پلکان

برای علاقه مندان به فقه و حقوق

پلکان

برای علاقه مندان به فقه و حقوق

قرار بود کاملا فقهی باشد؛ اما کم کم سیاسی هم شد؛ با رویکرد انتقاد از روشهای غیر اخلاقی دسته های سیاسی.

دنبال کنندگان ۱ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

۱۲ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

ای پس از سوء القضا، حسن القضا...

شنبه, ۳۱ تیر ۱۳۹۶، ۰۸:۱۶ ب.ظ

سعدی سخنور، زور و زهره ی وصف او را ندارد که خداوند در مناقبش «هل اتی» می فرماید و ملای شیدای رومی، او را « حُسن القضا» می نامد؛ لسان الغیب، گوشه ی ابروی  او را  در نمازش به یاد می آورد و محراب را به فریاد. و مگر نماز، چیزی جز ذکر گوشه ای از ابروی اوست؟ و مگر محراب چیزیست جز دروازه ی وصالِ او به درگاه دوست...

آیا می شود از او نوشت؟ و از سرِّ گیسوی سیاهش و گیسوی سپیدش و گیسوی به سرخی گراییده اش؟

*********************

از علی نوشتن ممکن نیست؛ فردی که شهریارانی که او را دیدند، یا خدایش خواندند یا در اینکه او را چه بنامند متحیر ماندند. از علی نمی توان نوشت و دست کم این کار، کار خسان نیست که در مدح کسان، زبانِ زبون را به کلام خام بگشایند؛ پس برای امثال من همان بهتر که در این عرصه، چشم حیرت را گشود و زبان مدحت را بست...

********************

سخن از مدح علی نیست؛ که مداح او خداست. سخن از ستمکاری ماست: ما که همه جا او را در کنار تیغ آب دیده اش تصور کردیم و تصویرش را این گونه کشیدیم؛ سخن از ماست که به اندک تشابهی، عملی را «علی وار» و اشخاصی را «علی گونه» و... می نامیم. سخن از ماست که این صاحب نظرِ بی نظیر نه شناخته ایم و نه شناخته ایم؛ در واقع، کم شناخته ایم و بد شناسانده ایم؛ اما شاید اگر همکاری و هم یاری کنیم، بهتر بتوان گوشه هایی از این شخصیت  آسمانی را نشان داد.

*******************

معمای تاریکی را رها می کنیم و به روشنای خورشید پناه می بریم؛ دیگر سخن از ستارگانی چون اولورین نیز نخواهد بود؛ که در کنار روشنای علی، هر روشنایی به تیرگی می گراید؛ و مگر ستاره ها جز آیینه داران سیمای خورشیدی او هستند؟ سخن از علیست؛ و از معمای روشنایی؛ و از آنکه اگر چه هیچ دستی را به  سر گیسویش مجالی نیست، اما هیچ سَری از سّرِِ گیسوی او خالی نیست.

https://t.me/tashir

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۱ تیر ۹۶ ، ۲۰:۱۶
محمدرضا‍ حمیدی

