکه اقتصاد ایران یک اقتصاد بیمار و بلکه یک بیمار مادرزاد است تردیدی وجود ندارد؛ ایران علی رغم داشتن منابع عظیم و نیروی انسانی و امنیت نسبی، حرفی در اقتصاد جهانی ندارد؛ شاید مهمترین دلیل این ماجرا، عدم کارایی مدیریت انسانی باشد. با این حال یادمان نرود بزرگترین خطراتی که هر جامعه ای را تهدید می کند، عوامگرایانه کردن مسائل علمی است؛ اقتصاد، فرهنگ، سیاست و... همه از امور علمی و تخصصی اند و هر کسی حق اظهار نظر و ارائه ی نظریه در آنها را ندارد.

تجربه به من می گوید مسئله ی فیش های حقوقی هم مثل خیلی دیگر از مباحث جنجالی این سالها، اندک اندک به محاق فراموشی خواهد رفت؛ مانند بحث ثروت های باد آورده، سهام عدالت، پول نفت و... . البته که در این بین بحث «فیش های حقیقی» هم خیلی مهم اند؛ آقای فلانی که منت سر مردم می گذاری که فقط 4 میلیون در آمد داری؛ اولا این درآمد کمی نیست. ثانیاً شما که در خانه سازمانی می نشینید و با ماشین سازمانی رفت و آمد می کنید و هنگام بیماری تحت بهترین بیمه های درمانی یا بهترین بیمارستانها و گروه های پزشکی معالجه می شوید، نگران بیکاری نیستید و... معنای 4 میلیون را نمی دانید؛ معنای ارزش واقعی ریال را کارگری می داند که ماهی نصف شما هم درآمد ندارد و باید پول کرایه ی خانه و رفت و آمد و درمان و... بدهد و هر شب که می خوابد نمی داند فردا هم توان کارگری دارد یا نه و هر وقت توان کارگری نداشت، نه حق بیمه ای دارد نه بازنشستگی؛

با این حال مسئله ی فیش های حقوقی دارای مبانی مهم تری هست؛ فرض کنید دانشمندی طرحی بدهد که بر اساس آن مثلاً تبخیر آبهای شیرین کشور به یک سوم تقلیل یابد؛ یا استادی در حد مرحوم دکتر امامی، در هر سال تدریسش دهها حقوق دان تربیت کند و... . در اینجا یا باید بگوییم که چنین افرادی باید معادل کاری که می کنند حقوق بگیرند و دیگر بعدش سر و صدا راه نیاندازیم که وا مصیبتا! این چه حقوقی است؛ یا باید بگوییم چون چنین افرادی به واسطه ی امنیت موجود در کشور و زحمت سایر اقشار و... به این مقام رسیده اند، باید حقوقی نزدیک به میانگین حقوق سایر افراد بگیرند. من نمی دانم کدامیک از این دو معیار بهترست، اما می دانم تا وقتی چنین سوالاتی را پاسخ ندهیم، جار و جنجال های فیش حقوقی و... دردی از کسی دوا نمی کند؛ فرضاً فیش ها کاهش بیاید، همین مزیت ها بار دیگر به بهانه ی اموری مانند حق وام و عیدی و حق مأموریت و خزعبلات دیگری که ما ید طولایی در به کارگیری آنها داریم به صاحبان فیش ها برخواهد گشت

پ.ن: اشتباه نشود؛ من دارای فیش حقوقی نیستم و تا حالا چند میلیون پول را از نزدیک ندیده ام! از چند سال پیش هم می گفتم که اگر میانگین حقوق کارمندان به همه ی آنها داده می شد، خیلی از مشکلات حل می شد؛ اما با این جارو جنجال ها مخالفم. کار علمی، سرو صدا بردار نیست.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ تیر ۹۵ ، ۰۱:۱۲
محمدرضا‍ حمیدی

روزهامان پرتغالی باد!

دوشنبه, ۲۱ تیر ۱۳۹۵، ۰۳:۳۲ ق.ظ

امشب بعد از مدت ها نشستم و فوتبال نگاه کردم؛ با اینکه روز خیلی خسته کننده ای داشتم. هر توپی که از کنار تیرک دروازه فرانسه رد می شد، حسرت می خوردم و هر توپی که زیر پای بازیکنان پرتغال قرار می گرفت مرا به شوق می آورد. با اینکه اهل فوتبال نیستم. امشب فقط به خاطر رونالدو برای پرتغال آرزوی برد داشتم.

« رونالدو» برای من یک نماد است؛ نماد انسانهای اسطوره ای که در کار خود بهترین اند؛ اما چوب ضعیف بودن همراهان و هم میهن هایشان را می خورند. یک نفره بار یک تیم را به عهده دارند؛ بال هستند و دیگران وبال آنها! مجبورند به قدر ضعف خط دفاع، گل بزنند. رونالدو برای من یاد آور « داوری اردکانی» هاست؛ یاد آور «امیرکبیر» ها، «سروش» ها، «مطهری» ها و... . شباهت این افراد در اینست که چند سر و گردن بالاتر از افراد پیرامون خود هستند و چون جامعه بزرگیشان را در نمی یابد یا نمی تواند خود را با بزرگی آنها وفق دهد، محکوم به قتل و آزار و تبعید و فراموشی و تنهایی و یک تنه بار همه را به دوش کشیدن می شوند.

اما امشب تیم پرتغال سنگ تمام گذاشت؛ اگر چه رونالدو بازی نکرد، اما بازیکنان سعی کردند در شان هم تیمی های او بازی کنند. رونالدو جام را بالا برد و اشک شوق ریخت.

