پلکان

برای علاقه مندان به فقه و حقوق

پلکان

برای علاقه مندان به فقه و حقوق

قرار بود کاملا فقهی باشد؛ اما کم کم سیاسی هم شد؛ با رویکرد انتقاد از روشهای غیر اخلاقی دسته های سیاسی.

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

۶۳ مطلب با موضوع «خارج از فقه» ثبت شده است

طنزک: واکنشها به ژن خوب!

دوشنبه, ۲ مرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۵۲ ب.ظ

علت موفقیت من، «ژنِ خوب» بوده است.

حداد عادل: فاجعه هست، ژن خوب نقشی ندارد؛ بفرمایید « دنای خوب»{ معادل فارسی DNA}

روحانی: این ها می خواستند بین ژن های خوب و بد، دیواره ی سلولی بکشند؛ من این بد ژن ها را می شناسم.

حافظ: فلک به مردم نادان دهد زمام مراد!

کیهان: اسناد ما نشان می دهد که وی با پسر «جورج سورس» دیدار داشته است.

قالیباف: همین این «ژن چهار درصدی» ها موجب فاجعه ی پلاسکو شدند!

معتاد اینترنتی: ژان...؛ ژووون! چه ژنی!

ژنِ خوب: شکست نفسی می فرمایید.

دست های پشت پرده: ای نمک نشناس!!

مردم: بوووووووووووووووووووق... { غیر قابل پخش!}

نخبگان کولبر: پس لابد ما « هالو ژن» بودیم! هالو...{ غیر قابل پخش}.

نیچه: این است ابَر مرد!

هیتلر: بیگ لایک.

گزارشگر: به احترام این ژن، کلاه از سرِ مردم بر می داریم!.

عارف: سکوتِ عارفانه!

مرحوم شریعتی: پدر! مادر! ما مقصریم!

سروش غیب: گفتم دین خودم را از عارف ها گرفتم؛ ولی نه از هر «عارفی».

نون به نرخ روز خور: فکر پدر نمی کنند؛ این پسران ناخلف!

جهانگیری: مردم، یادتون هست قبل از برجام، ژن ها چه جوری بودند؟؟

داروین: نگفتم؟!

 

https://t.me/tashir

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ مرداد ۹۶ ، ۱۲:۵۲
محمدرضا‍ حمیدی


نه علاقه، نه سواد  و نه گرایش سیاسی دارم ، اما گاهی حرفی می شنوم که فشارش قابل تحمل نیست. مثلاً آقا زاده ای، موفقیت خود را مرهون « ژن خوب» بداند! که معنای التزامی این حرف این می شود که هر کس در این سرای ویران به جایی نرسیده است، «ژن بد» دارد. آیا باید دلخور بشویم؟

خودم  را نگاه می کنم، در سلسله ی اجدادم هیچ فردی مسئول و وزیر و وکیل نبوده است؛ کشاورزان و دامدارانی بوده اند که نان بازو خورده اند؛ نانی که البته مالکان و خوانین و زورگویان و... هم سهم خودشان را از نان گرفته بودند. آیا باید ناراحت شوم اگر فردی موفقیتش را مرهون ژن خوبش بداند؟

این اندیشه البته سابقه ای به قدر تاریخ جاهلیت دارد؛ آن زمان که مردم می پنداشتند در خون شاهان، فره ایزدی هست و کسی جز ایشان نمی تواند به شاهی برسد و شاه شدنشان را هم مرهون همان فره ایزدی بودند؛ و چه ناصرالدین ها و مظفرالدین ها و شاه سلطان حسین ها و اراذل و اوباش های دیگری که با این فره ایزدی، به شاهی نرسیدند و خون پاکان نریختند و خون ناپاک خود را به نسل های بعد، اتقال ندادند! و حتی کسانی با این پندار که خون پاکان و اولیای دین را در رگ دارند، ادعای های گزاف کردند و جعفر کذاب شدند...

اینجاست که اخوان می گوید:

 

«من یقین دارم که در رگهای من خون رسولی یا امامی نیست.

نیز خون هیچ خان و پادشاهی نیست.