کیست این پیر خاکستری پوش؟

چهارشنبه, ۲۸ تیر ۱۳۹۶، ۰۲:۱۹ ب.ظ




کیست این پیر خاکستری پوش که شادمانی را برای کودکان، ترس را برای اهریمنان، روشنایی را برای درماندگان کوی تاریکی و امید را برای نا امیدان عرصه ی مبارزه به ارمغان می آورد؟
کیست این سپید سیرت خاکستری ردا؟
من هرگز باور نمی کنم دست بشر - حتی در داستان ها و فیلم ها - قادر به ساخت چنین شخصیتی باشند. گندالف، همان مولاناست که در عهد باستان چشم به دنیا گشوده هست: او را از نیستان ها بریده اند و او در فکر بازگشت به نیستان هاست؛ مرگ را به بازی می گیرد، او که از هیبتش دل سرسخت ترین دشمنان می لرزد، بازیچه ی کودکان می شود، در میدان جنگ، تکیه گاه سپاهیان هست، در خلوت خود، سخن عارفانه می گوید، در روابطش مرامی عاشقانه دارد. بزرگی نیروهای خیر را نه در فراوانی افراد و تجهیزات، که در صمیمت و پاکی ضمیر افرادش می داند و امید دارد که با این افراد اندک، بر گروهی بسیار چیرگی یابد. تا دم آخر، خیرخواه همه حتی دشمنانش هست. عیب و کاستی ندارد که خرده گیران، زبان به ملامتش بگشایند، جر آنکه لباسی ساده و رفتاری فروتنانه دارد و به ناچار همین دو را اسباب خرده گیری بر او می کنند.  وقتی خنجری را به بیلبو می دهد یادآور می شود که شجاعت حقیقی، نه در گرفتن جانِ افراد بلکه در زندگی بخشیدن است؛ یعنی بصیرتت را بالای شمشیرت حمل کن!
اینجاست که در تحلیل داستان و فیلم، به یک معمای عجیب می خوریم. از یک طرف، این ما و فرهنگ ماست که در جبهه ی شر نشان داده می شود؛ از طرف دیگر، دشمن ما یک اسوه ی مسیحایی- موسایی- مولانایی و حتی علوی است!این پارادوکس را چگونه باید حل کرد؟ تمام این پست ها، برای شرح این سوال بود، چون دوستانم به کرات پرسیده بودندکه این فیلم، آیا از فیلم های شیطانیست یا ضد شیطانی؟


https://t.me/tashir

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ تیر ۹۶ ، ۱۴:۱۹
محمدرضا‍ حمیدی

... جدای از این فروعات، من دوست دارم ماجرای بیلبو را «قمار عاشقانه­ ی یک هابیت» بدانم. اصطلاح قمار عاشقانه عبارتی است که دکتر سروش برای توصیف ماجرای شمس و مولانا به کار می­برد. مولانا مردیست با زندگی عابدانه و در عین حال تمام و کمال. به شریعت پایبندست و مورد احترام همه مردم شهر قرار دارد؛ سجاده نشینی با وقارست که سرانجام بازیچه ­ی کودکان شهر می­شود؛ دیدار با شمس، خورشیدی را در سینه­ ی مولانا برمی ­تاباند که او را بدانسان بی­تاب کرده که هیچ چیز و هیچ کس را جز شمس بر نمی­تابد. شمس او را دعوت به یک قمار جذاب می­کند؛ همه چیزش را به گرو می­ستاند: آبرو، خوشنامی و مقام و موقعیت­اش را. در مقابل به او چه می­دهد؟ هیچ چیز قطعی وجود ندارد؛ او فقط شانس شرکت در یک قمار عاشقانه را به دست می­آورد! همه چیزش را از دست می­دهد جز آرزوی شرکت در قماری دیگر را.

خنک آن آن قماربازی که بباخت هر چه بودش، بنماند هیچش الّا هوس قمار دیگر»

