پلکان

برای علاقه مندان به فقه و حقوق

پلکان

برای علاقه مندان به فقه و حقوق

قرار بود کاملا فقهی باشد؛ اما کم کم سیاسی هم شد؛ با رویکرد انتقاد از روشهای غیر اخلاقی دسته های سیاسی.

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

۷۴ مطلب با موضوع «خارج از فقه» ثبت شده است

آبلوموف و آبلوموییسم. قسمت اول

چهارشنبه, ۷ شهریور ۱۳۹۷، ۱۱:۴۸ ق.ظ

آبلوموییسم.

رمان آبلوموف  نوشته ی گنچاروف به بررسی روحیات شخصی به نام آبلوموف می پردازد و در ضمن کتاب از یک بیماری به نام ابلوموییسم سخن می گوید. این رمان فوق العاده مورد تحسین نویسندگان بزرگ روس همچون تولستوی و داستایوفسکی و حتا افرادی مانند لنین قرار گرفته است. قسمت اول رمان (حدود 170 صفحه ی اول) توصیف روحیات اوست. در این قسمت با مردی از طبقه ی اربابان متوسط روبرو هستیم که دهی در اختیار دارد و در شهر نشسته و از درآمد آن ده استفاده می کند. آبلوموف هرگز از خانه ی اجاره ای خود و غالباً از تخت خواب خارج نمی شود، اندک امور شخصی اش را نوکرش (زاخار) انجام می دهد و در واقع انجام نمی دهد. او با دو مصیبت روبروست: صاحب خانه از او می خواهد خانه را تخلیه  کند و کدخدا هم نامه زده که روستا به دلیل خشکسالی درآمد چندانی ندارد. آلبلوموف می خواهد به صاحب خانه نامه بزند که مدتی را به او وقت بدهد و نیز در فکر نقشه ای برای آباد کردن روستاست. اما نامه نوشتن راحت نیست! یک روز کاغذ پیدا نمی شود، یک روز قلم، یک روز افکارش مرتب نیست، یک روز میهمان دارد و... در مورد روستا او سالهاست که به آنجا سر نزده، نقشه های زیادی در ذهنش میکشد اما هنوز زمان اجرایی کردن آنها نرسیده. آبلوموف با یک دشداشه ی قدیمی و ظاهری به هم ریخته، تمام اوقات خود را در تخت خواب صرف نقشه کشیدن می کند، اما به ندرت حاضرست از تخت خارج شود. غیر از فکر کردن، تمام اوقات او به خواب و سرو کله زدن با نوکرش می گذرد. لمیدن آبلوموف از بیماری یا خستگی نیست، حالت طبیعی اوست! در این بین البته افرادی هم به او سر می زنند که برخی از آنان قصد سرکیسه کردنش را دارند و موفق هم می شوند. تنها یک رفیق آلمانی به اسم «شتوتلس» هست که به این وضع شاکی و در اندیشه ی تغیر در وضعیت آبلوموف است این قست رمان در نظر اول خیلی کشدار و تقریبا خسته کننده به نظر می رسد.

در قسمتهای بعدی، رمان ما را به کودکی آبلوموف می برد. کودکی نازپرورده و ارباب زاده که دهها نوکر و خدمه دارد. او تقریبا هیچ کاری انجام نمی دهد. پدر و مادرش از ترس بیمار شدن به او اجازه ی خروج از خانه نمی دهند. به بهانه های مختلف مدرسه اش را تعطیل می کنند. آنها در روستایی هستند که نیاز به فعالیت زیادی ندارد. بیشتر وقت مردم، صرف نقشه کشیدن های بی سرانجام می شود. مثلا وقتی یک خانه ی قدیمی دارد خراب می شود، چند هفته فکر می کنند که باید چه کار کرد و بعد از خراب شدنش خدا را شکر می گنند که آبلوموف آن نزدیکی ها نبوده. در این قسمت، ریشه های تنبلی آبلوموف بیان می شود و خواننده کم کم می فهمد گه چرا آبلوموف در 32 سالگی قادر به انجام مستقلانه ی هیچ کاری نیست و از دنیای غیر از تخت خواب خودش وحشت دارد.