وین ندیم ژنده پیرم دوش با من گفت:

کاندرین بی فخر بودنها گناهی نیست»

 

اما جناب اخوان، اتفاقا در این بی فخر بودن ها گناهی هست! گناهی هست که من نوابغ فراوانی را سراغ دارم که به دلیل همین « بی فخر بودن ها» کارهای پاره وقت به دست گرفته اند و خزعبلات آقا زاده ها را تحمل می کنند!  در این بی فخر بودن ها گناهی هست که مردم کوچه و بازار، گیر یک میلیون وام هستند و آقا زاده ها، میلیاردی وارد می کنند، میلیاردی سوار می شوند، خارج از کشور تحصیل می کنند، و «ژن خوبشان» را به رخ دیگران می کشند.

 

من اگر جای آقازاده ها بودم، به خوشگذرانی هایم ادامه می دادم ولی نمک بر زخم چرکین دل مردم نمی زدم! اگر این دمل سر وا کند، آتشش آقا ها و آقا زاده را با هم خواهند سوزاند...

جاهلیت هرگز تمام نشد؛ فقط فکل و کراوات زد، کت و شلوار پوشید و به جای فره ایزدی، واژه ی « ژن» را به کار برد.

#جاهلیت

https://t.me/tashir

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۱۸
محمدرضا‍ حمیدی

اخلاق در میدان جنگ!

يكشنبه, ۱ مرداد ۱۳۹۶، ۰۱:۲۰ ق.ظ

گیسوانش سیاه بود که می شنید پهلوان عرب، فریاد می کشد و مبارز می طلبد؛ مردان میدان دیده، سر به گریبان فرو برده بودند و پاسخی نمی دادند؛ پهلوان عرب فریاد کشید: صدایم گرفت از بس مبارز طلبیدم و پاسخی نشنیدم...

علی اذن گرفت و به میدان رفت؛ نخست او را به ایمان و صلح دعوت کرد و پاسخ رد شنید.

ایستاد و  ضربتی نزد! برخی از اصحاب، خشمگین شدند اما پیامبر ص آنان را به آرامش خواند و فرمود علی خود علت این کار را خواهد گفت...

«مادرم را دشنام داد و به صورتم آب دهان انداخت؛ ترسیدم اگر او را بکشم، برای خشم خودم باش.»

لباس و زره قاتل را بر خلاف رسم عرب، در نیاورد و او را برهنه بر خاک نگذاشت؛

خواهر عمرو این جوانمردی را ستود و بر عمرو گریه نکرد.

جوان بود که آداب جوانمردی می دانست؛ و چون بازمی گشت، قریش از کینه، دندان به دندان کین فشردند؛ و برخی نیز حسادت خود را در پشت تبریک ها و شادباش ها پنهان کردند...

***

به میدان می رود و خیرخواه دشمن هست؛ دشنام می شوند و آرام می ماند؛ بی ادبی می بیند و جانب ادب را فرو نمی نهد؛ به جنازه ی دشمن بی احترامی نمی کند و عریانش نمیگذارد؛ باز میگردد و می داند که بازماندگان قریش، فرزندش را عریان بر خاک رها می کنند و استخوان هایش را به سم اسبان خرد می کنند.

کدام معلم اخلاق، در میدان جنگ نیز بر باورهای خود استوار مانده است؟

 

ای علی که جمله عقل و دیده‌ای؛             شمه‌ای واگو از آنچه دیده‌ای.

راز بگشا ای علی مرتضی.                     ای پس سؤ القضا حسن القضا...



https://t.me/tashir

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ مرداد ۹۶ ، ۰۱:۲۰
محمدرضا‍ حمیدی

ای پس از سوء القضا، حسن القضا...

شنبه, ۳۱ تیر ۱۳۹۶، ۰۸:۱۶ ب.ظ

سعدی سخنور، زور و زهره ی وصف او را ندارد که خداوند در مناقبش «هل اتی» می فرماید و ملای شیدای رومی، او را « حُسن القضا» می نامد؛ لسان الغیب، گوشه ی ابروی  او را  در نمازش به یاد می آورد و محراب را به فریاد. و مگر نماز، چیزی جز ذکر گوشه ای از ابروی اوست؟ و مگر محراب چیزیست جز دروازه ی وصالِ او به درگاه دوست...