رابطه­ ی بیلبو و گندالف نیز به گونه­ای شبیه همین ماجراست؛ البته به گونه­ ای! بیلبو در یک زندگی هابیتی همه چیز دارد. خانه ­ای راحت در دهکده ­ای سرسبز، غذا، آواز، کتاب، چپق و این یعنی همه ­ی ملزومات یک زندگی هابیتی. به همین خاطرست که او در برابر پیشنهاد گندالف برای شرکت در یک ماجراجویی مقاومت سرسختانه نشان می­دهد. شرکت بیلبو در این ماجراجویی بر خلاف اصول حاکم بر هابیت­ها و حتی انسان­هاست. شرکت در ماجراجویی که اولاً هیچ تضمین بازگشتی ندارد و ثانیاً اگر هم بازگشتی باشد دیگر همان بیلبوی سابق نخواهد بود و این یعنی یک سفر بی بازگشت. در نهایت نیز همین می­شود و حتی برخی از هابیت­های شایر تا آخر عمر بیلبو به او نگاهی مشکوک داشته ­اند: آیا او واقعاً بیلبوست، با این خلقیات و حتی قیافه­ ی متفاوت! سهم طلای وعده داده شده به بیلبو نیز نمی­تواند انگیزه­ای قوی برای شرکت در این سفر پرماجرا باشد. هابیت­ها بیشتر به زندگی شاد و سبز خود می­اندیشند تا طلا و نقره. آنچنانکه بیلبو در نهایت دل از حلقه­ی یگانه نیز می­کند. به علاوه با یک حساب سرانگشتی نیز می­توان دانست که شانس موفقیت بیلبو در حد صفرست؛ پیدا کردن آرکون استون در میان انبوهی از طلا و جواهراتی که اسماگ شرور حریصانه از آن نگهبانی می­کند. پس بیلبو در این قمار تنها یک دستآورد قطعی دارد: شرکت در قمار. و البته دوستی شکل­ گرفته میان او و دورف­ها به استحکام بیلبو در این زمینه کمک شایانی می­کند. بیلبو شصت سال بعد نیز همچنان در تب و تاب یک قمار دیگرست؛ او رودخانه­های بزرگ و کوه­های سر به فلک کشیده را دیده و دیگر نمی­تواند به تپه­ های کوتاه و جویبارهای باریک شایر و مردمی که همیشه خاطرات او را به چشم یک افسانه نگریسته­ اند دل ببند. این قضیه در ابتدای ارباب حلقه­ ها به تصویر کشیده می­شود؛ بیلبو شایر را به قصد ریوندل ترک می­کند. یک نظریه است که می­گوید افراد فقیر در حالت طبیعی میلی به خودکشی ندارند؛ مگر آنکه مدتی را در میان زندگی مرفه سرکرده و باز به زندگی قبلی خود بازگردند. در آخر ماجرای ارباب حلقه­ ها نیز با آغوش باز به استقبال یک ماجراجویی دریایی به قصد سرزمین سبز می­رود. سرزمینی که استعاره­ای از مرگ است و شاید در نوشته­ای دیگر آن را بیان کنم.

نکاتی پیرامون فیلم و داستان ارباب حلقه ها:

https://t.me/tashir

با هشتگ #معمای_تاریکی

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ تیر ۹۶ ، ۰۰:۱۲
محمدرضا‍ حمیدی

گریزنده از غربتِ غرب وحشی

سه شنبه, ۲۰ تیر ۱۳۹۶، ۱۰:۵۸ ق.ظ

دنیای انسان ها، تمدن های متعددی را به چشم دیده است؛ هر تمدنی، هنجارها و آداب و سنن خاص خود را داشته که از دید ما، برخی از آن هنجارها درست و برخی نیز نادرست بوده اند؛ در هر تمدنی، روشن اندیشانی وجود داشته اند که روبروی هنجارهای نادرست جامعه ی خود ایستاده اند و تاوان سنگین آن را نیز داده اند؛ کسانی که امروز تاریخ زبان به ستایش آنان باز کرده است، در زمان و زمانه ی خود مورد طعن و تردید و نکوهش قرار می گرفته اند.

تمدن مدرن و غربی حاکم بر جهان امروز نیز رو به افول خواهد گذاشت؛ کسانی خواهند آمد که بر اندیشه ای که تمدن غرب را «پایان تاریخ» می دانند، خواهند خندید و به این اندیشه پایان خواهند داد. یکبار دیگر، تاریخ این عصر نوشته خواهد شد؛ اما نه به دست فاتحان! تاریخ این قرن را فرزندان و فرزند زادگان هیروشیما و ناکازاکی خواهند نوشت؛ تاریخ   رو سیاه این تمدن را، سیاهان آفریقا خواهند نوشت.