شتوتلس البته بیکار نیست، او با سختی زیاد آبلوموف را از تخت جدا کرده و اندک اندک با دختری آشنا می کند. آبلوموف عاشق می شود! الگا سعی می کند از این عشق برای دگرگون کردن آبلوموف استفاده کند. کم کم آبلوموف خواب بعد از ظهر را ترک می کند، خانه اش مرتب تر می شود؛ همسر زاخار، انقلابی در وضع خانه ایجاد می کند، آبلوموف تیپ اعیانی می زند، میهامانی های اعیانی را آبرومند شرکت می کند، در جریان امور روز قرار می گیرد و... . همه ی اینها در سایه ی عشق به الگاست. البته آبلوموف در این عشق خیلی خوددار و پاکدامن است و فقط دست الگا را می بوسد! یکبار که خواست کمی جلوتر برود، با نهیب الگا روبرو شده و دیگر از این خیال خارج می شود. آبلوموف دست زدن به الگا را خیانت دانسته و کم کم از او اله ای میسازد که خود را لایق او نمی داند. البته این ظاهر کارست! آبلوموف دو چیز را می داند: الگا به آبلوموفی دل باخته که قرارست ساخته شود؛ و آبلوموف قرار نیست تغییرات بیشتری بکند!  آبلوموف خواه ناخواه تنبل است و حوصله ی مشقات این عشق را ندارد؛ پس ناخودآگاه توجیهی برای خود می سازد که من لایق الگا نیستم. پس به تدریج از او فاصله می گیرد و رهایش می کند. بدون هیچ عذاب وجدانی. اما الگا در این بین آسیب روحی بزرگی می بیند؛ از نظر او آبلوموف یک تنبل تن پرور بی کاره ای هست که «می تواند» چیز دیگری بشود؛ به علاوه چیزی دارد که به ندرت در افراد دیگر قابل پیدا شدن است: انسانیت.

الگا به شتوتلس ازدواج می کند و آبلوموف از این بابت بسیار خوشحال است. البته ظاهرا شتوتلس قصد دارد با این کار الگا را موقتا نگه دارد تا وقتی که آبلوموف مجددا به عشق سابقش برگردد. آبلوموف خانه ی دیگری را اجاره می کند که متعلق به یک بیوه است. در واقع او فقط اجاره نامه ای را امضا می کند که یکی از آشنایانش آماده کرده. بعدها می فهمد آن آشنا و برادر آن بیوه، چه کلاه گشادی بر سرش گذاشته اند. در این بین هر چه پول از روستا می رسد( روستا را نماینده ی شتوتلس آباد کرده) خرج اجاره خانه و باج خواهی برادر آن بیوه زن می شود. البته بیوه زن بدون هیچ چشمداشتی از صمیم دل به رفت آبلوموف کمک می کند و کارهای خانه اش را راه می اندازد. حتا وقتی آبلوموف تقاضا می کند او را ببوسد، به سادگی اجازه می دهد چون « خدا مهربانی را دوست دارد». آبلوموف به او علاقه مند می شود و سرانجام ازدواج می کنند. البته بعد از آنکه شتوتلس او را از شر باجخواهی ها نجات می دهد. همسر جدید آبلوموف چیزی از حساب و کتاب و.. نمی داند، اهل هنر و عشقولانه های متعارف هم نیست. او می شوید و می سابد و می پزد و برای آبلوموف دعا می کند. صادقانه و ساده گیرانه

روزی که الگا و شتوتلس به دنبال آبلوموف می روند تا او را به روستای آباد شده اش ببرند، متوجه می شوند او با زن بیوه – که در واقع خدمتکارش بوده- ازدواج کرده. آبلوموف علاوه بر ازدواج، بر اثر تن پروری و پرخوری سکته هم کرده. شتوتلس ناباور و اندوهگین خانه را ترک می کند و به الگا می گوید دیگر امیدی به آبلوموف نیست؛ او دچار آبلومویسم شده! آبلوموف اندکی بعد در اثر سکته می میرد و یگانه بچه اش تحت سرپرستی شتوتلس قرار می گیرد.