آیا می شود از او نوشت؟ و از سرِّ گیسوی سیاهش و گیسوی سپیدش و گیسوی به سرخی گراییده اش؟

*********************

از علی نوشتن ممکن نیست؛ فردی که شهریارانی که او را دیدند، یا خدایش خواندند یا در اینکه او را چه بنامند متحیر ماندند. از علی نمی توان نوشت و دست کم این کار، کار خسان نیست که در مدح کسان، زبانِ زبون را به کلام خام بگشایند؛ پس برای امثال من همان بهتر که در این عرصه، چشم حیرت را گشود و زبان مدحت را بست...

********************

سخن از مدح علی نیست؛ که مداح او خداست. سخن از ستمکاری ماست: ما که همه جا او را در کنار تیغ آب دیده اش تصور کردیم و تصویرش را این گونه کشیدیم؛ سخن از ماست که به اندک تشابهی، عملی را «علی وار» و اشخاصی را «علی گونه» و... می نامیم. سخن از ماست که این صاحب نظرِ بی نظیر نه شناخته ایم و نه شناخته ایم؛ در واقع، کم شناخته ایم و بد شناسانده ایم؛ اما شاید اگر همکاری و هم یاری کنیم، بهتر بتوان گوشه هایی از این شخصیت  آسمانی را نشان داد.

*******************

معمای تاریکی را رها می کنیم و به روشنای خورشید پناه می بریم؛ دیگر سخن از ستارگانی چون اولورین نیز نخواهد بود؛ که در کنار روشنای علی، هر روشنایی به تیرگی می گراید؛ و مگر ستاره ها جز آیینه داران سیمای خورشیدی او هستند؟ سخن از علیست؛ و از معمای روشنایی؛ و از آنکه اگر چه هیچ دستی را به  سر گیسویش مجالی نیست، اما هیچ سَری از سّرِِ گیسوی او خالی نیست.

https://t.me/tashir

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۱ تیر ۹۶ ، ۲۰:۱۶
محمدرضا‍ حمیدی

کیست این پیر خاکستری پوش؟

چهارشنبه, ۲۸ تیر ۱۳۹۶، ۰۲:۱۹ ب.ظ




کیست این پیر خاکستری پوش که شادمانی را برای کودکان، ترس را برای اهریمنان، روشنایی را برای درماندگان کوی تاریکی و امید را برای نا امیدان عرصه ی مبارزه به ارمغان می آورد؟
کیست این سپید سیرت خاکستری ردا؟
من هرگز باور نمی کنم دست بشر - حتی در داستان ها و فیلم ها - قادر به ساخت چنین شخصیتی باشند. گندالف، همان مولاناست که در عهد باستان چشم به دنیا گشوده هست: او را از نیستان ها بریده اند و او در فکر بازگشت به نیستان هاست؛ مرگ را به بازی می گیرد، او که از هیبتش دل سرسخت ترین دشمنان می لرزد، بازیچه ی کودکان می شود، در میدان جنگ، تکیه گاه سپاهیان هست، در خلوت خود، سخن عارفانه می گوید، در روابطش مرامی عاشقانه دارد. بزرگی نیروهای خیر را نه در فراوانی افراد و تجهیزات، که در صمیمت و پاکی ضمیر افرادش می داند و امید دارد که با این افراد اندک، بر گروهی بسیار چیرگی یابد. تا دم آخر، خیرخواه همه حتی دشمنانش هست. عیب و کاستی ندارد که خرده گیران، زبان به ملامتش بگشایند، جر آنکه لباسی ساده و رفتاری فروتنانه دارد و به ناچار همین دو را اسباب خرده گیری بر او می کنند.  وقتی خنجری را به بیلبو می دهد یادآور می شود که شجاعت حقیقی، نه در گرفتن جانِ افراد بلکه در زندگی بخشیدن است؛ یعنی بصیرتت را بالای شمشیرت حمل کن!
اینجاست که در تحلیل داستان و فیلم، به یک معمای عجیب می خوریم. از یک طرف، این ما و فرهنگ ماست که در جبهه ی شر نشان داده می شود؛ از طرف دیگر، دشمن ما یک اسوه ی مسیحایی- موسایی- مولانایی و حتی علوی است!این پارادوکس را چگونه باید حل کرد؟ تمام این پست ها، برای شرح این سوال بود، چون دوستانم به کرات پرسیده بودندکه این فیلم، آیا از فیلم های شیطانیست یا ضد شیطانی؟


https://t.me/tashir

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ تیر ۹۶ ، ۱۴:۱۹
محمدرضا‍ حمیدی