خواهند نوشت در دورانی از جاهلیت، سطل زباله های رستوران های شهر های متمدن، دهها برابر کودکان شهر های توسعه نیافته غذا می خورده اند؛ خواهند نوشت که در دوران ارزشمند شدن مصرف، چه بر سر منابع میلیون ساله ی آبها و معادن زمین آوردیم؛ خواهند نوشت از دورانی که شان و منزلت روسپیان، از دانشمندان بیشتر بوده است، از روزگاری که «چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذر داشت...». از روزگاری که مردم عکس غذایشان را برای هم بارگذاری می کردند! از روزگاری که رادارها، مگس را از زنبور تشخیص می دادند اما ایرباس را از اف 14 تشخیص نمی دادند. از روزگاری که اختلاس، ننگ به حساب نمی آمد. از روزگاری که دین فروشان و دنیا پرستان، رقص شمشیر کردند...

روشن اندیشان کنونی که در آن دوران مورد ستایش خواهند بود، کسانی هستند که روبروی فرهنگ مصرف گرایی، فرهنگ هرزه نگاری، فرهنگ مرفه سالاری و مردم سواری، و در یک کلمه روبروی فرهنگ و تمدن غربی ایستادند؛ کسانی که ساده پوشیدند، ساده خوردند و ساده زندگی کردند...

شاید در تمدن بعدی، ارزش کسانی مانند سهراب سپهری، فریدون مشیری، مرتضا آوینی و... خیلی بیشتر از انشتین باشد!!

پ.ن: منظور از غرب در متن بالا، غرب جغرافیایی نیست؛ بلکه غرب فرهنگی است. در این تعریف، روسیه هم غربی به حساب می آید؛ خیلی از مسئولین خودمان هم غربی هستند؛ ما هم غربی هستیم...

پ.ن: گریزنده از غربتِ غرب وحشی؛  پناهنده در چین پر آب و تابت...

https://t.me/tashir


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ تیر ۹۶ ، ۱۰:۵۸
محمدرضا‍ حمیدی

چشم های روشن مادربزرگ!

دوشنبه, ۱۹ تیر ۱۳۹۶، ۰۱:۰۶ ب.ظ

چشمهایش از ناگفته ها پر بود؛ بیش از نود سال داشت و می گفت از سه سالگی، همه چیز را یادش هست. از خشک سالی هفت ساله می گفت، و از سختی های دوران ارباب رعیتی. از سالهای جنگ، از فرهنگ هایی که رنگ باختند. از شادی آب سالی ها، از شادمانی بازگشت امام و...

دست و دل باز بود؛ هر چه را در خانه داشت، برای میهمان می آورد. با آن حال جسمانی اش، مهمان را تا درب حیاط بدرقه می کرد. نی نامه ی مولانا را حفظ بود و خیلی از اشعار دیگر را. بعد از نماز، خیلی از شعرهای مناجات گونه را می خواند. این اواخر که گاهی نام ها را هم به یاد نداشت، هنوز آن شعر ها را می خواند. نود سال داشت و رنج و شادی فراوان به یاد داشت؛ تمام این رنج ها و شادی ها را می شد در چشمش دید. گاهی به چشمهایش خیره می شدم؛ در آن چشم ها می شد ساعت ها خیره ماند... . خیلی دوست داشتم برای چشم هایش شعری بگویم، ولی نمیشد. چشم هایش اله ی مهربانی بودند، سبزِ روشن. همان چشم ها، خانه نشینمان می کرد تا اتاق کوچکش را دنج ترین جای دنیا بدانیم؛ یک بار ناگهان گفتم:

سبب حصر خانگی شدنم؛       فتنه ی سبزِ چشم های تو بود!


بالاخره، روزی شد و غزلی را برای آن چشم ها گفتم:

پاکی پردیس در چشمان تو       بهترین تندیس در چشمان تو

زیر محراب بلند ابرویت             راهبی قدیس در چشمان تو

سجده بر آدم کند گر بنگرد       یک نظر ابلیس در چشمان تو!

سبز؛ اما راه من را بسته است      یک چراغ خیس در چشمان تو

مهربانی نرم نرمک کرده است    مکتبی تاسیس در چشمان تو

آشنایی با خداوند جهان             می شود تدریس در چشمان تو

تا جهان برپاست، بختت یار باد     چشمهایت تا ابد بیدار باد

 

اما آن چشم ها،آن پنجره ی سبز که به روی ملکوت باز می شد، برای همیشه فروبسته شد و تنها تسلای ما این است که آن چشم های پاک، رو به جهانی پاک تر، سبز تر، و آرام تر گشوده خواهند شد...