آبلوموف به نظر اول رمانی ساده می نمایاند، اما روحش ژرف و دست نایافتنی است. نوعی تنبلی که ریشه در تربیت کودکی و ناامیدی بزرگسالی دارد. روزگاری پر دغدغه اما غیر سودمند، مرگی تدریجی که با یک سکته به پایان می رسد! من با این آبلوموف به شدت احساس هم ذات انگاری دارم، نه شخصاً بلکه به عنوان یک ایرانی و یک دهه شصتی و یک ...

ایران ما دچار آبلوموییسم هست. ادامه دارد...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ شهریور ۹۷ ، ۱۱:۴۸
محمدرضا‍ حمیدی

اسفندی های عاشق و مغرور

شنبه, ۴ فروردين ۱۳۹۷، ۱۰:۱۷ ب.ظ



ایامی که آسمان دست و دل باز تر بود، از نیمه های اسفندماه تا اواسط فروردین، می شد روییدن شقایق های وحشی را در گوشه و کنار دید؛ شقایق ها گلهای عجیبی هستند: سرخ یک دست و البته با نقطه ای سیاه در انتهای گلبرگ ها که موجب شده آن را «لاله ی داغدار» بنامند. زود می رویند، چند روزی دل صحرا را خون می کنند و دامن کوه را به آتش می کشند و باز به همان زودی، در گذر باد پرپر می شوند... . رازی هست در این رویش. گلهایی که «گریبان دریده» سر از خاک بیرون می آورند، با داغ زاده می شوند؛ مژده ¬ی بهار می دهند، آبی از جوی و رودخانه نمی نوشند و «خونین کفن» به خاک می افتند... . گفته اند این گلها، آخرِ عاشقی اند. اگر عاشقان در فراق یار گریبان می درند، شقایق ها گریبان دریده از عدم پا به وجود می گذارند و داغ عشق را از همان اول بر سینه دارند؛ شقایق ها خشک نمی شوند؛ در گذر باد، گلبرگ گلبرگ به خاک می افتند... اما در رستاخیز بعد بهار سال دیگر- بار دیگر خونین کفن و داغدار سر از خاک بیرون می آورند... شقایق ها، اسفندی های عاشق و مغرورند که عاشق زاده می شوند و بی که منتی از آب جوی بکشند، در اوج ایستادگی و طراوت، تن به خاک می دهند...

شهید را به آب نمی شویند و کفن نمی کنند، با همان لباس های خودش، فقط بند کفش ها را باز می کنند. چرا؟ چون شهید رسیده است و اولین کار هنگام رسیدن، گشودن بند کفش هاست... . شهید را کفن نمی کنند، چون مقدس تر از لباسی که در آن شهید شده باشی وجود ندارد؛ کسی حق خارج کردن این لباس افتخار را ندارد. شهید را به آب نمی شویند، چون آب، پاک تر از آن خون نیست.

بیهوده نیست که لاله و شقایق را از قدیم نماد شهید می دانسته اند؛ آنکه در میدان جنگ کشته شود، داغی به دل دارد. انسان بدون داغ، نه دست به تیغ می کند و نه جان خودش را دریغ؛ شهید است که خونین کفن به خاک می افتد و بهار را مژده می دهد؛ و پیش از آنکه خزان بر او بگذرد، در بهاری ترین فصل عمرش سر به زمین می گذارد...

اما شهیدان نیز مانند هر گروه دیگری، سرآمدی دارند: لاله ای داغدار؛ گفته اند پیش از تولد، ندای «انا المظلوم» اش را مادرش شنیده بود. و گفته اند که چون با بدنی مجروح و لباس خونین به خاک افتاد، بر بدنش جسارت رفت و لباس هایش به غارت؛ و گفته اند و درست گفته اند- که آبروی عشق را خرید و منت آبِ جوی نکشید و تشنه، سر به دشنه داد. و گفته اند و گاه از شرم نگفته اند که در خاک سپردنش را مشکلی بود؛ شهید را با لباس خویش می باید به خاک سپرد، و او را که لباسی بر تن نبود و به خاک سپارندگانش کفنی نداشتند، گلبرگ گبرگ بخوان تکه تکه- در بوریا گذاشتند... . و گفته اند که در رستاخیز، با همان بدن و شاید با همان بوریای خونین- برانگیخته می شود...