... جدای از این فروعات، من دوست دارم ماجرای بیلبو را «قمار عاشقانه­ ی یک هابیت» بدانم. اصطلاح قمار عاشقانه عبارتی است که دکتر سروش برای توصیف ماجرای شمس و مولانا به کار می­برد. مولانا مردیست با زندگی عابدانه و در عین حال تمام و کمال. به شریعت پایبندست و مورد احترام همه مردم شهر قرار دارد؛ سجاده نشینی با وقارست که سرانجام بازیچه ­ی کودکان شهر می­شود؛ دیدار با شمس، خورشیدی را در سینه­ ی مولانا برمی ­تاباند که او را بدانسان بی­تاب کرده که هیچ چیز و هیچ کس را جز شمس بر نمی­تابد. شمس او را دعوت به یک قمار جذاب می­کند؛ همه چیزش را به گرو می­ستاند: آبرو، خوشنامی و مقام و موقعیت­اش را. در مقابل به او چه می­دهد؟ هیچ چیز قطعی وجود ندارد؛ او فقط شانس شرکت در یک قمار عاشقانه را به دست می­آورد! همه چیزش را از دست می­دهد جز آرزوی شرکت در قماری دیگر را.

خنک آن آن قماربازی که بباخت هر چه بودش، بنماند هیچش الّا هوس قمار دیگر»

رابطه­ ی بیلبو و گندالف نیز به گونه­ای شبیه همین ماجراست؛ البته به گونه­ ای! بیلبو در یک زندگی هابیتی همه چیز دارد. خانه ­ای راحت در دهکده ­ای سرسبز، غذا، آواز، کتاب، چپق و این یعنی همه ­ی ملزومات یک زندگی هابیتی. به همین خاطرست که او در برابر پیشنهاد گندالف برای شرکت در یک ماجراجویی مقاومت سرسختانه نشان می­دهد. شرکت بیلبو در این ماجراجویی بر خلاف اصول حاکم بر هابیت­ها و حتی انسان­هاست. شرکت در ماجراجویی که اولاً هیچ تضمین بازگشتی ندارد و ثانیاً اگر هم بازگشتی باشد دیگر همان بیلبوی سابق نخواهد بود و این یعنی یک سفر بی بازگشت. در نهایت نیز همین می­شود و حتی برخی از هابیت­های شایر تا آخر عمر بیلبو به او نگاهی مشکوک داشته ­اند: آیا او واقعاً بیلبوست، با این خلقیات و حتی قیافه­ ی متفاوت! سهم طلای وعده داده شده به بیلبو نیز نمی­تواند انگیزه­ای قوی برای شرکت در این سفر پرماجرا باشد. هابیت­ها بیشتر به زندگی شاد و سبز خود می­اندیشند تا طلا و نقره. آنچنانکه بیلبو در نهایت دل از حلقه­ی یگانه نیز می­کند. به علاوه با یک حساب سرانگشتی نیز می­توان دانست که شانس موفقیت بیلبو در حد صفرست؛ پیدا کردن آرکون استون در میان انبوهی از طلا و جواهراتی که اسماگ شرور حریصانه از آن نگهبانی می­کند. پس بیلبو در این قمار تنها یک دستآورد قطعی دارد: شرکت در قمار. و البته دوستی شکل­ گرفته میان او و دورف­ها به استحکام بیلبو در این زمینه کمک شایانی می­کند. بیلبو شصت سال بعد نیز همچنان در تب و تاب یک قمار دیگرست؛ او رودخانه­های بزرگ و کوه­های سر به فلک کشیده را دیده و دیگر نمی­تواند به تپه­ های کوتاه و جویبارهای باریک شایر و مردمی که همیشه خاطرات او را به چشم یک افسانه نگریسته­ اند دل ببند. این قضیه در ابتدای ارباب حلقه­ ها به تصویر کشیده می­شود؛ بیلبو شایر را به قصد ریوندل ترک می­کند. یک نظریه است که می­گوید افراد فقیر در حالت طبیعی میلی به خودکشی ندارند؛ مگر آنکه مدتی را در میان زندگی مرفه سرکرده و باز به زندگی قبلی خود بازگردند. در آخر ماجرای ارباب حلقه­ ها نیز با آغوش باز به استقبال یک ماجراجویی دریایی به قصد سرزمین سبز می­رود. سرزمینی که استعاره­ای از مرگ است و شاید در نوشته­ای دیگر آن را بیان کنم.