پ.ن: قرار بود دوشنبه مهمانش باشیم، اما یکشنبه چشم از دنیا فروبست؛ در کار خیر نباید تاخیر کرد...

 

 

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۹ تیر ۹۶ ، ۱۳:۰۶
محمدرضا‍ حمیدی

در سالگرد حادثه ی تلخِ مورد اصابت قرار گرفتن هواپیمای مسافربری ایران به دست ناو جنگی کشور آمریکا هستیم. برنامه هایی از رسانه ملی پخش شد که خوب بود؛ پرویز پرستویی که هم یک تنه خیلی از بارها را به دوش کشید.

در این بین، به نظرم فاجعه بار تر از مرگ 290 انسان، و تلخ تر از عذرخواهی نکردن آمریکا، و غم انگیز تر از اهدای مدال به آن کاپیتان وحشی، یک چیزاست:

اینکه عده ای خیال می کنند این کار دولت آمریکا، با حقوق بشر آمریکایی سازگار نیست؛ و سعی می کنند با ادیات حقوق بشری، این کار را محکوم کنند... .

فاجعه بار تر این است که آمریکایی ها می گویند برای جلوگیری از کشتار بیشتر بیگناهان، مجبور شده اند تعداد کمتری از بیگناهان را بکشند! همان استدلالی که در مورد هیروشیما و ناکازاکی هم دارند.

پاسخ به این مغلطه، در عین حال که خیلی مغلطه هست، خیلی هم راحت نیست؛ واقعاً ایراد این استدلال کجاست؟

مثلا و در حالت کلی اگر بمباران هیروشیما موجب شده باشد که یک جنگی که می توانست دهها برابر کشته دهد، زودتر  تمام شود، باز هم کار غلطی بوده است؟

به قول آن فیلم، پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایان نیست؟

ما باید این قسمت کار را حل کنیم؛ وگرنه هر چه تلاش کنیم، وجدان جهانی که با فاجعه ی هیروشیما تکان نخورد، با فاجعه ی ایرباس ایرانی نیز تکان نخواهد خورد..

اگر مایل بودید جواب را پیدا کنید، پاسخ را باید در بحث تزاحم و تعارض در اصول فقه دنبال کرد.

پ.ن: اگر آن موقع یکی از موشک های الان را داشتیم، شاید آن روز به گونه ی دیگر به شب می رسید.



https://t.me/tashir

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۶ ، ۰۰:۱۴
محمدرضا‍ حمیدی

پرسشنامه فرهنگ پوشش

شنبه, ۱۰ تیر ۱۳۹۶، ۰۲:۰۹ ب.ظ

با سلام و احترام؛ این پرسشنامه برای کسب داده هایی از فرهنگ پوشش بانوان و نظرات آنان در این مورد تهیه شده است. اگر پاسخهای خود را به صورت نظر خصوصی ارسال فرمایید، بسیار ممنون خواهم بود. لطفا دانشجویان، نام دانشگاه خود را نیز ذکر بفرمایند.


 

با سلام و احترام؛ در صورتی که دقایقی از وقت گرامیتان را به سوالات زیر اختصاص دهید، ممنون خواهیم بود. این پرسشنامه، برای داشتن تحلیلی دقیق تر از فرهنگ پوشش تهیه شده است و همکاری شما، در اخذ نتایج بهتر و دقیق تر بسیار راهگشا خواهد بود

سن                                             تحصیلات                                    شغل                                 محل تحصیل

1- غالباً پوشش شما در محیط های عمومی{ خیابان، دانشکده، پارک و...} چگونه است؟

با چادر               با مانتو بلند{ تا زانو}                  با مانتو شاد یا کوتاه                           سایر پوشش ها{ لطفا بنویسید}

 