آیا روزی اسطوره های این آب و خاک  نیز اشک شوق خواهند ریخت؟

به قول آن پیر خردمند « فقط یک امید احمقانه در این مورد وجود دارد»!!!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ تیر ۹۵ ، ۰۳:۳۲
محمدرضا‍ حمیدی

از پشت نرده های خیابان انقلاب...

شنبه, ۱۲ تیر ۱۳۹۵، ۰۳:۰۲ ق.ظ

 

اوایل که در دوره ی کارشناسی پذیرفته شده بودم، شوق آن را داشتم که دوران ارشد را در تهران باشم؛ فقط به یک شوق: حضور در کلاس های قیصر امین پور. سال 1385 بود که قیصر پر کشید و آرزوی من به خاک سپرده شد. باز هم به تهران رفتم اما نه با شوق نخستین.  هر بار که چشمم به دانشکده ی ادبیات می خورد افسوسی عمیق به جانم می افتاد. تهران برای من جذابیتی نداشت؛ نه برج آزادی اش؛ نه برج میلادش و نه پارک های آب و آتشش. تنها جایی که دلم را قرار می داد خیابان انقلاب بود؛ میدان انقلاب و خیابان آن در واقع بازاریست پر از کتاب و کتاب و کتاب... . هر چه نگاه می کنی، کتاب فروشی است. می رفتم و یک نگاهم به کتاب فروشی ها بود و نگاه دیگرم به جای خالی قیصر؛ از پشت نرده های دانشگاه حضور قیصر را حس می کردم. خیابان انقلاب، همچنان بوی کتاب می دهد و بوی قیصر. دانشکده ی الهیات دانشگاه تهران اگر چه قیصر نداشت، اما خالی از خسرو هم نبود. برخی استادان فرزانه اش، در جای خود بسیار بزرگ و به یاد ماندنی بودند و هستند؛ دلم گاهی هوای تقاطع مطهری- مفتح و دانشکده اش را می کند؛ بعد راه بیفتم طرف خیابان انقلاب؛ بوی کتاب و حضور قیصر امین پور؛ تا آهسته زیر لب تکرار کنم:

از پشت نرده های خیابان انقلاب؛ قیصر تویی که دست تکان می دهی هنوز


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ تیر ۹۵ ، ۰۳:۰۲
محمدرضا‍ حمیدی

وقایع‌نگاری یک قتل از پیش اعلام شده

دوشنبه, ۷ تیر ۱۳۹۵، ۰۴:۱۰ ب.ظ

 

تاریخ آن رویداد را 21 رمضان نوشته اند؛ گویی در اتفاقی ناگهانی و پیش بینی نشده، فردی به اسم ابن ملجم مرادی در اثر کینه های پیشین و عشقی آتشین، شمشیر بر پیشانی مراد اهل آسمان می زند. این بیان، ساده ترین و سطحی ترین گزارش از یک « قتل از پیش اعلام شده است». به گواهی تاریخ اگر چه فاتحان آن را نوشته اند- علی در ماجراهای پس از وفات پیامبر، صراحتاً تهدید به قتل شد؛ آن هنگام به زنده ماندش رضایت دادند که خار در چشم و استخوان در گلو فشرد و راه نخلستان و کشت و کار پیش گرفت؛ دید و دم نزد...

در ابتدای خلافت، کشور گشایی ها را متوقف کرد و این تصمیم برای کسانی که از ثروت افسانه ای ایران و روم کیسه ای دوخته و ثروتی اندخته بودند گران آمد. صحابه کبار و کسانی که که تا دیروز فی سبیل الله کشور گشایی می کردند، بر او شمشیر کشیدند،اگر چه حریف شمشیرش نشدند؛ پس از جنگ جمل، اجازه نداد اموال کشته شدگان به عنوان غنیمت تقسیم شوند و آنها را متعلق به وارثان مقتولین دانست و این تصمیم جوانمردانه، خشم سپاهش را به دنبال داشت. در صفین، شمشیر بر گردنش گذاشتند که باید با معاویه سازش کنی و بعد بر او شمشیر کشیدند که چرا حرف ناروای ما را پذیرفتی؟ گفته اند روزی خطبه ای غرا خواند و مردم کوفه را به جنگ با ستمکاران فراخواند؛ از آن میان تنها یک نفر برخاست و گفت خود و برادرش علی را یاری خواهند کرد... . مردم رهایش کردند. مردمی که از نیرنگ معاویه و کینه ی خوارج و ناجوانمردانگی اشعث ها و فریبندگی قطام ها خبر داشتند؛ ابن ملجم یک فرد نبود؛ او نماینده ی تمام کسانی بود که از علی گسسته و از عدالتش خسته بودند. مردمی که دیده بودند زره علی تنها سینه ی او را می پوشاند؛ چرا که او به دشمن پشت نمی کرد. همین است... . علی به دشمن پشت نمی کند اما دشمن که می تواند از پشت بر او حمله کند؛ این یک فکر و تدبیر همگانی بود؛ علی را این تدبیر قهرآگین کشت، نه آن شمشیر زهر آگین. سوء قصد به جان علی، اعلام شده ترین قتل در جهان بود؛ آنانکه در عزایش گریبان دریدند، قاتلانی بودند که بر سر مزار مقتول، بیشترین شیون را سر می دهند تا کمترین سوء ظنی به آنها نرود.

از میان قاتلان علی، شاید از همه رو راست تر همان ابن ملجم مرادی باشد!

 

پ.ن: نام این نوشتار از یکی از کتابهای گابریل گارسیا گرفته شده است.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ تیر ۹۵ ، ۱۶:۱۰
محمدرضا‍ حمیدی