این است که اگر در اسفند و فروردین ماه لاله ای را دیدیم، شگفت نیست که زیر لب زمزمه کنیم: السلام علیک یا اباعبدلله؛ و علی الارواح التی حلّت بفنائک.


https://t.me/tashir

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ فروردين ۹۷ ، ۲۲:۱۷
محمدرضا‍ حمیدی

فصلی برای کوچ پرستوها

جمعه, ۲۴ شهریور ۱۳۹۶، ۱۱:۰۳ ق.ظ

آدمیان را همواره سودای سفر در زمان بوده است؛ سفر به گذشته ها و نیامده ها. شاید اما کمتر اندیشیده ایم که ما در یک قطار، همسفر گذشتگان و آیندگان هستیم؛ کودکانی که متعلق به دهه ای بعد هستند و پیرانی که به دهه های قبل تعلق دارند و ما که به آنها تعلق خاطر داریم. ما سفر در سفینه ی خاکی را از یک جا آغاز نکردیم؛ در یک جا هم به پایان نمی بریم؛ اما همسفریم. در یک کوپه. در یک قطار.

مخاطبم نسل دهه ی شصت و حومه هست. مایی که مادربزرگان و پدر بزرگانی اگر داریم، در سالمندی اند و یا تنها تکه سنگی و خاطراتی از آنها برایمان مانده است. و اندک اندک و به رغم ناباوری و دلخوشی ما، گرد پیری بر سر پدران و مادرمان هم نشستن می گیرد و کم کم تارهای سفید را در میان موهای سیاه خودمان هم می بینیم...

پاییز آدم را به یاد این ماجرا می اندازد؛ درختانی و گیاهانی که با هم همسفر بودند. با هم به خواب می روند و بی هم از خواب بیدار می شوند. پاییز، فصل کوچیدن پرستوها، گیاهان، درختان و آدمیان است؛ و آدم مگر جز در پاییز می میرد؟ حالا یا پاییز طبیعت، یا پاییز عمر و یا هر دو با هم.

ریشه های سترگ و بزرگ ما که ریشه در زمان و زمین کهن دارند، اندک اندک دل از خاک بر می گیرند و تن به خاک وامی نهند. کوچ بی بازگشت از کوچه باغ های زندگی شروع شده است. اندک اندک در جدال زندگی و مرگ، پیرانمان با گیسوی سپید به نشانه ی تسلیم- پرچم زندگی را بر زمین می گذارند. می شود. شیشه ی عمر می شکند و چهارچوب ها در هم میریزد؛ تنها عکسی پشت شیشه ای در چهارچوب قاب عکس باقی می ماند. اینها فال بد زدن نیست؛ حقایقیست که می شود به چشم انکار نگریست و زمانی بعد در تلخی شان به تلخی گریست. پاییز فصلی برای سر زدن به مسافران زمان- پدربزرگان و مادربزرگان- است؛ کسی نمی داند بعد از این تونل سرد و زرد و تاریک، کدامیک از مسافران هنوز بیدارند...

  با مهر می رسی؛ اما نگفته ای. در پشت مهرماه خود آذر نهفته ای. پاییز! با برگ های سبز چه کردی...



 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ شهریور ۹۶ ، ۱۱:۰۳
محمدرضا‍ حمیدی

دوپا آمدن و چهار پا برگشتن!!

يكشنبه, ۲۲ مرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۳۴ ب.ظ

روزگار سربازی در مراسمی شرکت کردیم و وقتی بیرون آمدیم، دمپایی یکی از سرباز ها گم شده بود و حیران مانده بود. سرهنگ که آشفتگی او را دید گفت بالاخره کسی که دمپایی تو را پوشیده، دمپایی خودش را جا گذاشته، نگران نباش. همه رفتند و دمپایی دوستم پیدا نشد و هیچ دمپایی هم زیاد نیامد. جناب سرهنگ، با عمری تجربه ی انتظامی و شم کارآگاهی، تاملی کرد و گفت: جور در نمی آید. حتما یکی دو پا آمده و چهار پا برگشته!!!!