نکاتی پیرامون فیلم و داستان ارباب حلقه ها:

https://t.me/tashir

با هشتگ #معمای_تاریکی

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ تیر ۹۶ ، ۰۰:۱۲
محمدرضا‍ حمیدی

گریزنده از غربتِ غرب وحشی

سه شنبه, ۲۰ تیر ۱۳۹۶، ۱۰:۵۸ ق.ظ

دنیای انسان ها، تمدن های متعددی را به چشم دیده است؛ هر تمدنی، هنجارها و آداب و سنن خاص خود را داشته که از دید ما، برخی از آن هنجارها درست و برخی نیز نادرست بوده اند؛ در هر تمدنی، روشن اندیشانی وجود داشته اند که روبروی هنجارهای نادرست جامعه ی خود ایستاده اند و تاوان سنگین آن را نیز داده اند؛ کسانی که امروز تاریخ زبان به ستایش آنان باز کرده است، در زمان و زمانه ی خود مورد طعن و تردید و نکوهش قرار می گرفته اند.

تمدن مدرن و غربی حاکم بر جهان امروز نیز رو به افول خواهد گذاشت؛ کسانی خواهند آمد که بر اندیشه ای که تمدن غرب را «پایان تاریخ» می دانند، خواهند خندید و به این اندیشه پایان خواهند داد. یکبار دیگر، تاریخ این عصر نوشته خواهد شد؛ اما نه به دست فاتحان! تاریخ این قرن را فرزندان و فرزند زادگان هیروشیما و ناکازاکی خواهند نوشت؛ تاریخ   رو سیاه این تمدن را، سیاهان آفریقا خواهند نوشت.

خواهند نوشت در دورانی از جاهلیت، سطل زباله های رستوران های شهر های متمدن، دهها برابر کودکان شهر های توسعه نیافته غذا می خورده اند؛ خواهند نوشت که در دوران ارزشمند شدن مصرف، چه بر سر منابع میلیون ساله ی آبها و معادن زمین آوردیم؛ خواهند نوشت از دورانی که شان و منزلت روسپیان، از دانشمندان بیشتر بوده است، از روزگاری که «چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذر داشت...». از روزگاری که مردم عکس غذایشان را برای هم بارگذاری می کردند! از روزگاری که رادارها، مگس را از زنبور تشخیص می دادند اما ایرباس را از اف 14 تشخیص نمی دادند. از روزگاری که اختلاس، ننگ به حساب نمی آمد. از روزگاری که دین فروشان و دنیا پرستان، رقص شمشیر کردند...

روشن اندیشان کنونی که در آن دوران مورد ستایش خواهند بود، کسانی هستند که روبروی فرهنگ مصرف گرایی، فرهنگ هرزه نگاری، فرهنگ مرفه سالاری و مردم سواری، و در یک کلمه روبروی فرهنگ و تمدن غربی ایستادند؛ کسانی که ساده پوشیدند، ساده خوردند و ساده زندگی کردند...

شاید در تمدن بعدی، ارزش کسانی مانند سهراب سپهری، فریدون مشیری، مرتضا آوینی و... خیلی بیشتر از انشتین باشد!!

پ.ن: منظور از غرب در متن بالا، غرب جغرافیایی نیست؛ بلکه غرب فرهنگی است. در این تعریف، روسیه هم غربی به حساب می آید؛ خیلی از مسئولین خودمان هم غربی هستند؛ ما هم غربی هستیم...