2- مهمترین دلیلی که این نوع پوشش را انتخاب کرده اید چه بوده است؟

هنجارهای دینی و مذهبی                     الزام و اجبار خانواده                        سلیقه ی فردی              سایر موارد{ لطفا بنویسید}

 

3- آیا  در چهار سال آینده، احتمال تغییر پوشش خود را می دهید؟ در صورتی که جوابتان مثبت است، چند درصد؟

تا 25 درصد          تا 50 درصد                            تا 75 درصد                             تا 100 درصد

 

4- مهمترین آسیبی که از پوشش خود دیده اید را چه می دانید؟{ نگاه جامعه، تبعیض های استخدامی و...} در صورت تمایل، توضیح دهید.

 

 

5- مهمترین منفعتی که از پوشش خود داشته اید را چه می دانید{ رضایت شخصی، نگاه مثبت دیگران و...}در صورت تمایل، توضیح دهید

 

 

 

 

6- اگر نکته ی خاصی در مورد موضوع این پرسشنامه به نظرتان می رسد که در سوالات ذکر نشده، لطفا آن را بنویسید.

 

 

 

تشکر از شما دوست عزیز

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ تیر ۹۶ ، ۱۴:۰۹
محمدرضا‍ حمیدی

جای خالی یک مثقال اخلاق!

جمعه, ۹ تیر ۱۳۹۶، ۰۱:۵۷ ق.ظ

فردی گفته بود : هر کسی را که از من غیبت کند، حلال می کنم؛ به جز روحانیون را!

گفته بودند چرا؟ گفته بود چون روحانیون وقتی می خواهند از کسی غیبت کنند، اول ثابت می کنند که فاجر است و جایز الغیبه؛ بعد راحت غیبت می کنند. یا اول ثابت می کنند که آن حرف، غیبت نیست، بعد غیبت می کنند.

این قضیه البته کلیت ندارد ولی به طور کلی هم نادرست نیست. این روزها بحث از توهین به رئیس جمهور فعلی و پیشین است. آن زمان که عده ای می خواستند به  رئیس جمهور سابق توهین کنند، اول می گفتد «او تقلب کرده و رئیس جمهور نیست» بعد توهین می کردند.

حالا هم کسانی که می خواهند به رئیس جمهور فعلی توهین کنند، میگویند « این حرف ها توهین نیست» بعد توهین می کنند!

خدا را شکر همه هم فقه خوان و حقوق دان! و توجیه بلد!

چقدر جای یک مثقال اخلاق این وسط خالیست. چقدر این وسط جای یک مثقال اخلاق خالیست؛ این وسط چقدر جای یک مثقال اخلاق خالیست...

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۹ تیر ۹۶ ، ۰۱:۵۷
محمدرضا‍ حمیدی

آتش به اختیار زیر شرشر باران!

سه شنبه, ۶ تیر ۱۳۹۶، ۰۲:۴۸ ق.ظ

همیشه مسئله ی آب و نابودی منابع آبی ایران برایم دغدغه بود. همیشه حسرت می خوردم که چرا به طور جدی فکری برای حفظ منابع آبی نمی شود؟ چرا این همه آب شیرین باران، بی خود و بی استفاده می ماند؛ چرا در این آب و خاک، « آخر برگ سفرنامه ی باران این است: که زمین چرکین است...» و چرا...

یک روز در تاکسی بودم؛ راننده ی تاکسی هم همین دغدغه را داشت و می گفت محاسبه کرده است سالی چند میلیارد متر مکعب آب شیرین باران در شیراز، به هرز می رود.