 

 

امروز پا برهنه های زیادی را می بینیم؛ پا برهنه هایی که کفش دارند اما ریگی به کفش ندارند و لذا پا برهنه اند...

بانک ها، وزارت خانه ها، کمیته های اقتصادی، موسسات خیریه و... جایی هایی بودند که قرار بود ملجا پا برهنه گان باشند. اما آدم ها خیلی زود گرگ می شوند، خیلی زود اختاپوس می شوند و چیزهای دیگر هم میشوند...

لذا هر وقت یک پا برهنه را دیدیم، می توانیم به قطع بگوییم برخی ها دو پا وارد شده اند و چهار پا برگشته اند. یا مثلا چهارپا وارد شده اند و هشت پا برگشته اند. یا مثلا مثل کرم خزیده اند و وارد شده اند و هزار پا برگشته اند. هر وقت هم یک هزارپا را دیدیم که در اعیان نشین ها خانه گزیده و اولاد و دوستان خود را به کار گماشته و بر ریش مستمدان می خندد، هزار پایی را دیده ایم که هزاران پای برهنه را زیر پا گرفته است.

 

اگر توانستیم، حق خود را می گیریم و اگر نتوانستیم، می دانیم که همه ی پاها روزی به سوی قبله کشیده خواهند شد...

https://t.me/tashir

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ مرداد ۹۶ ، ۲۲:۳۴
محمدرضا‍ حمیدی

ریشه های مشترک{ تقدیم به همسایگان افغان}

پنجشنبه, ۱۹ مرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۵۲ ق.ظ

تقدیم به همسایگانی که چند سال پیش، هم میهنمان بودند

 

ما ریشه های مشترکی داریم

با آه و اشک مشترک مردمانمان

اب و هوای مشترکی داریم

چندین هزار سال سیاه و سفید را

خندیده ایم  با هم  و با هم گریستیم

بیگانه نیستیم...

ما  ماجرای مشترکی داریم


افسوس

روباه- گرگ پیر سیاست

در بین ما و شما

خط و نشان تازه ی مرزی کشیده است.

خطهای تازه ی مرزی

خط های خار دار

خط های بد سلیقه ی فرضی

خط من و تو نیست.

 

ما خوب دیده ایم

سرخط این خطوطِ خطا، دستخط کیست.


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ مرداد ۹۶ ، ۱۰:۵۲
محمدرضا‍ حمیدی

واکنش ها به سلفی مجلس{ طنز}

يكشنبه, ۱۵ مرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۰۸ ق.ظ

واکنش بزرگان به سلفی مجلسیان{ با اندکی تصرف}

حافظ: یا رب این نو دولتان را با خر خودشان نشان...

 سعدی: های! خاموش! که هر کس که مقامی دارد؛ هر کجا پای نهد، دست ندارندش پیش.

حافظ{ یواشکی} : «بگیر سلفی» و اول به دست حافظ ده؛ به شرط آنکه ز «مجلس» سخن به در نرود!

جهانگیری: مردم! یادتون هست در دولت قبلی، نماینده ها شماره می دادند؟ حالا یک عکسی گرفتند.

حداد عادل: خانه ی ذلت یا ذلتِ ملت.

فردوسی: به یزدان که ما گر خرد داشتیم. کجا این سرانجام بد داشتیم...

ظریف: ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی؛ تو بمان با دگران، وای به حال دگران...

معلم: به روم و روس می بری، به بوق و کوس می بری. نه مام توست این وطن؟ که را عروس می بری؟...

ابتهاج: آینه در آینه شد؛ دیدمش و دید مرا...

هملت: کمدی یا تراژدی؟ مسئله این است.

قیصر امین پور: این عکس ها به درد گرفتن نمی خوردند...