پ.ن: گریزنده از غربتِ غرب وحشی؛  پناهنده در چین پر آب و تابت...

https://t.me/tashir


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ تیر ۹۶ ، ۱۰:۵۸
محمدرضا‍ حمیدی

جای خالی یک مثقال اخلاق!

جمعه, ۹ تیر ۱۳۹۶، ۰۱:۵۷ ق.ظ

فردی گفته بود : هر کسی را که از من غیبت کند، حلال می کنم؛ به جز روحانیون را!

گفته بودند چرا؟ گفته بود چون روحانیون وقتی می خواهند از کسی غیبت کنند، اول ثابت می کنند که فاجر است و جایز الغیبه؛ بعد راحت غیبت می کنند. یا اول ثابت می کنند که آن حرف، غیبت نیست، بعد غیبت می کنند.

این قضیه البته کلیت ندارد ولی به طور کلی هم نادرست نیست. این روزها بحث از توهین به رئیس جمهور فعلی و پیشین است. آن زمان که عده ای می خواستند به  رئیس جمهور سابق توهین کنند، اول می گفتد «او تقلب کرده و رئیس جمهور نیست» بعد توهین می کردند.

حالا هم کسانی که می خواهند به رئیس جمهور فعلی توهین کنند، میگویند « این حرف ها توهین نیست» بعد توهین می کنند!

خدا را شکر همه هم فقه خوان و حقوق دان! و توجیه بلد!

چقدر جای یک مثقال اخلاق این وسط خالیست. چقدر این وسط جای یک مثقال اخلاق خالیست؛ این وسط چقدر جای یک مثقال اخلاق خالیست...

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۹ تیر ۹۶ ، ۰۱:۵۷
محمدرضا‍ حمیدی

قرآنِ سفره ی عقد{ داستانک}

پنجشنبه, ۱ تیر ۱۳۹۶، ۰۳:۵۹ ب.ظ
عاقد بعد از مراسم عقد داشت دفتر ها و وسایلش را جمع  می کرد؛ نگاهی به این  طرف و آن طرف کرد و گفت: قرآن کجاست؟
یکی گفت: همین جا بود. عروس و داماد بعد از عقد بوسیدن و گذاشتنش کنار!
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ تیر ۹۶ ، ۱۵:۵۹
محمدرضا‍ حمیدی

باد ما را با خود خواهد برد

چهارشنبه, ۳۱ خرداد ۱۳۹۶، ۰۶:۵۵ ب.ظ

امروز بعد از مدت ها دست به کتاب شدم:  خاطرات گل آقا. گفتم لابد در مورد طنز هست و مجله ی توفیق و مشکلات توقیف و...

اما در مورد اینها نبود؛ اصلا نمی دانستم مردی که او را به اسم گل آقا می شناسیم، با امام خمینی دیدار و مطایبه داشته، نزدیک ترین مشاور شهید رجایی بوده، با رهبری در موضوع رابطه با آمریکا شوخی داشته! از خجالت مرحوم هاشمی هم درآمده و در روزگای که همه علیه بهزاد نبوی بودند، به نفع او شهادت داده است... . نمی دانستم این مردی که ریش می تراشید و فکل و کراوات می زد، این قدر آیت الله بوده ! تحلیل، روشنفکری، عشق و...

خاطره های زیادی از مرحوم شهید رجایی نقل کرده است: شاید یکی از زیباترین هایش این بود: یک روز شهید رجایی می خواسته یکی از مسئولین دفترش را اخراج کند؛ چون آن مسئول، به آبدارچی گفته بود برای «آقا» چایی ببر! مرحوم رجایی هم شدیدا دلخور بوده است که این واژه در خور مولای متقیان و امام خمینی است، نه در خور او!

گاهی فکر می کنم که آیا آوینی ها و رجایی ها رفتند که ما به این روزگار افتادیم؟ یا اول ما به این روزگار افتادیم که آنها ترکمان کردند. بعد یادم می آید که آنها جایی نرفته اند؛ آنها مانده اند و زمان ما را با خویش برده است...

 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۱ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۵۵
محمدرضا‍ حمیدی