آخرین بارهایی که باران گرفت، طاقت نیاوردم. رفتم پشت بام و  ورودی ناودان را با پلاستیک بستم! آب باران پشت بام جمع می شد؛ بعد شیلنگی را در محل جمع شدن آب گذاشتم و سر دیگر شیلنگ را گذاشتم توی حیاط. چند بار آزمون و خطا کردم تا فهمیدم چطور آب را با شیلنگ به طرف حیاط بیاورم؛ نزدیک بود خفه بشوم، سرما خوردم، ولی بالاخره آب را به طرف حیاط آوردم. پدرم در تمام این مدت عاقل اندر سفیه نگاهم می کرد. من هم توضیحی ندادم، چون می ترسیدم اگر بگویم جلوی ناودان را گرفته ام، جلوی ادامه ی پروژه را بگیرد. فقط گفت «خودت را خسته نکن، آب سربالا نمی رود!» { پدرم تصورش را هم نمی کرد که من ناودان را بسته ام و شاید فکر می کرد می خواهم  از منبع آب توی حیاط، آب را به سمت پشت بام ببرم} خلاصه ی مطلب اینکه آب را گذاشتم توی باغچه؛ باغچه یک آب حسابی خورد و من هم کلی کیف کردم. نهایتا پدرم هم پروژه !  را با لبخندی تایید کرد . گفتم سال بعد یک منبع بزرگ آب توی حیاط می گذاریم و زمستان با آب باران پرش می کنیم برای آبیاری درختان.

روزی که رهبری حکم آتش به اختیار داد، من اصلا حواسم به قانون شکنی نرفت؛ یاد همین ماجرا افتادم؛ وقتی وزارت نیرو نمی تواند یا نمی خواهد فکری برای روان آبها کند، من منتظر نمی مانم و در حد خودم جلوی هدر رفت آب را می گیرم. حالا این اقتصادی بود؛ فرهنگی هم همین هست؛ وقتی جای مولانا و فردوسی در کتابهای آموزشی خالی باشد، من منتظر وزیر نمی مانم؛ برای بچه های خواهر و برادرم  کتاب مولوی و فردوسی را می خریم و می خوانیم...

وقتی می بینیم پلیس راهنمایی و رانندگی در کار فرهنگ سازی ضعیف هست، خودمان پشت ماشین ها هشتگ می زنیم که « من بین خطوط می رانم». ما سالهاست که آتش به اختیاریم، ولی خودمان شاید دقت نکرده بودیم...


https://t.me/tashir

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۶ تیر ۹۶ ، ۰۲:۴۸
محمدرضا‍ حمیدی

ماه نو در خسوف الوهیت!

دوشنبه, ۵ تیر ۱۳۹۶، ۰۱:۰۵ ق.ظ

نماز را آدابیست که که می توان در کتاب سر صلوه امام خمینی{ره} دنبال گرفت؛ رکوع و سجده و... هر یک دنیای عجیبی دارند و معانی شگفتی که معمولاً همه از آن بی خبرند. شاید یکی از امور جالب «سلام» باشد. نمازگزار که به معراج رفته است، وقتی معراجش تمام می شود و به زمین خاکی برمی گردد، به رسم ادب و به عنوان کسیکه تازه به از محضر آفریننده به جمع آفریدگان وارد شده است، به آنها سلام می دهد!

شاید جشن عید فطر هم همین طور باشد، بنده ای که یکماه آمرزش خواسته و آمرزیده شده، به سان انسان تازه متولد شده ای است که هم خود و هم دیگران  این تولد معنوی و روحانی را به او تبریک می گویند. مزرع سبز فلک و داس ماه نو را می بینند و از یادآوری آنچه که کاشته اند و برداشت خواهند کرد، شاد می شوند.

هر سال می گفتم که بهره ی امسالم از رمضان، فقط گرسنگی بود؛ اما امسال همین بهره را هم نداشتم؛ روزها در سایه استراحت می کردم و شب ها هم در دنیای مجازی سیر و سلوک داشتم. عجیب اینکه امسال حتی زولبیا و بامیه هم طعم رمضانی نداشتند؛ در وقت سحرش هم از غصه نجاتم نمی دادند؛ غروب هایش هم ربنایی نبود. خدا کند این حالت شخصی باشد؛نمی دانم 150ستاد استهلالی که بر فراز ساختمان های بلند، ماه را دنبال می کنند، آیا چیزی مشکوک را متوجه نشده اند؟

چیزی مثل «خسوف الوهیت» در جهان مدرن...

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ تیر ۹۶ ، ۰۱:۰۵
محمدرضا‍ حمیدی