 



 

 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۰۸
محمدرضا‍ حمیدی

توجیه یا تعلیل{ در شناعت فوتبال}

شنبه, ۱۴ مرداد ۱۳۹۶، ۱۰:۲۷ ق.ظ


همه ی ما می دانیم که کارها باید علت داشته باشند ولی نباید کارهایمان را توجیه کنیم؛ اما فرق اساسی این دو در چیست؟ نمونه ی زیر را نگاه کنیم:

« در حال رانندگی در خیابان، خودرویی در کنار ایستاده و تقاضای بنزین دارد؛ حوصله ی ایستادن نداریم و به راهمان ادامه می دهیم. وقتی عذاب وجدان به سراغمان آمد،  خودمان دلایلی می آوریم: شاید این فرد شیاد بوده؛ چهره اش هم خلافکاری بود! اصلا وقت ایستادن نداشتم و ....

این ها دلیل هست یا توجیه؟

فرق توجیه و تعلیل در یک چیز است: تعلیل، قبل از انجام کار به ذهن می آید و توجیه بعد از انجام کار!

 

در مورد فوتبال حرفه ای و صنعتی، اگر بخواهیم منصفانه نظر بدهیم باید تعلیل داشته باشیم نه توجیه. به راستی، دقیقا چه نیازی به وجود دهها و صدها سازمان و دستگاه با دهها میلیارد تومان هزینه ی مستقیم و صدها میلیارد تومان هزینه ی غیر مستقیم وجود دارد که فوتبال ملی داشته باشیم؟؟ این یک سوال مهم است.

فوتبال حرفه ای، اصلا ارتباطی با ورزش و سلامتی ندارد! اگر یک درصد این هزینه ها را صرف ورزش عمومی و ساخت راههای مخصوص پیاده روی و... کرده بودیم، هم ملت سالم تری داشتیم و هم خبری از قراردادهای نجومی و دست های پشت پرده و ... نبود

مشکل ما، با فوتبالیست ها نیست؛ که اتفاقا انسان شریف نیز در آنها کم نیست. مشکل با فوتبال حرفه ای هست. ورزش حرفه ای ریشه در چند مسئله  ی عجیب دارد که انشالله به آنها می پردازیم. اما در کل آیا  این سوال نباید ذهن را قلقلک بدهد که چرا سیاستمدارانی که از تهیه ی یک کتابخانه در شهر ها و دانشگاهها طفره می روند، حاضرند دهها میلیارد تومان هزینه ی فوتبال کنند؟ علتش احیانا این نیست که مردم از بحران های بزرگ بی خبر باشند و چشم بر خرابکاریهای آنها ببندند؟ آیا این میدان های مسابقه، کارکرد همان «آرنا» های دنیای باستان را ندارد که حیوانات یا انسانها را به جان هم می انداختند و بعد یک نفر را گلادیاتور اعلام می کردند تا مردم سرگرم باشند و یکبار هم به ذهنشان خطور نکند که هزینه ی امپراطوری از کجا تامین می شود؟


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ مرداد ۹۶ ، ۱۰:۲۷
محمدرضا‍ حمیدی

در شناعت فوتبال

جمعه, ۱۳ مرداد ۱۳۹۶، ۰۸:۰۵ ب.ظ

دوره ی ارشد، با «سعید» هم اتاق بودم. از دانشجویان برترِ فنی بود. شب ها در آزمایشگاه می ماند و فعالیت داشت. شبی هزار تومان می گرفت{ سال 87}. طرحی داشت برای ساخت فلزاتی که رادارگریز بودند. کانادا از او دعوت کرد. با چند میلیون حقوق ماهانه و تمام امکانات. رفت. اولین بار که برگشت، ندیدمش. دوستانش گفتند افسردگی داشت. غربت، غربت است. اما باز رفت. رفت، چون اینجا جای زندگی نبود.

دوره ی دکتری، با «محمد» هم اتاق بودم. او هم از دانشجویان برترِ فنی بود. گاهی تا 18 ساعت مداوم کار می کرد. عضو بنیاد ملی نخبگان بود. یکبار ناراحت بود و داشت توی راهرو سیگار می کشید. احوال پرسیدم. از مشکلات گفت. گفتم برو! برو یک مملکت دیگر که قدر امثال تو را بدانند. گفت: «نمی توانم؛چون اینجا درس خواندم، باید به مردمِ خودم خدمت کنم». محمد ماند؛ تا اینجا را جایی برای زندگی کند.

سعید رفت؛ چون مملکتش برای او احترامی قائل نبود و هزینه ی زندگی اش را نمی داد؛ محمد ماند؛ چون برای مملکتش احترام قائل بود و می خواست آن را محلی برای زندگی کند. «محمد» و «سعید» این سرنوشت را داشتند تا صدها فوتبالیست پول یا مفت بگیرند و لگد زیر توپ بزنند و صد هزار نفر هم تماشایشان کنند و تازه خانم ها هم شاکی باشند که چرا ما حق دیدن بازیِ آنها را نداریم؟ محمد در زمین خودش ماند تا دو تا فوتبالیست که حقوق نجومی دارند بروند و با نماینده ی یک رژیم نژاد پرست بازی کنند...

فوتبال و حقوق بازیکنانش، یک ستم عمومی به کشور است. یکبار دوستی اعتراض کرد که همین فوتبال موجب شادی مردم می شود. من فقط یک سوال پرسیدم: اگر هزینه ی این صنعت را به کودکان پروانه ای می دادیم، به کودکان کار می دادیم، بیماران فقیر را درمان می کردیم، «سعید» ها را نگه می داشتیم و... موجب نشاط بیشتری نمی شد؟ اگر این هزینه ها را صرف تامین آب شرب و کشاورزی اصولی می کردیم، بهتر نبود؟


پ.ن: مضمون جملاتی که « عده ای رفتند چون اینجا جای زندگی نبود و عده ای ماندند تا اینجا را جای زندگی کنند» را از یکی از نشریات دانشجویی به یاد دارم.

پ.ن2: ماجرا واقعی است؛ فقط اسم ها تغییر کرده اند.

 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ مرداد ۹۶ ، ۲۰:۰۵
محمدرضا‍ حمیدی

قصاص بوسه! { در حکایت استخدام فارغ التحصیلان}

پنجشنبه, ۱۲ مرداد ۱۳۹۶، ۰۷:۱۸ ق.ظ

سالهاست که بر اثر تجربه ی خودم و دوستانم فهمیده ام که دانشگاهها غالباً علاقه ای به جذب و استخدام نیروی جدید ندارند؛ در واقع هر استخدام جدیدی، علاوه بر اینکه بار مالی بر دانشگاه دارد، موجب کسر حقوق سایر اساتید نیز خواهد شد و کلا دانشگاهها ترجیح می دهند افراد شناخته نشده را وارد در دایره ی رسمی تدریس نکنند. داستان مصاحبه هایی که در این سالها رفته ایم و سوالات چرندی که در برخی از این مصاحبه ها پرسیده می شود و... خودش می تواند مایه ی نوشتاری در حد و اندازه ی «چرند و پرند» مرحوم دهخدا باشد...

دیروز یکی از چهره های ماندگار و اساتید شناخته ی شده ی دانشگاه شهید چمران نیز بر این حقیقت صحه گذاشت که اساتید رسمی، علاقه ای به جذب و استخدام شدن اساتید جدید ندارند؛ نتیجه ی این وضع، بیکاری خیلی از فارغ التحصیلان و یا استخدام موقت آنهاست که داستانی طولانی و غم انگیز دارد.

حالا وزارت علوم هم اعلام کرده است اگر دانشگاهی فراخوان داد و نیروی جدید استخدام نکرد، حق جذب استاد را از آن دانشگاه خواهند گرفت!! یعنی در واقع مجازاتی برای آنها در نظر گرفته که برای آنها پاداش است.

 

یاد ماجرایی افتادم که روایت شده است:

 در صدر اسلام، جوانی یک دختر نامحرم را در کوچه بوسید! آن دختر به پیامبر شکایت کرد؛ پیامبر، جوان را حاضر کرد و از صحت و سقم ماجرا پرسید. جوان، اتهامش را قبول کرد و گفت « آماده ی قصاص هستم«!

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ مرداد ۹۶ ، ۰۷:۱۸
محمدرضا‍ حمیدی

تنوع یا تهوع؟ مسئله این است

چهارشنبه, ۱۱ مرداد ۱۳۹۶، ۰۹:۲۴ ب.ظ

در سکانسی از فیلم «فروشنده»، شهاب حسینی بعد از مراجعه به خانه با سفره ای رنگارنگ مواجه می شود؛ شادمان غذا در دهان می گذارد و ناگهان متوجه میشود پول این غذا از پولی که یک مرد هوسران برای زنش آورده فراهم شده است. هر کسی که فیلم را می بیند، تهوع حاصل از آن لقمه را احساس می کند؛ حالا هرچه غذا خوشمزه تر، تهوع بیشتر.

 

یکبار قبلا ها نوشته بودم که عاشق برخی مظاهر دنیای مدرن بودم{ تامکت ها}. برخی دیگر از دوستانم، مظاهر دیگری را در نظر داشتند و دارند: برج های روشن چرخان، خودروهای هوشمند، گوشی های ...، مارک های...،

میشود به عنوان یک احتمال در نظر گرفت، شاید اگر منشاء و معنای پیدایش این «دنیای قشنگ نو»  و تنوع های رنگ رنگ آن را بدانیم، شاید همان حس تهوع را تجربه کنیم. حقیقت این است که نمی توان پیشرفت صنعتی غرب را بدون ویرانی های مشرق زمین درک کرد...

 

یک پله جلوتر، آیا می توان قصرهای برافراشته در تجریش و شهرک غرب و ... را بدون ویرانی های خوزستان و سیستان درک کرد؟ حاشا که من از آبادانی این شهر ها ناراحت نیستم، اما این کاخ ها بر کوخ ها و خون ها برافراشته شده اند.

 

آیا فریاد رسای علی، از میان نهچ البلاغه های خاک گرفته بلند خواهد شد؟ آیا حنجره ای هست تا هم آهنگ با علی، قاضی شریح ها، مروان ها، معاویه ها و امثال آنان را که کاخ بر خون مردم ساخته اند، رسوا کند؟ آیا هنوز فردی بر آن عهد باقی مانده است که بر شکم بارگی ستمگران و گرسنگی ستم دیدگان سکوت نکند؟ آیا هنوز پیشوایی مانده است تا بر دست پینه ی بسته ی کارگران بوسه زند سوزش شمشیر را بر گردن گردنکشان بچشاند؟

 

دنیای قشنگ نو و مظاهر آن بر خون سرخ سرخپوستان، روزگار سیاه سیاهان، بر نجابت غریبانه ی جنوب شهر، بر حاشیه ی زندگی حاشیه نشینان و بر استخوان های شکسته ی مستضعفان بنا شده است. نیازی به آشوب و بلوا نیست، همین قدر که زشتی این لقمه ی خون آلود و متعفن را ببینیم و بدانیم، صدای شکستن تمدن ننگین غرب شنیده خواهد شد.

 

پ.ن1: قبلا نوشته بودیم که منظورمان از تمدن غرب، غرب جغرافیایی نیست؛ غرب فرهنگی هست که امروز بر جهان سیطره دارد.

پ.ن2: اگر حوصله ی مطالعه دارید، دوره ی پنج جلدی و جذاب «روایت تفکر، فرهنگ و تمدن از آغاز تاکنون» را ببینید. یک هفته ای تمام می شود اما اثرش باقی می ماند.

پ.ن3: قسمت خیلی تهوع آور و مستند را شاید روزی با هشدار قبلی بنویسم؛ عجالتاً خودم چند روزی هست تهوع گرفته ام.

پ.ن4: نقل سکانسی از فیلم، به معنای تایید این فیلم نیست

https://t.me/tashir

.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ مرداد ۹۶ ، ۲۱:۲۴
محمدرضا‍ حمیدی